بزمانه
|
میرحسین موسوی در آستانه 13 آبان بیانیهای صادر کرد. روز 13 آبان از وقتی که من یادم میآید روز مرگ بر آمریکا بوده است ولی بیانیه میرحسین که به این مناسبت صادر شده است فاقد کلمه آمریکا است. میرحسین در این بیانیه تلاش کرده است که برای حرکت خود و طرفدارانش هویتی تعریف کند و بگوید که این کار ما در راستای تظاهرات ضد امریکایی دانشآموزان شهید 13 آبان بوده است. او از واقعه تسخیر لانه جاسوسی با واژه سومین واقعه 13 آبان که همه میدانند و دربارهاش زیاد گفته شده است نام برده است! گویا نام بردن از لانه جاسوسی امریکا یک گناه محسوب میشده و همان «اسمشو نبر» است. خیلی جالب است که موسوی در هر بیانیه مفهومی جدید مطرح میکند که به نوبه خود بسیار شاذ و افراطی است و نشان میدهد با کهولت سن، چیزی از افراطگرایی او کم نشده است. «ما تری منافق الا مفرط او مفّرطا». نظریه جدید موسوی این است که رهبری «باید» پیرو مردم باشد و اساساً مردم خودشان رهبر هستند! منطق سبک و سست موسوی به حمایت حضرت امام (ره) از حرکت دانشجویان در تسخیر لانه جاسوسی برمیگردد. اما موسوی از خاطر برده است که دانشجویان پیرو خط امام، قبل از این کار مجوز از امام گرفتند و حتی از امام درخواست نماینده کردند و حضرت امام نمایندهای برای آنان تعیین کرد و در ثانی این اقدام آنان از نظر انقلابی و سیاسی منطقی و درست بود چرا که همه شخصیتهای روحانی و انقلابی آن را تایید کردند بجز لیبرالها و غربزدهها. موسوی از خاطر برده است که حضرت امام در مقابل خودسریها و تظاهراتهای قانونشکنانه و تکروی شخصیتهای سیاسی چه مواضع سرسختی میگرفت و حتی به مردم نیز امر و نهی میکرد. حضرت امام از موضع یک فقیه و با مشروعیت الهی و با اتکا به مقبولیت عامه خود امر و نهی میکرد و در این باره با کسی مجامله و معاملهای نداشت. به نظر من موسوی با این نظریه جفای بزرگی به امام کردند چرا که امام را فاقد قوه تشخیص و پیرو دانشجویان معرفی کرد. حضرت امام کسی نبود که پیروی کسی یا ملتی را بکند و جمله معروفی که از ایشان نقل شده که اگر همه مردم که میگویند درود بر خمینی همه بگویند مرگ بر .... من از تکلیفم عقبنشینی نخواهم کرد. هدف موسوی مشخص است. او تلاش دارد تا رهبری را با این منطق سست و پوچ وادار کند تا در مقابل جریان انحرافی کوتاه بیاید اما بعید است او امیدی به کوتاه آمدن رهبری داشته باشد، به نظر من او به دنبال آن است که ذهنیت هواداران خود را نسبت به رهبری تخریب کند و خط رهبری را با خط امام دو گانه معرفی کند. موسوی تلاش میکند برای حرکت انحرافی خود ریشههای تاریخی بتراشد در حالی که در تاریخ ایران هرگز هیچ حرکتی در مقابل علماء اسلام و رهبری یک مرجع تقلید شکل نگرفته بجز در دوران پس از مشروطیت که آن هم سر دم دارانش یپرمخان ارمنی و انگلیسپرستان داخلی بودهاند. گویا موسوی بار دیگر تصمیم دارد انقلاب اسلامی را نیز از دست روحانیت اصیل انقلابی خارج کند و تحویل امریکا و انگلیس دهد. موسوی تلاش میکند با اتکا و تفسیر آیات قرآن نقش یک رهبری دینی را بازی کند و امید واهی به طرفدارانش بدهد که بله اگر سوال میکنید کی پیروز میشویم باید بدانیم که همین الان پیروزیم! چون خواستههایی پیدا کردهایم. موضع موسوی درباره رویدادهای سیاست خارجی اخیر در موضوع هستهای و مذاکره با غرب بسیار معنیدار است. ابتدا میگوید که بله دولتمردان کوتاه آمدند و بعد میگوید که کسی جز صاحبان اصلی انقلاب دلسوز انقلاب نیستند. ناراحتی عمیقی در این بخش موج میزند از دوستان خارجی جنبش سبز که چرا حاضر شدهاند با دولت ایران مذاکره کنند. گویا موسوی گلایه میکند به امریکا و اروپا که چرا خیانت کردید به ما! موسوی که نگرانیش درباره خلوت شدن دورش جدی شده و ناراحت آن است که خودش بماند و عدهای ضدانقلاب و منافق و سلطنتطلب و لیبرال، علم قانون اساسی را بلند میکند که بله خواست ما فقط قانون اساسی است بلکه از این راه ضد انقلابها کمی راحتش بگذارند غافل از این که آنان چنان سوار شدهاند که موسوی حتی از این تحرکات خود انصراف هم بدهد آنان جنبش سبز را رها نخواهند کرد. موسوی بار دیگر بر اصالت مردم و نقشی که آنان در مشروعیت و معنا بخشیدن به جامعه دارند تاکید میکند و همین نظم اجتماعی را نیز نوعی مبارزه میپندارد! به نظر من موسوی اگر میآمد و میگفت آقای خامنهای بد عمل کرده است و مناسب برای رهبری نیست و شرایط رهبری را ندارد خیلی بهتر از این نظریهپردازیهای شاذی است که میکند. میرحسین دارد تیشه به ریشه اصل ولایت فقیه میزند و فقها را کلاً از رهبری جامعه خلع میکند و مبنای مشروعیت و تنفیذ مشروعیت و رهبری را به مردم میسپارد مانند آن که