تبليغاتX
بزمانه

بزمانه

دیدگاههای شخصی حمید بزم شاهی

شدیدا درگیر کار درس از جمله پایان­نامه هستم. دعا کنید زمین نخورم.

+  87/01/30 -  حمید بزم شاهی  | 

امیر سرتیپ ناصر آراسته همرزم و دوست صمیمی شهید صیاد شیرازیدیشب در حسینیه­ای بنام آیت الله بهاءالدینی بودم که بچه­های آنجا برای شهید صیاد شیرازی یادبودی گرفته بودند. در این مراسم «امیر آراسته» از همرزمان و دوستان صمیمی شهید صیاد شیرازی سخنرانی کرده و از این شهید عزیز خاطره می­گفت.

در میان سخنان ایشان چند نکته توجهم را جلب کرد.

اول دربارۀ مقام معنوی سپهبد شهید صیاد شیرازی خاطراتی را نقل کرد. شاید شما هم شنیده باشید که این شهید والامقام و جمع دیگری از فرماندهان دفاع مقدس با مرحوم آیت الله العظمی بهاءالدینی روابط معنوی زیادی داشته­بودند.

مرحوم بهاءالدینی که یکی از عرفای بنام عصر حاضر است چند سال پیش رحلت کردند و کتاب­هایی دربارۀ مقامات عرفانی و معنوی ایشان از جمله پیش­گویی­ها و تسلطشان به زمان و مکان منتشر شده است.

تیمسار آراسته می­گفت که بیشتر اوقات که با شهید صیاد در زمان جنگ از تهران به جنوب و بالعکس سفر می­کردیم در شهر مقدس قم غالباً خدمت این بزرگوار می­رسیدیم و از نصایح ایشان بهره­مند می­شدیم.

می­گفت چند بار اتفاقی افتاد که سه بار آن را به خوبی به یاد دارم. از جمله شبی که از جنوب به تهران می­رفتیم در نیمه­های شب به قم رسیدیم. صیاد گفت عجیب دلم برای «آقا» (مرحوم بهاءالدینی) تنگ شده است. من گفتم که الان نیمه­شب است و ما که قبلا هماهنگ نکرده بودیم و نمی­توانیم مزاحم ایشان بشویم. اما صیاد گفت ما به در منزل ایشان می­رویم شاید امکان زیارت ایشان بود اگر توفیق شد که فبهاالمراد و اگر نشد ما به ثواب زیارت عالم رسیده­ایم. ما رفتیم به در منزل ایشان دیدیم چراغ روشن است. آهسته به سمت در رفتیم و دو به شک بودیم که در بزنیم یا نه که دیدیم ناگهان در باز شد و آقازاده مرحوم بهاءالدینی که الان هم حیّ و حاضر هستند، پشت در هستند. گفتند که ما منتظر شما بودیم! گفتم چطور؟ گفت آقا مرا که خواب بودم صدا کردند و گفتند پاشو سماور را روشن کن، رختخواب مرا هم جمع کن که مهمان داریم! گفتم این وقت شب؟! گفت بله صیاد دارد می­آید اینجا. و الان نیم ساعت است که ایشان منتظر شما هستند. وقتی ما به همراه صیاد وارد شدیم دیدیم آقا دم در اتاق منتظر ما ایستاده­اند و این طور فرمودند که چرا اینقدر دیر مومن، نیم ساعت است که منتظرت هستم!

آقای آراسته می­گفت این اتفاق مکرر واقع شد و این نشان از مقامات معنوی صیاد دارد. خاطرات دیگری هم از روابط صمیمی و نزدیک صیاد با مرحوم بهاءالدینی نقل کردند که از ذکر آن صرف نظر می­کنم.

پیش خودم می­گفتم چقدر خوب بود که انسان­ها همین طور که بزرگ می­شوند همچنان خود را نیازمند راهنمایی علمای ربانی می­دانستند و تصور نمی­کردند که دیگر فارغ­التحصیل شده­اند!

شنیده­ام که الان هم بعضی از فرماندهان ارتش پای درس بزرگانی در تهران به طور مرتب حاضر می­شوند و خوشا به حالشان.

و اما نکته دیگری که در صحبت­های امیر آراسته بود دربارۀ خلاقیت و شکوفایی ذهنی فردی بود که برای جمع حاضر مثالی زدند. گفتند یکی از ساده­ترین روش­ها برای فعال کردن ذهن و ادار کردن ذهن به خلاقیت و شکوفایی این روش است که به هر چیز که نظر می­کنید کمی دربارۀ آن تامل کرده و این گونه از خود بپرسید: این چیست؟ چه کاربرد یا کاربردهایی دارد؟  آیا بجز این کاربردها، آیا می­تواند کاربرد دیگری هم داشته باشد؟ معمولا پاسخ سوال اول ساده است. سوال دوم نیاز به کمی تأمل دارد ولی پاسخ سوال سوم کمی پیچیده است و البته عاملی برای رشد ذهنی و شکوفایی و خلاقیت فردی می­شود تا بتواند از هر چیز حتی زمان به نحو پیچیده­تر و بهتری استفاده کند.

این نکته برای من خیلی جالب و آموزنده بود و گفتم آن را به مخاطبان عزیز این وبلاگ نیز هدیه کنم.

دربارۀ صیاد فکر می­کردم که چگونه توانست مکتب اسلام را در ابعاد نظامی در وجود خود متبلور کند. او یک نظامی به تمام معنی متخصص و در عین حال یک مومن انقلابی و متدین به احکام بود. البته بعد پیچیده­تری هم اینجا وجود دارد و آن به خدمت درآوردن تخصص نظامی تحت تفکر مکتبی توسط اوست. کتاب­هایی که از او بجا مانده است مملو از خاطرات او از صحنه­های خدمت او در ارتش قبل از انقلاب و جنگ در دوران دفاع مقدس و ترکیب این صحنه­ها با نگاه و رفتاری مکتبی است. گروهی تحت عنوان «معارف جنگ» راه­اندازی کرده بود و خود شخصا دانشجویان افسری ارتش را به مناطق جنگی می­برد و درس­های مکتبی دفاع مقدس را علاوه بر آموزش­های کلاسیک نظامی به آنان می­آموخت.

