تبليغاتX
بزمانه













بزمانه
دیدگاه‌های شخصی حمید بزم شاهی اصفهانی

سلام به همه‌گیِ دوستان و عرض ادب و احترام و اعتذار از این‌که خیلی دیر خدمت رسیدم برای تبریک میلاد پیام‌برِ رحمت (ص) و تبریک سال نو.

بالاخره سال جدید هم فرا رسید. باید بگویم در احوال شخصی خودم از خدا خواستم در این سال جدید از نظر روحی و معنوی تغییری نکنم! لااقل از بدتر شدن حال که به‌تر است!

به هر حال دعای سال نو را با هم زم‌زمه می‌کنیم!

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبـــــــر اللیل و النهار

یا محول الحـول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

فکر کنم حقیقت امر را در همان مصراع اول گفته، قلب و چشم. «...یکفی به الاشاره»

 

***

 

نمی دانم از چه بنویسم. از حلول ربیع الاول یا از داستان ملوانان انگلیسی بنویسم. از امداد غیبی بودن این واقعه و خوش‌حالی‌ام از سرنوشت این قضیه بنویسم یا گریه کنم برای خودبیگانه‌گی برخی دوستان و تحلیل‌های عجیب و غریب که مانند قلوه‌های سنگی است که به زورِ چسب رازی می‌خواهند به هم بچسبانند‌شان!

از جشن هسته‌ای بنویسم یا از سال‌گرد شهادت آوینی یا از سلامت ایرانیان که با توطئه‌ی صهیونیسم در خطر افتاده یا از نکاتی که در ایام تعطیلات عید و در دیدار از آشنایان و دوستان برچیدم یا خالی بودن جای امام در این ایام که پیروزی‌ها یکی‌یکی از راه می‌رسند.

از دو چشم‌ام اشک می‌ریزد. یکی از فرط خوش‌حالی و یکی از فرط اندوه. یکی بر الطاف الهی و یکی بر نمک‌نشناسی و کفران نعمت. یکی بر خیر و دیگری بر شرّ.

بگذار در همین قضیه‌ی هسته‌ای و مسایل پیرامون آن بنویسم. چند وقتی است هسته‌ای ننوشته‌ام.

 

***

 

بالاخره معلوم شد که تعلیق کاری غلط بود و معلوم شد که با عدم تعلیق و با صدور قطعنامه و این هارت و پورت‌ها هیچ اتفاق ناگواری نمی‌افتد. بگذریم که برخی از عزیزان مجبور شدند که شلوارهای خیس شده‌شان را آب بکشند و برخی مجبور شدند که از لکه‌بر و سفید کننده هم استفاده کنند!

معلوم شد که با تکیه بر آرمان‌های اصیل انقلابی و مکتبی می‌توان جلو رفت و هیچ هزینه‌ای هم نداد. می‌توان امتیاز نداد و امتیاز گرفت. می‌توان نردِ عشق با انگلیسی‌های عزیز نباخت و آقای دنیا هم شد.

بالاخره پس از گذشت یک سال پر تلاش ایران از مرز انرژی هسته‌ای آزمایش‌گاهی گذشت. اما همین‌طور که پای رادیو اشک شوق‌ام جاری شد ناگهان اشک اندوه‌ام با آن مخلوط شد و آن وقتی بود که رادیو بلافاصله آهنگ «ای ایران ای مرز پرگهر ...» را گذاشت.

به عزیزی که در کنارم بود گفتم این بزرگ‌ترین خیانت و حماقت صدا و سیما است.

این عزت و پیروزی هیچ ربطی به مفهوم این آهنگ ندارد. این عزت و سربلندی همه مدیون اسلام بود، همه مدیون خون دل‌های امام و خون گردن‌های شهدا بود. کجا ایران می‌توانست در خواب ببیند که روزی انرژی هسته‌ای داشته باشد.

شخصا یادم نرفته که از کسانی می‌شنیدم: «ایران؟! ایران لوله آفتابه را می‌ده ژاپن براش سوراخ کنه! ایران می‌تونه تراکتور بسازه؟؟!»

ای خدا نکند من آن روزها و این روزها را فراموش کنم. چه‌قدر بدبخت و توسری‌خور بودیم که نوکری امریکایی‌ها را می‌کردیم و حالا اسلام تاج عزت را بر سر ما نهاد. اسلام ناب محمدی ما را سرور کرد و اسلام آمریکایی عرب ملخ خور اکنون توسری‌خورترین و بدبخت‌ترین ملت جهان کرده است.

ای امام! جان‌ام فدای روح ملکوتی‌ات که این واژه‌ها را یاد ما دادی: «اسلام امریکایی»، «می‌توانیم»، «شیطان بزرگ»، «اصلاح خود»، «تکیه به خدا» و هزاران جمله و راه روشن دیگر که چون مشعلی فروزنده راه ما را تا ابد روشن کرده است و خاک بر سر ما اگر یک روز تو را فراموش کنیم. راه تو را که راه سعادت و عزت اسلام واقعی است فراموش کنیم.

چه‌گونه ملت ایران چند صد سال وقت و فرصت طلایی خود را به پای هرزه‌گری و یاوه‌گویی‌های سلاطین و روشن‌فکران چون لیبرال‌ها و مصدقی‌ها و دیگران هدر دادند به امید این‌که به آنان هویت‌شان را، آقایی‌شان را، انسانیت‌شان را، حق‌شان را برگردانند، اما آنان همه را به باد فنا داده و از نمد آن همه صداقت مردم برای خود کلاهی مالیدند و بر سر نهادند و هیچ غلطی نکردند.

خدایا ما را نیامرز اگر لحظه‌ای فراموش کنیم که اسلام ما را از چه منجلابی بیرون کشید و به کجا رساندمان.