خلبان را از هواپیما پیاده کنی و بگویی مردم خودشان بهتر میدانند چگونه هواپیما را راه ببرند! این که مردم خودشان رهبرند حقیقتاً در تاریخ و در میان ملل و فرهنگها بیسابقه است و البته در صورت تحقق نمونه مناسبی برای بیان مثال در کلاسهای علوم سیاسی است تا جامعه آنارشی را برای آموزندگان تفهیم کنند و الا قابل تصور هم نیست. نمیدانم شاید هم من مشکلی دارم که نمیتوانم با این نظریات و مفاهیم کوچکترین ارتباطی برقرار کنم. اگر موسوی به همان نقد قدرت و نفی دولت و عملکرد آن میپرداخت میشد بخشی از آن را باور کنی و بپذیری ولی موسوی واقعاً ریشه را هدف گرفته است. یادم به سخن سرزنش آمیز امام امیرالمومنین ع پس از قبول حکمیت به یاران و مردمان اطرافش افتادم که فرمود دیروز امیر بر شما بودم و امروز مأمور شمایم! دیروز شما را نهی میکردم و امروز نهی میشوم! امام در نامه به محمد بن ابی بکر فرمودند که اگر مردم مطیع امام خود باشند قدری دارد که هیچ کس آن را نشناسد و ثوابی دارد که هیچ قلمی نتواند آن را بنگارد. حقیقتاً از تکرار تاریخ تلخ اسلام و تنها ماندن ولی و امام امت نگرانم. ای کاش امت اسلامی و مردم ایران اینبار هم خود را نشان دهند و ولایت امیرالمومنین ع را رها نکنند. انشاء الله
اخیراً چند منورالفکر غربزده از جمله عبدالعلی بازرگان و عبدالکریم سروش و همچنین محمد نوریزاد که به قول خودش گوسفندچرانی بوده که به هنر و سیاست پیوسته، در نامههایی خطاب به رهبری به ایشان انتقاداتی مطرح کردهاند. همچنین برخی شخصیتهای سیاسی (از جمله مرد ادب و شیخ ادب و ...)، کنایتاً یا صراحتاً مطالبی انتقادی به رهبری وارد کردهاند. این سوال از چند جنبه قابل بررسی است:
آنچه که در این دو مورد دیده میشود انحطاط فوقالعاده این دو چهرهی برجسته اصلاحطلب است که جداً از مرزهای حقیقت و واقعیات جامعه بسیار فاصله گرفتهاند و نکتهی مثبت دیگر تلخکامی شدید این چهرههای متوهم از شرایط سیاسی و اجتماعی اخیر است که کاملاً در گفتارشان مشهود است و این نشانهی خوبی است از این که توطئهی کودتا به مرور در حال فروکش است. سرخوردگی و پریشانی موسوی و کروبی از نداشتن لشگر اکنون کاملاً در رفتارهای متناقض و گویشهای پریشانشان هویدا است.
ممکن است برخی در دنیا ارزش این هاضمه را ندانند، ولی کسانی که میخ لای ساندویچ ما گذاشته بودند و منتظر شکستن دندان ما بودند میدانند که ارزش رد کردن این بحران به چه میزان است. آنها با خرج کردن تنها چندمیلیون دلار و توان و انرژی بسیار کمتر از این، حاکمیتهایی را سرنگون کردهاند ولی دربارهی ما فقط به کمی سست شدن نظام راضی بودند. آنان میدانستند و الآن هم اذعان میکنند که میرحسین موسوی هم اگر رییس جمهور میشد چندان فرقی در مسئله نمیکرد، فقط کمی واقعبینانهتر (!) عمل میکرد. آنان میدانند که ملت ایران وقتی تصمیم گرفته است که به راه انقلاب اسلامی و ارزشهایی که انتخاب کرده پایدار بماند، دیگر همهچیز را در خودش هضم میکند. آنان به همین لحاظ است که ایران را جدی گرفته و لحنشان را مؤدبانهتر کردهاند. قدرتهای خارجی را میگویم. حالا شما اسم این تغییر کفه ترازو به نفع جمهوری اسلامی را هرچه میخواهید بگذارید. بگویید ثمرهی خون شهیدان، بگویید تحقق وعدهی نصرت الهی، بگویید ثمرهی تلاش و مجاهدات و استواری ملت، بگویید ثمره اشک دیدهی من و خون دل شما، بگویید تصادف، بگویید بدشانسی اقتصادی امریکا و غرب، هرچه میخواهید اسمش را بگذارید، ولی این واقعیت بزرگ است که امریکا در برابر ایران کوتاه آمده است. ایران در تاریخ چندصدسالهی اخیرش هرگز اینقدر در عرصهی بینالملل جدی و صاحبنقش نبوده است. بزرگترین موفقیت تاریخ چندصدساله ایران پیروزی در یک پرونده حقوقی به نام پرونده نفت ایران و انگلیس بوده که در جای خودش قابل افتخار و قابل بحث است ولی اکنون ایران با اتکا به نیروی درونزای خودش تبدیل به یک قدرت روزافزون منطقهای و جهانی است. حالا شما فرض کنید که پیشنهاد اصلاحطلبان برای ناظر بینالمللی در انتخابات عملی شده بود و به مدد آنان مثلاً میرحسین موسوی یا کروبی رییس جمهور شده بود و اکنون ما یک کشور دموکرات داشتیم که تازه الف آزادی را یاد گرفته و شاگرد کلاس پیشدبستانی تمدن غربی شده بود. تصورش را بکنید که چه خاکی بر سرمان شدهبود اگر بنا بود به این حرف اصلاحاتچیها گوش کنیم. صرفنظر از این که روی کار آمدن احمدینژاد چقدر دشمن را عصبانی و ناامید کرد، میخواهم بگویم پیروزی بزرگتر این بود که جمهوری اسلامی توانست یک انتخابات با آن همه فضولی و دخالت بیگانه و بچهبازی و خرابکاری سیاستمداران داخلی را برگزار کند و نتیجهی قانونی برآمده از آن را با اقتدار اعمال کند.