او آموزه­های نظامی بشری را با نگاه اسلام می­نگریست و بصیرت دینی خود را بر شمشیرش سوار کرده بود و هم این گونه بود که شمشیرش از هر شمشیری بُرنده­تر بود. او با آموزه­های اسلامی و ترکیب آن با آموزش­های نظامی توانست وقتی که سروان بود فرمانده نیروی زمینی ارتش شود و با اقتدار این نیرو را تا پایان جنگ رهبری و هدایت کند.

و البته بالاخره او مزد مجاهدت مکتبی خود را گرفت. در دورانی که همه سرشان به جامعۀ مدنی و بازی­های سیاسی دوران گفتمان اصلاحات بند بود، در یک سحرگاه گلوله­های منافقی که این بار به لباس یک کارگر شهرداری درآمده بود، به جانش نشست و ثمرۀ سالیان دراز انتظار را دریافت کرد. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

+  87/01/20 -  حمید بزم شاهی  | 

کتاب خاطرات عزت شاهی انتشارات سوره مهرکتاب خاطرات عزت شاهی در یکی از دید و بازدیدهای عید امسال به دستم رسید. چسبید به دستم و تا کاملا نخواندمش نتوانستم ولش کنم.

کتاب شگرفی است این کتاب و هر کس نخواند از دستش داده است. محوریت این کتاب بر سرگذشت زندگی عزت شاهی و تمرکز آن روی فضای مبارزۀ قهرآمیز (مسلحانه) با رژیم پهلوی است زیرا عزت تقریبا در محل تقاطع همۀ گروههای مبارز مسلح بوده است. در میان گروههای مسلح بیش از همه تمرکز روی مجاهدین خلق (منافقین) است و علاوه بر حضور این سازمان و تطورات و تحولات سازمانی آن در همه جای کتاب آخرین فصل هم به طور مجزا به این سازمان اختصاص یافته است.

اما این کتاب بیش از آنکه یک کتاب تاریخی باشد، می­تواند یک کتاب مملو از تجربیات، درس­ها و عبرت­ها باشد برای هر کس که در زندگی مبارزه می­کند.

مبارزه و دست­گیری و بازجویی­های و شکنجه­های عزت شاهی و مقاومت­ها و درگیری­های او در دوران بازداشت و زندان برای من بسیار عبرت آموز بود. جاهایی که انسان فقط

کتاب اصلی خاطرات عزت شاهی از انتشارات سوره مهر است.

با تکیه بر ایمان خالص به خدا می­تواند دوام بیاورد. او همۀ مقاومت­ها و پیروزی­هایش را ناشی از توکل و تکیه به خداوند و ایمان به او می­داند؛ همان مقاومتی که شکنجه­گران مخوف ساواک را به زانو درآورده و برخی از آنان قبل از مرگشان از او طلب حلالیت کرده بودند.

تهرانی جلاد ساواک اذعان کرد که عزت شاهی 6ماه شکنجه شد ولی هیچ اطلاعاتی نداد. مقاومت او به خاطر حفظ جان هم­رزمان و جریان مبارزه با طاغوت بود.

ایمان او به مکتب ناب اسلامی و تشیع از او کوهی استوار از اراده و مقاومت ساخته بود. تکان­دهنده­ترین قسمت در این کتاب جایی است که از دستگیری وحید افراخته رابط عزت شاهی با سازمان گفته می­شود. عزت شاهی به مامور بازجویی می­گوید مگر وحید کسی است که شما بتوانید او را زنده دستگیرش کنید؟ اما مشخص می­شود وحید افراخته پس از آنکه چپ می­کند (تغییر مواضع ایدئولوژیک از مبارزۀ مکتبی به مبارزۀ کمونیستی) با گذشته فرق کرده و پس از دستگیری با ساواک دست دوستی می­دهد و همۀ همرزمانش از بالادست و پایین­دست را لو می­دهد. با خیانت او تعدادی اعدام می­شوند و البته خود او هم پس از پایان مأموریتش اعدام می­شود.

در این کتاب اطلاعات جدید زیادی دربارۀ چهره­های شاخص سیاسی و همینطور جریان شکل­گیری کمیته و پس از آن آمده است.

همینطور دربارۀ جریانات ادارۀ کمیته خاطراتی را از مهدوی کنی و فلاحیان و... مطرح می­کند.

نکتۀ دیگری که برایم جالب بود بحث ولایت فقیه در ابتدای انقلاب بود. عزت شاهی در بحث نحوۀ ادارۀ کمیته نقل می­کند که آقای مهدوی کنی مورد خلافی را از من خواست که انجام دهم و من مخالفت کردم و گفتم انجام نمی­دهم. بعد آقای مهدوی کنی چند بار اصرار کرد و من هم مقاومت کردم که آقای مهدوی کنی گفت یعنی چه؟ من نمایندۀ ولی فقیهم و هر چه به تو بگویم باید انجام دهی من گفتم اگر نماینده ولی فقیه یک کار اشتباهی را گفت انجام بده و کاملا اشتباه بودنش برای من واضح باشد که نباید انجام دهم خود ولی فقیه هم اگر بیاید این کار را تایید نمی­کند!

معلوم می­شود بحث ولایت­فقیهی­ها که آن زمان از طرف امام و اکنون از طرف رهبری امر و نهی می­کنند ریشه­دارتر از این حرف­ها است.

به نظر بنده با این کتاب عزت شاهی یک چهرۀ ماندگار و یک الگو برای زیستن و مقاومت در تاریخ ما شد. بنده کاری به مشی مبارزه مسلحانۀ ایشان و اینکه آیا کار درستی بوده یا نه ندارم کما اینکه خیلی از کارها مثل اقدام به خودکشی (که چندین بار وی در طول دوران بازجویی­ها به آن دست می­زند) را هم جای سوال می­دانم ولی از اینکه فردی بتواند تمام ابعاد انسانی را در خود جمع کند بسیار لذت می­برم و به آن غبطه می­خورم. آدمی آنقدر بینش داشته باشد که در تمام طوفان­های سیاسی و اعتقادی و انسانی راه درست را گم نکند و محکم سر جای خود بایستد و راه راست را بدون تاثیرپذیری از این و آن دنبال کند برایم خیلی جالب و دوست­داشتنی است.

عزت شاهی با کمال سادگی در این کتاب وقایع پیچیده و سنگین سیاسی، عقدیتی، ایدئولوژیک و اخلاقی و انسانی که بزرگان بزرگی را لغزانده و به زمین خوابانده بود نقل می­کند و با منطقی بسیار ساده و البته مکتبی از کنار آن عبور می­کند. وقتی خیانت­های پی­در­پی مجاهدین را در جریان بازجویی­ها و قدرت­طلبی و انحصارطلبی و فرصت­طلبی سران آنان مانند مسعود رجوی را در زندان می­بیند برایش جای سوال پیش می­آید که برای چه کسی اینقدر مقاومت می­کنی؟ اینها که اگر حکومتی به دستشان برسد بدتر از شاه خواهند شد! به قول او بدترین دورۀ بازجویی را در آن لحظه از سر گذراند که آیا مقاومت دیگر بجا است یا نه؟ ولی با باورهای مکتبی که داشت توانست چشمۀ ایمان را در دلش به جوشش وادارد و مقاومت خود را خالص­تر از گذشته ادامه دهد.

مشی اسلامی و مکتبی خالص او توانسته بود حتی کمونیست­ها را نیز به تواضع وادار کند. او توانست در دوران بازداشتش تعدادی از نگهبانان و زندان­بانان کمیته مشترک ضدخرابکاری و زندان قصر و اوین را جذب خود کند.

این­ها وقتی ارزش دو چندان می­یابد که او خود در بدو پیروزی انقلاب در رأس کمیتۀ انقلاب اسلامی و مسئول بازپرسی می­شود. هم با ساواکی­ها، هم با شکنجه­گران هم با مجاهدین. چاپ پنجم کتاب عزت شاهی که من خواندم واقعا عبرت­آموز و تأثیرگذار بود.

+  87/01/15 -  حمید بزم شاهی  | 

سفر و گردش در فرهنگ دینی مورد سفارش قرار گرفته و گویا سیاحی به طور حرفه­ای را ابتدا مسلمانان ابداع کردند. گردش­گری را می­توان شاخصی اجتماعی منظور کرد که نشان­گر سطح سلامت روانی و امید و نشاط جامعه، توان­مندی اقتصادی و امنیت و امکانات عمومی است.

در جامعه­ای که هر یک از این عوامل ضعف داشته باشد مسافرت­های خانوادگی به طور قابل توجهی کاهش می­یابد.

در این مدت که نجف آباد رفته بودم مطلع شدم که اصفهان به­طور بی­سابقه­ای شلوغ شده و با ازدحام زیاد مسافران مواجه است. استاندار اصفهان اعلام کرد که علاوه بر یک کمپ اسکان مسافرین که در سال گذشته بوده امسال پیش­بینی ایجاد 3 مجموعه کمپ دیگر را کرده اند ولی با هجوم مسافران و گردش­گران این تعداد مجموعه به ده کمپ افزایش یافت و باز هم کم آمد! یکی از دوستانم که گروهی از دانشگاهیان برای اسکان چندروزه در اصفهان از او درخواست کمک کرده­بودند، دست به دامان دانشگاه­ها شد و حتی دانشگاه آزاد نجف آباد که بیش از 20 کیلومتر از اصفهان فاصله دارد هم اشغال بود تا بالاخره توانست در یکی از مساجد اصفهان آنان را اسکان دهد! آن استاد دانشگاه پس از استقرار در مسجد مذکور در تماس تلفنی از دوست ما تشکر کرد و گفت انشاءالله زیارت خانۀ خدا نصیبت شود که ما را در خانۀ خدا جا دادی!

به هر حال این شور و نشاط و فضایی که در کشور حاکم شده را نمی­توان تصادفی و یا بر اثر یک سیر طبیعی دانست. به هر حال شرایط اجتماعی، امنیتی، اقتصادی و فرهنگی باید مساعد باشد تا چنین اتفاق بزرگی که نشان از بهبود و سلامت نسبی اوضاع اجتماع است رخ دهد. کاهش بی­سابقۀ جرائم در سال­های اخیر و کاهش نرخ مفاسد اجتماعی که برای هر آدم منصفی به­خوبی مشهود است نشان از موفقیت ملت در حاکم کردن ارزش­های اسلامی در کشور بوده­است. برداشت من این است که با روی کار آمدن دولتی که به ارزش­های ملی و اسلامی ایران بیش از ارزش­های موهومی چون جامعۀ مدنی و یا دمکراسی و گفتگوی تمدن­ها اهمیت می­دهد، بسیاری از زمینه­های سردرگمی و بی­هویتی قشر جوان کشور از بین رفته­ و هویت اصیل ایرانی اسلامی خود را یافته­است.

تلاش فراوان و شبانه­روزی دستگاه­های اجرایی و تلاش دولت برای گسترش عدالت و مبارزه با رانت­خواری و فساد سازمان­یافته و توسعۀ عادلانۀ فرصت­های رشد و کار در چند سال اخیر باعث افزایش امید مردم و تلاش روزافزون آنان شد.

وضع اقتصادی نیز علی­رغم همۀ هیاهو و جنجالی که مخالفان و معاندان دولت اصولگرا به راه انداخته است بحمدالله رو به رشد است. شاخص­های توسعۀ اقتصادی اعم از صادرات غیرنفتی، درآمد ناخالص ملی، مبارزه با مفاسد، و افزایش حجم سرمایه­گذاری اعم از خارجی و داخلی و به کار افتادن طرح­های وامانده از سالیان دراز، افزایش حجم فعالیت­های بورس و خصوصی­سازی و سهام عدالت همه و همه نشان از موفقیت دولت اصولگرا در عرصۀ اقتصادی بوده است.

بی­خود عده­ای هیاهو نکنند؛ اینها هیچکدام به معنای معصوم دانستن دولت از هر خطا و اشتباه نیست، مهم موفقیت و کارآمدی اصولگرایی بود که حاصل شد. به نظر می­رسد نوروز امسال با افزایش حجم فراوان گردش­گران که در برخی از استان­ها به 140درصد هم رسید تیرخلاصی بود بر مارمولک­بازی­های بعضی­ها.