وصیتنامه شهید اسدالله لاجوردی کشمیری قصد انفجار جماران را داشت
من هم معتقدم که مدیر نباید پیر باشد بلکه باید جوان باشد و در عوض مشاور باید پیر باشد و نه جوان. این نظریهای است که در دولت نهم عکس آن عمل شد و البته احمدینژاد از عدم موفقیت گروه مشاوران جوان ابراز نارضایتی کرد که خود این هم دلیلی بر عدم موفقیت این طرح بود. محسن رضایی در جریان تبلیغات انتخاباتی چنین ایدهای را مطرح کرد البته به صورت شعاری ولی کلهر مشاور رییس جمهور این موضوع را اخیراً یادآور میشود که مدیران باید جوان باشند و بالعکس مشاوران باید پیر باشند. این حرف را بسیار درست میدانم. ماهیت مدیریت، تحرک بالا، ذهن فعال و بلندپروازی و سختکوشی است. در عوض ماهیت مشاوره، فرهیختگی، تجربهی بالا، درایت، محافظهکاری و دانش بالا است. این صفات تناسب بسیار بالایی با جوانان پرشور و پیران باتجربه دارد. صلاح دولت دهم در آن است که بدنهای جوان داشته باشد و در عوض از مشاورانی خبره و پیرکار استفاده نماید تا بتواند کابینهای عملگرا باشد. از کدهایی که دکتر احمدینژاد میدهند نیز چنین چیزی استنباط میشود.
ابطحی و عطریانفر هم از تمام توان و سوابق و قدرت بیانشان استفاده کردند تا اتهامات کمتری را بپذیرند. در عوض آنان بهجای آنکه به عنوان یک متهم از خود دفاع کنند و بگویند بله من این کار را کرده یا این کار را نکردهام، اساساً ژست متفکر و تحلیلگر سیاسی به خود گرفته بودند. مثلاً عطریان در جلسهی دادگاه میگفت من به عنوان یک کارشناس (احتمالاً سیاسی)، معتقدم که .... (؟!!) یا وقتی ابطحی از عبارت «مقام معظم رهبری» استفاده میکرد آدم خندهاش میگرفت، چون خیلی شبیه «سلامٌ علیکم» گفتن باراک اوباما بود! یا وقتی سخن از اتحاد هاشمی و خاتمی و موسوی علیه رهبری میگفت، نهایت شیطنت را برای زنده نگهداشتن آتش اختلاف در کشور به خرج میداد. او به خوبی توانست القاء کند که در کشور مسائل لاینحلی وجود دارد و جنگ قدرتی در میان است که زمینهی اغتشاشات را فراهم کرده و اغتشاشات نه یک پروژهی برنامهریزی شده بلکه یک پروسهی طبیعی بودهاست. عطریان هم تلاش زیادی کرد که بگوید ما جزو نیروهای انقلابیم و حق داریم نسبت به انقلاب و نظام احساس خطر کنیم و هرچه کردهایم از این جهت بودهاست. غمگنانه باید گفت که شباهت جلسات پخششده کمتر شبیه دادگاه بود و شبیه چه چیز بود من نمیدانم! فقط میدانم که این دو نفر که صحبتهایشان پخش شد سعی وافری داشتند تا با کمترین اعتراف، بیشترین نمایش را بدهند که بله ما شجاعت داشتیم و گفتیم آنچه گفتیم در حالی که هیچ چیز درست و حسابی نگفتند و به عبارتی همه را سر کار گذاشتند! واقعاً سخت میشد بفهمی که آنها چه میگویند! 5 جمله در عرض 5 دقیقه میبافتند و آخرش معلوم نبود مفهوم آن چیست؟ جملات بیسر و تهی که بعید میدانم هیچ فایدهی حقوقی چه به نفع و چه به ضررشان داشته باشد. قوهی قضاییه با برگزاری شتابزدهی این بهظاهر دادگاه واقعاً کار اشتباهی کرد زیرا بار سیاسی-رسانهای آن بیش از بار حقوقی و قضایی آن داشت و این باعث لطمه به جایگاه قوهی قضاییه است. بهتر بود قوهی قضاییه بهجای این شبهدادگاه نهچندان مفید، یک دادگاه واقعی مثل دادگاه کرباسچی برگزار میکرد و اولاً اتهامات فردی و شخصی مشخص و محکمهپسند به آنان وارد میکرد و سپس به آنان اجازه میداد تا از خودشان دفاع کنند نه از خط فکریشان. جای تأسف است که با آن همه اغتشاش، آشوب، اقدام علیه امنیت ملی، متهم کردن نظام به تقلب و ... که هر کدام جرم سنگین حقوقی است، لایحهی دادستانی به بحثی درباره انقلاب رنگی محدود شده بود و به متهمان اجازه داد آن قدر از شرایط نامطلوب شبهدادگاه سوء استفاده کنند.
شرایط فتنهآمیز پس از انتخابات تا امروز مقطع بسیار حساسی از روند تکامل و تعالی انقلاب اسلامی محسوب میشود. امتحانی الهی برای ملت و جامعهی اسلامی ما که البته هنوز به پایان نرسیده ولی جوهره و ماهیت آن کاملاً مشخص شده و امید است که نظام اسلامی از این طوفان خانمانبرانداز نیز به سلامت بگذرد.
دلباختگی احمدینژاد به مشایی و کوتاهیهای او در بارهی این فرد، رهبری را وادار به موضعگیری نمود و این برای من بسیار تلخ نمود. خدا روح امام خمینی را شاد کند که بعد از قضیه منتظری در سال 68 خطاب به مسئولان نظام و بزرگان فرمودند: «الله الله در انتخاب اصحابتان» با نگاهی به گذشته میبینیم که بیشترین ضربه را نفوذیها به شخصیتهای بزرگ تاریخ اسلام زدهاند. آدمهای فرصتطلب و زرنگی که اصطلاحاً رگ خواب یک شخصیت را به دست میآورند و میتوانند تا اعماق باورهای او نفوذ کنند و به موقع از آن بهرهبرداری کنند. مگر آقای منتظری چه عیبی داشت؟ آیا سوابق مبارزاتی نداشت؟ آیا سواد نداشت؟ آیا زندان نرفته بود؟ آیا ضد ولایت فقیه بود (با آن همه آثار مؤید نظریهی ولایت فقیه)؟ آیا در راه ولایت و رهبری کم فداکاری کرده بود؟ به شهادت تاریخ هیچیک از این نقاط ضعف را نداشت. منتظری فقط یک عیب داشت و آن این که شیفتهی فردی به نام مهدی هاشمی از اعضای دفترش شد. این فرد خائن و جنایتکار بود ولی در نگاه آقای منتظری شخصی شریف، پاکدامن، معتقد به ارکان جمهوری اسلامی و لایقتر از بسیاری از مسولان جمهوری اسلامی شناخته میشد. آقای منتظری هیچ مشکلی با امام و نظام نداشت، فقط روی مهدی هاشمی تعصب داشت و شیفتهی او بود. هر چه امام ره به او تذکر داد حتی از او خواهش و التماس کرد ولی آقای منتظری حاضر نشد دست از پشتیبانی مهدی هاشمی بردارد. دفاع گام به گام آقای منتظری از مهدی هاشمی علیرغم دستگیری، بازجویی و محاکمه و اعدام او، تا جایی ادامه یافت که باعث جدایی کامل آقای منتظری از امام ره و نظام اسلامی و همهی نظریات فقهی و مجاهدات قبلیش شد. او حتی با گذشته پرافتخار خود نیز به خاطر شیفتگی به مهدی هاشمی قهر کرد. به همین لحاظ من نه نسبت به مشایی که اساساً او را از دایره ولایت خارج میدانم ولی دربارهی احمدینژاد احساس خطر میکنم. حتی با رفتن مشایی. عدم تمکین احمدینژاد به حکم رهبری آن هم پس از گذشت 8 روز و عدم صدور بیانیه و یا ذکر عبارتی مبنی بر تمکین به رهبری، افشاء متن حکم رهبری و تاریخ آن (27/4/1388) و مقایسه با بیانات احمدینژاد در ذکر شیفتگی وی به مشایی در مراسم تودیع سازمان میراث فرهنگی در تاریخ (31/3/1388) نوعی اعتصاب سیاسی توسط احمدینژاد پس از افشای متن حکم رهبری و مخصوصاً شرح دلباختگی احمدینژاد به این موجود ناصالح و موارد دیگر، همه و همه شرایط سال 65 - 68 و قضیه منتظری و مهدی هاشمی را تداعی میکند. معتقدم احمدینژاد بر سر دوراهی بسیار خطرناکی مانده است. از یک طرف تمکین به فرمان رهبری به معنای خداحافظی با موجودیتی به نام مشایی است که احمدینژاد نسبت به رابطهای فراتر از رابطهی دوستی دارد. ذکر ارادت و دلباختگی او به مشایی آن گونه که خودش گفته نیاز به ساعتها وقت دارد. چشمپوشی از مشایی برای احمدینژاد مانند چشمپوشی از مقدسات است. چشمپوشی از مشایی باعث فروپاشی روانی برای احمدینژاد خواهد شد. از طرفی با رهبری نیز همین رابطه وجود دارد. احمدینژاد آن گونه که برادرم مجید بذرافکن گفت همانند یک انسان با دو قلب است در حالی که خداوند در سینه مرد دو قلب قرار نداده است. احمدینژاد مجبور است یکی را انتخاب کند، ولایت یا مشایی. این انتخاب سخت احمدینژاد است. مشایی خبیث با وجود آن که حکم رهبری 27 تیر به دستش رسید، در زمان انتشار آن یعنی پایان روز 2 مرداد اقدام به انتشار کنارهگیری خود از سمت معاون اولی نمود در حالی که این بیانیه تا این ساعت یعنی حدود ساعت 14 روز 3 مرداد هنوز روی سایت شخصی وی نرفته است. این اقدام بیانگر لجاجت و ستیزهجویی وی با ولایت است، زیرا اگر امر رهبری لازم الاطاعه است از 6 روز قبلش لازم الاطاعه بود و اگر این امر را لازم الاطاعه نمیدانست که پس از انتشار آن نیز نباید تمکین میکرد. بنده بیانات مشایی در مراسم تودیعش از میراث فرهنگی که «اطاعت از رییس جمهور بر من واجب است» را در حالی که حکم حکومتی رهبری دربارهی او روی زمین مانده را عین فسق و خروج از دایره ولایت میدانم. احمدینژاد در پاسخ استعفای مشایی آن گونه که گویی خدمت به استاد خود سخن میگوید، رسانهها را عامل محرومیت خود از کسب فیض از محضر وی بیان میکند. احمدینژاد با خودداری از حتی اشارهی کوچکی به حکم و خواست رهبری، باز هم از مشایی تقدیر و تمجید نموده و این زنگ خطری برای لغزش احمدینژاد است همان لغزشی که رهبری آن را سقوط برای خواص و نخبگان نامید. احمدینژاد همچنین بهجای آن که خود رأساً حکم رهبری را اجرا کند، در نامهای یک خطی (که گلایهآمیز بودن آن کاملاً هویدا است) نامهی مشایی را برای رهبری ارسال کرد و از حکم آقا به عنوان مرقومه یاد کرد و از اجرای آن مطابق اصل 57 قانون اساسی و نه واجب الاطاعه بودن حکم ولی فقیه خبر داد. من برای احمدینژاد دعا میکنم تا به سرنوشت آقای منتظری در خروج از دایرهی ولایت دچار نشود گرچه گذشتهی احمدینژاد حتی گوشهای از گذشتهی آقای منتظری هم محسوب نمیشود.