از این به بعد تجدیدنظرطلبان محترم بروند فکر نان کنند که خربزه آب است؛ تخریب دولت دیگر جواب نمی­دهد. باید بعد از انتخابات مجلس کمی به خود آمده باشند و بدانند که مردم ایران راه خود را انتخاب کرده­اند. لذا احتمالا این عزیزان دو راه بیشتر برایشان باقی نمانده است،

راه اول- برای اینکه ثابت کنند که تحلیل­هایشان درست است و ایران رو به بدبختی می­رود و مردم رو به فقر و یأس می­روند آستینی بالا زده و خودشان آن را عملی کنند کما اینکه در میان این عزیزان چریک­های پیر و جوانی هم که سابقۀ این کارها را در سال­های قدیم داشته باشند وجود دارد. با ایجاد ناامنی و وحشت و بمب و ... عرصه را بر این مردم نمک­نشناس(!) تنگ کنند و آنان را از سرخوشی و نشاط بیندازند و یا در پروژه­های عظیم اقتصادی اخلال ایجاد کنند تا دولت ناکارآمدیش ثابت شود و یا همانگونه که در کار مسکن برای مردم مشکل درست کردند دوباره مشکلات را به گونه­ای دیگر ادامه دهند و یا مثل قضیۀ فوتبال که از فیفا و ... کمک خواستند بروند از اربابانشان کمک بخواهند تا در کار ملت اخلال ایجاد کنند، تحریم کنند و تهدید کنند و ... تا مردم بفهمند چه چیزی خوب است و چه چیزی بد است.

راه دوم-  از سمعک­های قوی­تری برای شنیدن سخن مردم ایران استفاده کنند و بدانند مردم ایران از بیگانه و بیگانه­پرستی خوشش نمی­آید، اسلام و حکومت اسلامی و جمهوری اسلامی را دوست دارد و پای آن ایستاده و راه توسعه از نوع اسلامی آن را می­خواهد و برای نشستن در جایگاهی رفیع در دنیا خود را آماده می­کند و حاضر به نوکری دوباره نیست. پس از جوگیری بی­مورد بپرهیزند و به ریل ملت برگردند و به قانون اساسی و انتخاب و باورهای مردم ایران احترام بگذارند و در چارچوب قانون اساسی به فعالیت بپردازند و دست از تجدیدنظرطلبی بردارند.

البته انتخاب با خودشان است.

+  87/01/11 -  حمید بزم شاهی  | 

اسلام تنها دینی است که اکنون در مقابل بشر به عنوان راه سعادت قرار دارد. تعارضات فراوانی در درون ادیان تحریف شدۀ گذشته وجود دارد. علاوه بر آن دین متکامل اسلام تطبیق کامل و شگفتی با فطرت و روح و جسم انسان دارد.

توجه بی­اندازۀ اسلام به مفاهیمی چون عدالت و مقابله با ظلم و تاکید بر مکارم اخلاقی و احکام دقیق آن در موضوع حقوق، آن را تبدیل به یک آسایشگاه جذاب برای بشر فرسوده که جانش از نابسامانی­ها و «بی­عدالتی­های قانونی» در دنیا به لب رسیده کرده است.

زنان این قربانیان عزا و عروسی در غرب، اسلام و احکام اسلام را چون پارۀ تن گمشده­ای در آغوش می­گیرند. رشد گرایش زنان به اسلام و حجاب در غرب نمود عینی این حقیقت است که زنان اسلام را تنها پناهگاه خود یافته­اند. به قول شهید مطهری در نقد فمنیسم در کتاب حجاب، اگر بنا بود کسی ادعا کند حقوقش در مقابل جنس مخالف، نادیده گرفته شده است این مردان بودند، زیرا اسلام هیچ حقی برای او قائل نشده بجز حق طلاق! در اصل این مرد است که نظام اجتماعی اسلام بدهکار زن است تا نتواند به او ظلم کند.

این گرایش شگفت­انگیز مردم غرب به اسلام -که امروزه واقعا برای نظام سلطه تبدیل به یک مسئلۀ جدی شده است- مربوط به ذات روان دین اسلام و مخصوصا چهرۀ شاخص و اعلای پیامبر اعظم حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم دارد زیرا خواندن یک کتاب حتی کوچک از سیرۀ نبوی که حتی اتکا به اسناد روایی محکمی هم نداشته باشد کافی است تا انسانِ تشنۀ انسانیت، گمشدۀ خود را بیابد.

بد نیست ما نیز به عنوان مسلمان یک بار این کار را (خواندن یک کتاب دربارۀ زندگانی پیامبر اکرم (ص)) بکنیم.

به هر حال نفوذ و تهاجم فرهنگی اسلام علیه ضد ارزش­های حاکم جهان امروز که سردمدار آن نظام سلطۀ غرب است آغاز شده است و آنها این را به خوبی درک کرده­اند.

حملۀ پیش دستانۀ آنان به مسلمانان در 11 سپتامبر تبدیل به یک ضد حمله شد، آنها با حملۀ فیزیکی به جهان اسلام سعی کردند تا جهان اسلام را در موضع ضعف قرار دهند زیرا آنها به اشتباه تصور کردند که جهان اسلام است که اسلام را پیش می­برد، در حالی که مسئله این است که اسلام خود به ذات خود پیش­رونده است و جهان اسلام سال­ها پیش خود را بازنشسته کرده است.

کتاب سلمان رشدی و توهین­های متزاید و متراکم اخیر به اسلام مخصوصا شخص نبی مکرم خدا حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله که اخیرا توسط  دانمارکی­ها و هلندی­های بدذات پی­گرفته می­شود ناشی از احساس خطری است که از جانب نفوذ اسلام در غرب می­کنند. قرآن در سال­های اخیر یکی از پرفروش­ترین کتاب­های اروپا و امریکا است جمعیت مسلمان اروپا مخصوصا در انگلیس و حوزۀ اسکاندیناوی در حال فزونی است.

اکنون در بسیاری از کشورهای اروپایی مسلمانان اولین اقلیت دینی محسوب می­شوند و در برخی از این کشورها به زودی به رتبه اول خواهند رسید.

اخیرا شنیدم مرکز اسلامی هامبورگ که مهم­ترین مرکز مبلغان اسلامی در اروپا است دربرابر درخواست روزافزون مبلغ برای حوزۀ اسکاندیناوی اعلام عجز کرده است.

بی­تفاوتی دربرابر کفرگویی و توهین به مقدسات اسلامی بزرگ­ترین خطری است که مسلمانان را در سراسر جهان تهدید می­کند. به راستی اگر سلمان رشدی به سزای عمل ننگین خود رسیده بود شاید کمتر کسی جرأت جنین جسارت­هایی را به اسلام عزیز می­یافت. ای کاش من هم کمی از غیرت اسلامی مصطفی مازح را داشتم.

این مطلب کوچک را نوشتم تا لااقل ادای دینی کرده باشم در مقابل جسارت­ها و توهین­هایی که بی­فرهنگ­های صلیبی به مقدسات اسلامی می­کنند.

این عکس را از ویکی مدیا گرفتم

+  87/01/11 -  حمید بزم شاهی  | 

بسـم الله الرحمـن الرحیم

هست کلید در گنج حکیم

 

1- با نام و یاد و یاری پروردگار مهربان سالی نو را آغاز کردیم در حالی که دهها سال است از این بهارها می­گذرد و ما همچنان همانیم. در رادیو قرآن مفسر قرآنی می­گفت اینکه می­گویید من 30 سالم شد این غلط است زیرا تغییرات در انسان همگام طبیعت نیست و معمولا ما کندتر از طبیعت تغییر می­کنیم. تغییرات طبیعی منظور نیست؛ تکامل انسانی منظور است زیرا تکامل در درختان افزایش دوایر متحدالمرکز سطح مقطع تنۀ آنان است و تکامل بشر افزایش سطح شعور و معرفت او به خداوند و جهان هستی و مقام بندگی.

بنابراین اگر قطر کمر انسان پس از گذشت سالی افزایش یافت نمی­توان گفت که او یک سال بزرگ شد بلکه باید باید گفت جنبۀ نباتی او رشد کرده است.

بنابراین سال 1387 را که به نام سال نوآوری و شکوفایی هم نام­گذاری شد، خدمت کلیه عزیزان تبریک عرض نموده و در این سال برای خودم و همۀ شما رشد و تعالی و تکامل آرزو می­کنم.

2- همین پریشب همسر عموی عزیزم و مادر گرامی جناب محمدرضا بزم­شاهی (نکته بین) به رحمت ایزدی پیوست. این خانم محترم چندسالی بود به دلیل بیماری دیابت و فشار خون و چند بیماری دیگر که ثمره یک عمر زحمت طاقت­فرسای زندگی بود خانه­نشین شده بود. برای آن مرحومه غفران الهی و رحمت بی­منتها و هم­جواری با اولیا و خانم حضرت زهرا سلام الله علیها مسئلت می­کنم و برای بازماندگان مخصوصا عموی خوبم و فرزندان ایشان آرزوی صبر و اجر می­کنم.

3- مدتی است که دستم به کتابی قطور با جلدی سفید و نگارشی قدیمی چسبیده است. کتابی که مدت­ها بود در کتابخانه کوچک خانه­مان خاک می­خورد و حملش در اثاث­کشی­های متوالی باعث زحمت می­شد.

کتاب شریف معراج السعاده اثر ملااحمد نرافی که واقعا کتابی شگرف و عظیم برای معالجه روح و بیماری­های روانی انسان است. حروفچینی سربی کتاب کمی مزاحمت ایجاد می­کند اما شیرینی و التیام­بخشی محتوای کتاب تو را از همه چیز جدا می­کند.

خواندن این کتاب به نظرم بسیار ضروری رسید و تصمیم گرفتم هر شب قبل از خواب چند صفحه­ای را بخوانم. انشاء الله در آینده بیشتر خواهم گفت.

+  87/01/10 -  حمید بزم شاهی  | 

از نتایج مقدماتی انتخابات مجلس هشتم معلوم شد که مردم همچنان به اصولگرایی امیدوار هستند و این نشان­دهندۀ موفقیت نسبی این جریان در کشور است. البته طبق معمول مردم همه تخم­مرغ­ها را در یک سبد نگذاشتند و به ادعای اصلاح­طلبان چیزی در حدود 30-40 صندلی هم به اصلاح طلبان دادند تا آنان نیز بتوانند در مسابقه خدمتگزاری شرکت کنند.

به هر حال اگر اصولگرایان واقعا اصولگرا باشند که اکنون وقت آن است که سورۀ «نصر» را بخوانند و بدانند که خداوند یک عرصۀ امتحان جدید را برای آنان گشوده است و این نه یک پیروزی بلکه یک امتحان جدید و بزرگ­تر است. استغفار از کارهای ناپسند و ناشایست که نه تنها در شأن مدعیان اصولگرایی بلکه در شأن یک مسلمان عادی هم نیست، مستلزم توبه و بازگشت به اصول قرآنی است.

قدرت­طلبی در اصولگرایی جایی ندارد و اگر یک اصولگرا قدرت­طلب شد قطعا اصولگرا نخواهد بود. اصولگرایی شیوه و تفکری است که فقط خدمت در راه خدا را ملاک خود می­داند.

خواهید گفت این­ها شعار است و معیاری برای سنجش آن وجود ندارد. بنده در جواب عرض می­کنم اتفاقا نکتۀ اصلی همین جا است.

مثالی برای شما می­زنم. «شهادت دروغ» یک امر ناپسند اخلاقی در همۀ فرهنگ­ها است زیرا یکی از تکیه­گاههای زندگی بشری است. چنانچه شهادت دروغ امری رایج شود، به قول معروف در جامعۀ بشری، سنگ روی سنگ بند نمی­شود. این ارزش اخلاقی توسط قانون­گذاران همۀ ملل، تبدیل به قانونی کیفری شده است. یعنی اگر ثابت شود کسی شهادت دروغ داده، مجازات سنگینی برای آن در نظر می­گیرند. از همین اصل پیروی می­کند سایر منکرات اخلاقی شامل ایراد اتهام، سرقت، تجاوز به عنف، قتل، ارتباط نامشروع جنسی و ... .

و اما این­ها در حال حاضر در کشورهایی رایج است که ارزش­های اخلاقی و انسانی آنان مبانی اومانیستی و حداکثر مبتنی بر تعالیم اخلاقی مسیح (ع) است. اما کشوری که پیامبرش خاتم الانبیاء است و ارزش­ها و ضدارزش­هایش کامل­ترین و مدون­ترین نوع سیستم ارزشی در تاریخ بشر است نیز آیا باید همانگونه اداره شود که سایر ملل اداره می­کنند.