بخشی از وصیتنامه شهید لاجوردی
نماز جمعه این هفته تهران به امامت آقای هاشمی رفسنجانی نیز به نوبه خود بسیار حساس و تاریخی بود. این اولین نماز جمعه به امامت ایشان پس از انتخابات 22 خرداد 88 بود که در آن رقیب دیرین هاشمی رفسنجانی رییس جمهور شد.
1- از دو سال قبل با رصد اوضاع اجتماعی و سیاسی جامعه پیش بینی می کردم که احمدی نژاد قطعا رییس جمهور محبوب دهم ایران خواهد شد ولی پیش گویی سیاسیم عملا از اسفندماه آغاز شد در جمع دوستان و همکاران پیش بینی خودم را از این که مشارکت در انتخابات دهم قطعا رکورد خواهد زد و احمدی نژاد قطعا بیش از بیست میلیون رای خواهد آورد بیان می کردم. دراین مسیر خیلی ها نظرم را رد کردند و عده ای هم با شک و تردید به نظرم نگاه کردند. با دو نفر حتی شرط بستیم که در یک رستوران درجه 1 تهران برنده را مهمان کنیم ولی متاسفانه پس از تشکیک موسوی آن ها بهانه به دستشان آمد و هیچکدامشان به قولشان عمل نکردند! 2- دوستانم در نجف آباد یک ستاد احمدی نژاد در میدان اصلی شهر راه انداخته بودند و از من هم با اصرار می خواستند که به ستاد بروم و فعالیت کنم ولی من به دلایل شخصی تصمیم گرفته بودم که وارد تبلیغات انتخاباتی نشوم و الحمدلله نشدم با این که همه مرا به عنوان یک حزب اللهی طرفدار احمدی نژاد می شناسند ولی سعی کردم واقعا بی تعصب به قضایا نگاه کنم. در یکی از مطالب وبلاگ در خصوص تحقیر خاتمی در دیدار با ژاک شیراک علیرغم آن که تحقیر شدن خاتمی را تایید کردم ولی از احمدی نژاد به خاطر اغراق گویی انتقادی کردم. این انتقاد که به مذاق یکی از خوانندگان که اتفاقا فامیل ما هم هست خوش آمد، قضیه سریع دهان به دهان پخش شد و داستان یک کلاغ 40 کلاغ هم به آن اضافه شد و در یکی از همان روزها چندین تلفن از دوستانم داشتند که نگران من بودند که می گویند تو ضد ولایت فقیه شده ای و از همه گذشته ها و تفکرات خودت دست کشیدی؟! من متحیر شده و مانده بودم که چه کاری کرده ام تا بالاخره بعد از چند روز تلاش فهمیدم قضیه به خاطر آن بوده که به احمدی نژاد انتقاداتی کرده بودم و با پیازداغ رقیب تبدیل به موضع علیه نظام و توبه از گذشته تفسیر شد و توسط دوست هم پذیرفته شد! 3- بیش از 90 درصد خانواده ما احمدی نژادی بودند و همیشه در خانواده بحث های داغ و متعصبانه در حمایت از احمدی نژاد می شد ولی من همیشه آنان را به آرامش و دوری از تعصب دعوت می کردم تاجایی که در مقابل بی احترامی به میرحسین مجبور به دفاع از او هم می شدم. کم کم این شبهه به وجود آمد که فلانی هم از دست رفت! البته خانمم خیلی تلاش کرد تا وجهه بیرونی حزب اللهی و اصولگرای مرا در بین خانواده ترمیم کند. 4- در انتخابات نهم لیستی از دوستان در موبایلم تهیه کرده بودم و اخبار انتخابات را لحظه به لحظه برایشان می فرستادم. برای این که تست کنم که اخبارم چقدر خواهان دارد یک ساعتی خبر نمی فرستادم که می دیدم کم کم زنگ و پیام می رسد که چرا خبر نمی دی؟! به نوعی آن ها همه معتاد اخبار من شده بودند! منابع خبری هم بعضی دوستانم و همین طور اینترنت بود که با این موبایل یک رسانه حدود 50 - 60 نفری درست کرده بودم. در این دوره اصلا حس و حالش را نداشتم برای این کار ولی دوستان قدیمی ول کن نبودند و با این که خبرگزاری های موبایلی بسیار فعال بودند ولی چندنفر از همان ها سعی می کردند که مرا برای ارسال خبر تحریک کنند و شاید ده تا تماس این طوری داشتم ولی نهایتا این کار را نکردم چون رسانه به اندازه کافی بود و اخبار بیشتر باعث سردرگمی بیشتر می شد. خودم هم از بس برایم پیامک می آمد دیوانه شده بودم. بعضی روزها سه بار مجبور می شدم صندوق پیامک تلفنم را خالی کنم. 5- روز یکشنبه که نتایج قطعی انتخابات اعلام شد بعضی دوستانم با اعجاب به من نگاه می کردند و می گفتند به تو ایمان آوردیم ولی نامردها همان روز کافر شدند چون شرطی که با هم بسته بودیم را عمل نکردند! یکی از آنان کارت غذای دانشگاه را به من داد و گفت برو برای خودت ناهار بخور! این بجای باغ رستورانی که باید می رفتیم! این چه ایمانی است که به آدم می آورند؟
ولقد ارسلنا من قبلک رسلا الی قومهم فجاووهم بالبینات فانتقمنا من الذین اجرموا وکان حقا علینا نصر المومنین و به درستی که ما قبل از تو (ای محمد) پیامبرانی را فرستادیم به سوی قومشان با دلایل روشن. پس از مجرمان (که به ناحق به مخالفت برخاستند) انتقام کشیدیم و بر ما واجب می باشد یاری کردن مومنان. روم - 47
در این بیانیه آمده که من نیز به همراه «اکثریت
جامعه» مشروعیت سیاسی این دولت را نمی پذیرم. اولین نکته منفی این بیانیه همین است
که بحث خود را روی یک فرض اثبات نشده بنا کرده و این از نظر هر آدم تحصیل کرده و
منطقی مردود است. در هیچ مرجع حقوقی و سیاسی و حتی رسانه ای اثبات نشده است که
اکثریت جامعه نیز این گونه فکر می کنند. امتیاز دادن دولت دهم به بیگانگان نیز
نوعی پیش گویی سیاسی محسوب می شود که باید صحت آن در آینده مورد بررسی قرار گیرد
اگر چه این ادعا نیز به گونه ای کلی گویی است که مثلاً فروش نفت خام حتی همین
امروز هم می تواند به عنوان امتیاز دهی به بیگانگان تلقی شود. اخطار موسوی به هموطنان برای متکی شدن
دولت به قوای نظامی و امنیتی نیز برای تقریب ذهن مخاطب به حکومت رضاخان است. زیرا
رضاخان هم به انگلیس وابسته بود و هم به قوای نظامی متکی بود. البته این همان آقای
میرحسین است که قوای نظامی را از خود مردم می دانست و می گفت ما در مقابل آنها
قرار نداریم! نکته دیگر بیانیه میرحسین نصیحت گرایی آن
است که با افعال قافیه مند «برگردیم» ذکر شده است. میرحسین که خود با بدترین
اقدامات غیرقانونی مملکت را به ورطه آشوب سراسری پیش برد دم از قانون می زند!