مثالی می­زنم: شاید یکی از رایج­ترین مباحث در قرآن کریم، بحث رعایت تقوای الهی است. «ان اکرمکم عندالله اتقیکم» و «واتقوا الله لعلکم تفلحون» و ... . اگر به دید رایج لیبرالیستی به این آیات کریم بنگریم طبیعتاً باید از آن­ها تلقی توصیه­های اخلاقی در حوزۀ فردی بکنیم اما همه می­دانیم که اسلام دینی جهان­گیر و فرافردی است. آیاتش بسیط است و راه­حل ادارۀ جامعۀ بشری است.

چرا قوانین ما باید کپی قوانین کشورهای غربی آن هم مربوط به 300 سال قبل باشد؟ چرا ما نباید قانون قرآنی داشته باشیم؟ چرا ما نباید قوانینی داشته باشیم که طبق آن اگر ثابت شود یک سیاست­مدار قدرت­طلبی می­کند، مجازاتی برایش در نظر گرفته شود؟ چرا نباید ساده­زیستی که یک اصل در اخلاق حکومتی اسلامی است، تبدیل به قانون بشود؟ چرا زد و بند و خیانت یعنی هم­پیمانی با دشمن در قانون ما هیچ جایگاهی برایش دیده نشده است؟

قانون مترقی یعنی قانونی که مطابق قرآن باشد نه مطابق تعالیم قرون ماقبل اسلام و آن هم به طور بسیار التقاطی و دست­کاری­شده. مثلا در اسلام بحث شلاق برای زانی و زانیه در ملأ عام پیش بینی شده است؟ از شما می­پرسم شما آیا تا به حال اجرای چنین حکمی را شاهد بوده­اید؟ آیا می­توان امیدوار بود که در جامعۀ اسلامی ما هیچ مورد زنایی با شرایط اثباتش اتفاق نمی­افتد؟

با نگاهی به تاریخ حکومت امیرالمؤمنین علی علیه السلام درمی­یابیم که حضرت بر اساس احکام قرآن حکومت می­نمود. آن­گونه که نقل شده، شلاقی در دست می­گرفت و در بازار کوفه راه می­افتاد و با مفاسد اقتصادی مطابق قانون اسلام رفتار می­کرد.

آن­گاه که والی حکومت بصره پا را از دایرۀ اصولگرایی فراتر گذاشت و در مهمانی سیاسی اقتصادی گردن­کلفت­ها شرکت کرد، با او برخورد سختی کرد.

بله ما هم صدها بار به عهدنامۀ مالک اشتر افتخار می­کنیم و آن را چماقی کرده بر سر مخالفین تشیع می­کوبیم اما واقعا هرگز قدمی در راه نهادینه کردن اصول تصریح شده در آن برداشته­ایم؟ آیا قانونی در مجلس ما گذشته است تا در آن مشخص شود اگر مسئولی یا مدیری با مردم بدرفتاری کرد و حقوق آنان را ضایع کرد چه باید کرد؟

با یادآوری این مسائل می­توان فهمید که چه راه طولانی برای برپایی حکومت عدل حضرت علی در پیش داریم و می­­توان جایگاه مجلس را هم در بنا نهادن یک تمدن اصیل اسلامی تشخیص داد.

مطالبه­ای که بنده به عنوان یک شهروند معمولی از نمایندگان اصولگرای مجلس دارم حرکت در این مسیر است و بدانیم که اگر در مسیری جز این برویم آب در هاون می­کوبیم.

+  86/12/25 -  حمید بزم شاهی  | 

اول- سلام و تبریک ایام ربیع المولود و سرور اهل بیت علیهم السلام خدمت کلیۀ عزیزان.

دوم- از اینکه تاخیر زیادی در به روز کردن وبلاگ پیش آمد می­بخشید. البته می­دانم که خیلی هم ناراحت نشدید! چون لااقل یکی باید سراغ ما را می­گرفت که نگرفت. اما شما هم استحضار دارید که بالاخره برای آدم برخی وقت­ها حس نوشتن نیست اگر چه صد تا حرف برای گفتن داشته باشی ولی خوب چه می­شود کرد!

سوم- حتما تو انتخابات شرکت کنید اگر چه بعضی­ها بین خدا و خرما مذبذب گیر کرده­اند. نه می­توانند انتخابات را تحریم کنند نه می­توانند شرکت کنند و تبلیغ کنند. یکی نیست بگوید بابا مجبورید آشی بپزید که نتونید بخورید؟ یک مقدار مطالعۀ تاریخ گذشتگان نشان می­دهد که ملت ایران بی­خودی آش این و آن را نمی­خورند. اصلاح­طلبان عزیزی که نمی­دانند بالاخره باید انتخابات را تحریم کنند یا تبلیغ کنند. باید از ابتدا می­دانستند که تکیه کردن به بیگانه و شعار ضدقانون اساسی سر دادن همچنان بی­هزینه هم نیست. امروز تقریبا خود عزیزان هم فهمیده­اند که شعارهای رد صلاحیت­ خریداری ندارد و مخصوصا که بوی گند مذاکرات آقایان با سفیر محترم هم درآمد و اوج صداقت سیاسی هم که از امضای هنرپیشگان بر همگان ثابت شد.

به هر حال بنده که بدم نمی­آمد به چند اصلاح­طلب رای دهم ولی خداوکیلی اگر کسی پیدا شود و به تعداد انگشتان دست به من اصلاح­طلب معرفی کند که با شورای نگهبان و مبانی انقلاب مثل ولایت فقیه و اصل حاکمیت قوانین اسلام به مملکت مشکلی نداشته باشند من برای همیشه دعایش می­کنم.

مشکل من به نوبۀ خودم با جریان اصلاحات این است که جوهرۀ این جریان را برخاسته از ملت و خواست ملت که در قانون اساسی و رهبری نظام متبلور است نمی­بینم بلکه برعکس مدینۀ فاضلۀ آنان نه مدینة النبی بلکه مدینۀ نیویورک است.