میرحسین حقیقتاً با دعوت به اجتماعات بدون مجوز اقدامی غیر قانونی مرتکب شد و با
نادیده گرفتن شورای نگهبان یکی از مهم ترین اصول قانون اساسی را نادیده گرفت. میرحسین در حالی با طعنه دولت و رییس
جمهور منتخب را به راستی و اخلاق دعوت می کند که خود بزرگترین توهین ها را به زبان
خود خطاب به این دولت و رییس جمهور جاری کرده است و این تندی های میرحسین باور
دعوت به خیر او را سخت می کند. در این بیانیه میرحسین تعریف مفصلی از
اسلام کرده و در سلک یک اسلام شناس به تبیین اسلامی پرداخته که خودی و غیرخودی نمی
شناسد و اسلامی که کاری به اداره جامعه و راهبری حکومتی ندارد. اسلامی که گل است و
بلبل است و هر کس بجز این را بگوید خوارج است و متحجر. در بیانیه تلاش شده تا به «جنبش سبز» پس
از ناامیدی حاصل از فرایند قانونی تایید انتخابات، امید بدهد و آنان را از ناامیدی
برحذر دارد. میرحسین اعتماد مردم به جمهوری اسلامی و مشارکت بالای آنان در
انتخابات را به «اعتماد مردم به نظام» تعبیر نکرده است بلکه به «بی اعتنایی به پیش
بینی های تقلب در انتخابات» تعبیر می کند که این بدترین اتهام به جمهوری اسلامی
است. میرحسین دست اندرکاران رسمی انتخابات را متقلب می داند. در قسمت بعدی بیانیه میرحسین یاران خود
را به تحکیم دست ها و قبله قرار دادن خانه ها تشویق کرده است. تلقی من این است که
میرحسین تلاش کرده به طور تلویحی تشکیل خانه های تیمی و ایجاد شبکه های ارتباطی و ایجاد
فعالیت های سیاسی اپوزسیونی را توصیه کند. میرحسین هدف خود را از این کار وظیفه
تاریخی و دینی می داند او اکنون یک پیامبر شده و با فرض آن که اسلام و انقلاب
اسلامی بدون هر گونه ولی و مرجع تقلیدی به وی سپرده شده رهنمود صادر می کند. او در جملاتی متناقض پس از آن که به
قانون اساسی (که خود آن را نقض کرده) صحه می گذارد، «ساختار شکنی جدیدی» را وعده
می دهد و دلیل آن را خواست مردم ذکر می کند! میر حسین بلافاصله هدف خود را در ساختاری
که باید شکسته شود بیان می کند؛ مشخص است؛ «شورای نگهبان». او می گوید یا شورای
نگهبان باید به خواست من و هوادارنم تمکین کند یا شکسته شود و هزینه این ساختار
شکنی هم به عهده همان کسانی است که کوتاه نیامدند! میرحسین اسلامیت مد نظر رهبری و
شورای نگهبان را پوستین وارونه ای می داند و درباره دزدیدن شال سبز توسط آنان هشدار
می دهد. نکته مثبت بیانیه میرحسین اگر چه هیچ تناسبی
با سایر بخش های بیانیه و عملکرد وی ندارد، بخش آن است که مشکلات پیش آمده را یک
مشکل درون خانوادگی تلقی کرده است. یعنی او حاضر شده است مخالفان خود را جزو
خانواده بپذیرد و این بزرگ ترین لطفی است که از او نسبت به مخالفان دیده شده است. او قانون موجود را معیوب دانسته که توسط
طرف مقابلش هم رعایت نمی شود ولی خود را به جسد این قانون هم پای بند دانسته است.
این ادعایی است که با عملکرد میرحسین پس از انتخابات اصلاً سازگار نیست. او در پایان بیانیه رو به آموزه های
مبارزه و براندازی نرم می آورد. او مخالفان و نیروهای امنیتی را به آینده ای خوش و
بهتر و سعادتمندتر از اکنون وعده می دهد. او بار دیگر از خلاقیت در مبارزه می گوید
غافل از این که راههای مبارزه نرم پیشاپیش توسط عزیزان پژوهشگر در موسسات سوروس و
اینشتین و امریکن اینترپرایز و ... به وفور نوآوری شده است. در مطلبی تمام نوآوری های
مد نظر آقای میرحسین که در سال 93 توسط آقای پروفسور جین شارپ پیشنهاد شده را آوردم. بخش دیگر دلیل کوتاه نیامدن میرحسین از
مواضعش را بیان می کند که آن هم حفظ جمهوریت نظام بلکه اسلامیت نظام است. او کوتاه
آمدن در این مرحله را یعنی کوتاه آمدن از شکستن شورای نگهبان مساوی با احتمال روی
کار آمدن مجدد امثال احمدی نژاد می داند. این مفهوم را مقایسه کنید با جمله رهبری
که بنده به هیچ وجه زیر بار بدعت های غیرقانونی و زورگویی و دیکتاتوری نخواهم رفت.