چهارم- فکر نکنید الان که بدگویی اصلاح­طلبان را کردم می­خواهم اصولگرایان را هم دربست تایید کنم. صد رحمت به اصلاح­طلبان که رسما و بدون رودربایستی بیشتر باورهای خودشان را بیان می­کنند. اصولگرایی هم امروزه شده مثل سوهان حاج حسین که صدتا مغازه در حول و حوش قم خودشان را سوهان حاج حسین اصلی و غیر اصلی با زرافه و بی­زرافه و با پسران و بی­پسران معرفی می­کنند. بالاخره امروزه مشخص شده که مردم اصولگرایان را می­خواهند و بنابراین نان در اصولگرایی است. بوی کباب خیلی­هایی را که داشتند به صندلی­های راحتی بازنشستگی سیاسی فکر می­کردند دوباره جوان کرد و سرحال و قبراق آماده خدمت به خلق خدا شده­اند. به قول بنده خدایی: «این شیفتگی خدمتت منو کشته!» به هر حال جریان اصولگرایی هم باید تعریف کند که پول این همه تبلیغ را از کجا آورد؟ اگر احمدی­نژاد اصولگرا است که تبلیغاتش را مردم با ماژیک روی مقوا می­نوشتند. ضمن اینکه اصولگرایان باید نسبت خودشان را با تفکر احمدی­نژاد که باعث خلق واژه اصولگرایی شد و مردم را به خود جلب کرد مشخص کنند.

پنجم- فکر می­کنم اگر راه­یابندگان به مجلس در کار نظارت بر دولت جدی باشند و فرق حمایت از دولت و حمایت از ضعف و سستی را بفهمند، به نفع مملکت است چون دولت به نوعی احساس مطلق العنان بودن نکند. البته می­شود همین را هم پیش­بینی کرد. ظاهرا مجلس یک­دستی در کار نخواهد بود.

ششم- بعضی جمله­ها هست، همین­که از دهان گوینده حذف می­شود فراموش می­شود. بعضی سخنان یک روز در ذهن آدم می­ماند و همینطور بسته به عمق کلام بعضی از سخنان هفته­ها و ماهها و سال­ها در ذهن می­ماند. جملات آخر مرحوم مجتهدی تهرانی هرگز فراموشم نمی­شود. روزهای آخر عمر شریفش می­گفت وقتی سوار تاکسی می­شی می­خوای پیاده شی راننده پول می­خواد. اگه پول نداشته باشی شرمنده می­شی. راننده پول می­خواد و غیر پول چیزی نمی­خواد. منم الان موقع پیاده شدن از تاکسی هستم. خدا عمل می­خواد. من خجالت می­کشم.

بعد این شعر را خواندند: به آتشم بسوز و سخن از گناه میار/کـآتش به گرمی عرق انفعال نیست

جوهرۀ این کلام از زمان رحلت ایشان ذهنم را به خودش درگیر کرده است. خدا روحش را شاد کند که وجدان بیدار انسانیت عصر حاضر بود.

+  86/12/22 -  حمید بزم شاهی  | 

چندی پیش ایمیلی از طرف یک دوست عزیز دریافت کردم که حاوی متن سخن­رانی آقای دکتر صدر معاون سابق وزارت امور خارجه در بنیاد باران و در حضور آقای خاتمی رییس جمهور سابق و گروهی از دولتیان سابق دربارۀ سیاست خارجی دولت نهم و یا بهتر بگوییم سیاست خارجی آقای احمدی­نژاد بود.(اینجا)

در این سخنرانی "کلیۀ" اقدامات احمدی­نژاد در بعد سیاست خارجی به باد انتقاد گرفته شده و آن را «عوامانه» به همراه «خودشیفتگی» نامیده شده است.

از دید آقای صدر هیچ اقدام قابل تاییدی در سیاست خارجی دولت نهم وجود ندارد. با تمام احترامی که برای آقای دکتر صدر قائلم اما نتوانستم صحبت­های ایشان را بپذیرم. به نظر حقیر ایده­آل­های مد نظر ایشان برای محک سیاست خارجی دولت حاضر، حتی به درد یک کشور آفریقایی هم برای دفاع از خود در برابر تهاجم بی­وقفه غرب برای تاراج سرمایه­های جهان نیست. ایشان روی استفاده از مفاهیم آرمانی و دینی را در روابط خارجی به کلی مطرود دانسته­اند. این نگاه لیبرالی به سیاست خارجی همان نگاهی است که در آن هیچ جایی برای عرض اندام روش­ها و ابتکارات مکتبی در سیاست خارجی قائل نیست.

چگونه می­توان سخنان آقای صدر را در خصوص دخالت ندادن دیدگاههای مکتبی در اصول سیاست خارجی پذیرفت در حالی که ما سیستم و نظام حکومت جمهوری اسلامی را با یک قانون اساسی متفاوت و بر مبنای اصول و مبانی اسلامی شیعی بنا کرده­ایم. چگونه می­توان پذیرفت که رییس دولت جمهوری اسلامی در نامه به سران کشورهای دنیا ارزش­های اصولی و تحول­خواه جمهوری اسلامی را به آنان گوشزد نکند در حالی که اساساً جمهوری اسلامی ذاتش برای تحول پدید آمده است و نه برای چریدن در جنگل دنیا در کنار سایر چرندگان.

با این دیدگاه اشغال لانۀ جاسوسی که مورد تایید بنیان­گذار جمهوری اسلامی قرار گرفت نیز جایگاهی ندارد. با این دیدگاه حکم قتل سلمان رشدی هم محکوم است. با این دیدگاه بسیاری از مسائل جمهوری اسلامی اساسا سلب موضوع می­شود.

به نظر حقیر تفاوت دیدگاه آقای صدر که متاسفانه بیان­گر دیدگاه­های بخشی از جریان اصلاحات است هیچ تناسبی با آموزه­های رهبر کبیر انقلاب در بعد سیاست خارجی که ندارد هیچ بلکه در نقطۀ مقابل آن­ها است.

چگونه می­توان نامۀ امام به گورباچف را توجیه کرد در حالی که در هیچ یک از مکاتبات دیپلماتیک جهانی سابقه­ای نداشت؟

و اما در باب خودشیفتگی باید گفت که احمدی­نژاد نه از طرف خود بلکه از طرف ملت ایران که به او رای داده­اند سخن می­گوید و اگر اعتماد به نفس را می­توان خودشیفتگی نامید این را از لطف انعطاف زبان شیرین فارسی باید دانست! اما مشکل اصلی چیز دیگری به نظر می­رسد و آن اینکه ایشان و دوستان اصلاح­طلب ما نتوانسته­اند و یا نخواسته­اند که دکتر محمود احمدی­نژاد را رییس­جمهور ایران اسلامی بدانند و مردم مد نظرشان نیز اساساً مردم کوچه و بازار و مردمی که به دکتر احمدی­نژاد رأی دادند نیستند.

بنده خودشیفتگی را دوری از بدنه مردم می­دانم که حزبی آنقدر خود را از مردم دور کند که نداند آنان چه می­خواهند و چه می­گویند و چه می­کنند و در ادامه نتواند خواسته­ها و تصمیمات مردم را بپذیرد. به هر حال مردم احمدی­نژاد را خواسته­اند و چنان تاخت و تازی و حرمت­شکنی نسبت به رییس جمهور منتخب مردم چندان هم با واژه­هایی چون خودشیفتگی و خودمحورپنداری بی­تناسب نیست.

با یادی هم از پیر جماران آن خمینی کبیر که امروزه خوش­بختانه وارث و سینه­چاک و دل­سوز زیاد پیدا کرده این بخش از نامۀ ایشان را از صحیفۀ نور (مانیفست انقلاب اسلامی) نقل می­کنم:

ترس من این است که تحلیل گران امروز ده سال دیگر بر کرسی قضاوت بنشینند و بگویند که باید دید فتوای اسلامی و حکم اعدام سلمان رشدی مطابق اصول و قوانین دیپلماسی بوده است یا خیر و نتیجه گیری کنند که چون بیان حکم خدا آثار و تبعاتی داشته است و بازار مشترک و کشورهای غربی علیه ما موضع گرفته اند، پس باید خامی نکنیم و از کنار اهانت کنندگان به مقام مقدس پیامبر و اسلام و مکتب بگذریم! خلاصه کلام این که ما باید بدون توجه به غرب حیله گر و شرق متجاوز و فارغ از دیپلماسی حاکم بر جهان درصدد تحقق فقه عملی اسلام برآییم و الا مادامی که فقه در کتاب ها و سینه علما مستور بماند، ضرری متوجه جهانخواران نیست و روحانیت تا در همه مسایل و مشکلات حضور فعال نداشته باشد، نمی تواند درک کند که اجتهاد مصطلح برای اداره جامعه کافی نیست. حوزه ها و روحانیت باید نبض تفکر و نیاز آینده جامعه را همیشه در دست خود داشته باشند و همواره چند قدم جلوتر از حوادث، مهیای عکس العمل مناسب باشند. چه بسا شیوه های رایج اداره امور مردم در سال های آینده تغییر کند و جوامع بشری برای حل مشکلات خود به مسایل جدید اسلام نیاز پیدا کند. علمای بزرگوار اسلام از هم اکنون باید برای این موضوع فکری کنند. صحیفه نور ج 21 صفحه 100

+  86/11/27 -  حمید بزم شاهی  | 

شهید عماد مغنیه (حاج رضوان)روح شهید حاج رضوان شاد. من که تا حالا اسمی از او نشنیده بودم انگار او برای فرماندهان جوخه­های ترور اسراییل و امریکا شناخته­شده­تر بود!

وقتی که دربارۀ او می­شنوم، در خودم احساس حقارت می­کنم. نه از اینکه مثل او نیستم چرا که مثل او شدن به این سادگی برای همچو منی نیست، بلکه به خاطر آنکه حتی از وجود چنین مردان بزرگی در معرکه رویارویی حق و باطل بی­خبر بوده­ام. چه می­شود کرد؟ عقل امثال من در چشم و گوش ظاهری محدود شده است. ما گمان می­بریم که بجز ما و کسانی که می­شناسیم و می­بینیم کسی دیگر از امور جهان هستی سر درنمی­آورد. مبارزه نمی­کند. حق و باطل را نمی­شناسد و گویا همۀ کارها را فقط ما کرده­ایم و می­کنیم.

احساس حقارت در مقابل چنین مجاهد بزرگی خیلی هم عجیب نیست. او کسی بود که سالیان متمادی چشم شیطان بزرگ و کوچک برای شکارش بی­خواب مانده بود. روزگارانی که ما برای مطامع حقیر مادی و سیاسی یکدیگر را می­دریدیم او خالصانه و مخلصانه با دشمن بشریت و غده سرطانی اسراییل جهاد می­کرد. خاموش و بی­صدا. بی­ادعا ولی موثر. بی­خود نبود که پس از شهادتش اسراییل و امریکا و انگلیس جشن گرفتند. خبرگزاری­هایشان گویا مدت­ها بود بیوگرافی او را تهیه و نگه داشته بودند تا بالاخره دیروز به دردشان خود.

اما شهادت او از نگاه مکتبی مزد جهاد فی­سبیل الله و نتیجۀ رشد کمالات انسانی او بود. نمی­توان از عروج او غمگین نبود در حالی که کوله­بار عظیمی از جهاد و خلوص و تجربیات مبارزه با شیطان را با خود برد اما از طرفی می­توان امیدوارتر از گذشته به مکتبی چشم دوخت که توانست چنین فرزندانی بزرگ و جوانمرد را در دامان خود بپرورد.

چه جای ناامیدی که تنور مبارزه و مکتب همچنان گرم است و فرزندان غیور اسلام و کربلا همچنان می­جوشند و می­بالند تا انسانیت را از دست ظلم و طغیان فرزندان شیطان نجات بخشند. تمام بشریت در همه جای دنیا مدیون حاج رضوان هستند.

چه جای اندوه که حزب الله همچنان پاینده و آماده به رزم است و سید حسن نصرالله را که دیدید چگونه گفت آغاز مرحله نابودی اسراییل را بر عهده گرفته است.

و اما ما. ما هم همچنان باید بنشنیم در کنار گود و ببینیم همآوردی فرزندان حسین علیه السلام با فرزندان یزید را و دست به دعا برداریم برای پیروزی یاران حسین! این احساس حقارت را به کجا باید برد؟

از خدا می­خواهم برای یک روز هم که شده توفیق مبارزه جنگیدن با صهیونیست­ها را عطایم کند آنگاه بمیراند.

+  86/11/26 -  حمید بزم شاهی  |