خواسته های پایانی بیانیه میرحسین هم دقیقا ارکان یک براندازی نرم را تداعی می
کند. میرحسین در این بیانیه به طور غیر مستقیم
تمامی منویات اخیر رهبری در باره انتخابات را نفی کرده است و مشخصاً هدف خود را شکستن
شورای نگهبان بیان کرده است. حال شما تصور کنید که یک سیستم حکومتی مثل جمهوری
اسلامی، دو عنصر رهبری مطاع و شورای نگهبان نداشته باشد. آیا چیزی از اسلامیت نظام
باقی می ماند؟ آیا همین که مسئولان نظام و مردم مسلمان باشند نظام اسلامی می شود؟
اگر چه از دید اصلاحاتچی های نرم، بهایی ها و دراویش و ... صاحب صلاحیت محسوب می
شوند به شرطی که احمدی نژادی نباشند!
دوست و دشمن شهادت می دهند که محسن رضایی علیرغم نقاط ضعف و چند علامت سوال، فرمانده خوبی برای سپاه بود ولی از وقتی از سپاه بیرون آمد علیرغم موقعیت والایی که در عرصه سیاست به او هبه شد، هیچ جایگاه چشمگیری در عرصه سیاست کشور نداشته است.
این متن عجله ای در بالای متن فارسی تعالیم انقلاب رنگین توسط موسسه اینشتین درج شده و نشان گر آن است که سرعت انتشار موارد مذکور به زبان فارسی بیش از دقت و صحت متن اهمیت داشته است!
با هم تعالیم آقای جین شارپ را با نگاهی به تقلیدهای مضحک داخلی آن مرور می کنیم: 1. سخنراني هاي عموم سخنرانی های موسوی در خیابان ها 2. نامه هاي اعلام مخالفت يا اعلام حمايت نامفهوم؟Lysistratic nonaction57. 58. طرد و تکفير شخصيت ها اعتصاب غذای نمایندگان اکبر گنجی اعتصاب غذای نمایندگان مجلس ششم ج) روزه مقاومت منفي (ساتياگراها) 160. محکمه نمايشي
ناگفته نماند همان طور که مشخص است تعالیم 198 گانه آقای جین شارپ پس از گذشت 16 سال قدیمی به نظر می رسد و اکنون با گسترش فناوری های نوین بالاخص فناوری اطلاعات و رسانه های دیجیتال، تحولی شگرف در شیوه ها پدید آمده که می توان خطوط کلی این کودتاها را نیز با تحقیقی اندک شناسایی و معرفی کرد.
فارغ از رخدادهای خشونت آمیز پس از انتخابات که متاسفانه به خاطر جهالت برخی حضرات به طرز بدی بدعت گذاری شد، طبیعتاً باید منتظر بود تا نخبگان و جریان های سیاسی نسبت و موقعیت جدید خود را نسبت به بیانات رهبری اظهار کنند. در حقیقت واکنش ها نسبت به این بیانات، تعیین کنند هویت جریانات و شخصیت های سیاسی در کشور است زیرا این خطبه به طور بی سابقه ای از حمایت مردمی برخوردار شد. بیشتر ایرانی ها به لحاظ اهمیت این بیانات حداقل یک بار این خطبه ها را گوش کردند. بسیاری از شخصیت ها و جریانات سیاسی از این بیانات استقبال کردند ولی گروهی از جریان موسوم به اصلاح طلب اساساً هیچ واکنشی به این پیام نشان ندادند و حتی مهدی کروبی، میرحسین موسوی و خاتمی پیام های جداگانه ای دادند که در آن تلویحاً با بیانات رهبری مخالفت کردند. اکنون این آزمون بزرگ در پیش روی اصلاح طلبان است تا تقید خود را همان گونه که به جمهوریت نظام بارها و بارها ابراز داشته اند، نسبت به رکن ولایت فقیه نیز نشان دهند. آنان یا با ارسال پیام تجدید بیعت یا با تبعیت عملی باید نشان دهند که این اصل اصیل را نیز همانند جمهوریت نظام قبول دارند و الا از دایره نظام خارج و به جمع دشمنان ملت خواهند پیوست. آزمون تعیین کننده ای که پیش از این بنی صدر، منافقین و نهضت آزادی به خاطر مردود شدن در آن از قطار انقلاب پیاده شدند اکنون پیش روی اصلاح طلبان است. چیزی به حرکت قطار نمانده و اگر اصلاح طلبان سوار نشوند بی شک دیر خواهد شد.
Only losers play by the rules! پ.ن: عیناً نقل از چای نبات
من به عنوان یک عنصر کوچک از این ملت به رییس جمهور منتخب و محبوب ملت ایران پیام تبریک میفرستم و از همه وبلاگ نویسان و همه کسانی که این متن را میخوانند درخواست میکنم به احمدینژاد پیام تبریک ارسال نمایند. پی نوشت: آدرس سایت شخصی احمدی نژاد: www.ahmadinejad.ir
به نظرم بازنده این انتخاب نه میرحسین، رضایی و کروبی و نه حامیانشان بودند زیرا بر همه عقلا تفاوت "رقابت" با "جنگ" واضح است. به نظر من بازنده انتخابات ما امریکا، اسراییل، انگلیس و کشورهایی بودند که اساساً با موجودیت ایران مشکل داشتند و احتمالاً حتی دست به دعا و نذر و نیاز هم برداشتند که احمدی نژاد رییس جمهور نشود! مطمئن باشیم که انتخاب مجدد احمدی نژاد که انتخاب مردم بود به نفع کشور و انقلابمان خواهد بود همانطور که اگر سایرین هم انتخاب می شدند همینطور بود. چه قدر خوب بود که در دوران رقابت فکر امروز را می کردیم. تب و تاب ها خوابید و روسیاهی به ذغال ماند. کسانی که مدام گفتند احمدی نژاد دروغ گو است تا خودشان هم ادعای کذب خود را باور کردند، اکنون در مقابل این اتهام خود چه پاسخی دارند؟ آیا چهارسال باید یک دروغگو را به عنوان رییس جمهور بپذیرند؟ آیا این بیست و چند میلیونی که به احمدی نژاد رای دادند به دروغگویی رای دادند؟ آیا اکثریت ایرانیان نیز احمدی نژاد را دروغگو می شناسند؟ کسانی که مرزهای اخلاقی رقابت انتخاباتی را شکستند، امروز دربرابر این سیل رای خالصانه مردم چه احساسی خواهند داشت؟ بهتر نبود همراه اکثریت مردم نقاط قوت احمدی نژاد را نیز علیرغم نقاط ضعفش می پذیرفتند؟ یاد امام خمینی بخیر که می فرمود "تندروی عاقبت خوبی ندارد."
در مناظره احمدی نژاد و موسوی من حقیقتاً از طرز
روکردن پرونده زهرا رهنورد توسط احمدی نژاد آزرده شدم. این طرز بیان اگر چه از نظر
فنون مناظره امری مجاز است ولی از نظر اخلاق اسلامی واقعاً ناپسند بود. البته بیان
اسامی افرادی که به آلاف و الوف رسیده بودند بد نبود حتی روکردن خود مسئله پارتی
بازی میرحسین و زنش در کسب موقعیت ها نیز بد نبود ولی طرز بیان احمدی نژاد در باره
موضوع زهرا رهنورد ناپسند بود. از این بابت به موسوی حق میدادم و از طرفی میرحسین
را فردی اخلاقمدار در عین حال ضعیف در مناظره یافته بودم. اما در جلسه دیشب فارغ
از مباحث سطح پایین و در حد مضحک کروبی، میرحسین با چهرهای متفاوت ظاهر شده بود.
او دیگر آن نجابت و متانیت مورد انتظار را نداشت. اگر چه روی منبر رفت و احادیث
یکی پس از دیگری در باب اخلاق و صداقت و ... بیان کرد ولی در عمل خود غیراخلاقیترین
شیوه تخریب را در پیش گرفت. میرحسین تعهد کرده
بود که در جلسه مناظره به مناظره بپردازد و درباره کاندیدای غایب ولو ظالم هم باشد
سخنی نگوید. او احمدینژاد را به خاطر سخن گفتن از افرادی که در دولت میرحسین و
هاشمی و خاتمی به نان و نوایی رسیده بودند سرزنش کرد و گفتن چرا از افراد غایب نام
میبری ولی خودش تمام وقتش را علیه «کاندیدای غایب» سخن گفت. میرحسین با لفظ«ایشان»،
«ما»، «او» و ... از احمدینژاد یاد میکرد و در تذکر قانونی مجری میگفت من که
نام نبردم! از نگاه رییس جمهور
احتمالی آینده، احمدینژاد حق نداشت کاری به گذشته داشته باشد و عملکرد خود را با
دولتهای گذشته مقایسه کند ولی میرحسین حق داشت در غیاب کاندیدای غایب عملکرد،
شخصیت او را لجنمال کند. میرحسین با ارائه نمودارهایی به قول خود معتبر احمدینژاد
را به دروغگویی متهم کرد که این اتهام جای پیگرد قانونی دارد در حالی که احمدینژاد
فقط به میرحسین گفته بود که در دولت شما کارآمدی وجود نداشته است. عملکرد میرحسین
واقعاً دیشب غیراخلاقی و تند بود. او بجای آن که بتواند در مقابل احمدینژاد قد
علم کرده و او را در جلسه مناظره شکست دهد، در غیاب او و حتی پس از گذشت دو جلسه
مناظره و قرائت بیانیه در جلسه قبل به او حملات تخریبی میکند. میرحسین آشکارا
صداقت و رفتار قانونی و اخلاقی را زیر پا گذاشت و نشان داد که علیرغم ادعاهای
فراوان ولایتمداری و ... به تذکرات رهبری درباره تخریب و نفی دیگران بجای اثبات
خود هیچ توجهی ندارد. چقدر خوب بود که
میرحسین به جای تخریب احمدینژاد و آن هم عقدهگشایی شخصی، بخش موفقیتهای خود در
زمان نخست وزیری را بسط میداد که من شخصاً بهترین بخش مغازله آنان را همان بخشی
میدانم که میرحسین عملکرد خود در زمان نخست وزیریش را توضیح میداد. در شبه مناظره که
نه بلکه مغازله و معاشقه دیشب مسائل دیگری نیز روشد و آن یک تبانی سیاسی برای شکست
احمدینژاد. من ادعای احمدینژاد مبنی بر سه به یک بودن انتخابات را اغراقآمیز میپنداشتم
ولی در مناظره کروبی با محسن رضایی و دیشب و در گفتههای لری کروبی مشخص شد که
تبانی سیاسی پشتپردهای برای شکست احمدینژاد صورت گرفته است زیرا کروبی میرحسین
را به خاطر دوری از صحنه در روی کار آمدن احمدینژاد سهیم دانست و او را سرزنش کرد
و او را قسم داد که از صحنه خارج نشود! اساساً جلسه مناظره
دیشب بوی خون میداد مخصوصاً در بخش آخر که میرحسین با شدیدترین وجهی به مجری، صدا
و سیما، احمدینژاد و عناصر نامعلوم و موهوم حمله کرد و گفت به سمت من سنگ پرتاب
کردند، بلندگوی مرا قطع کردند و ... که به نوعی دعوت از طرفدارانش برای واکنش سخت
و امنیتی کردن فضای انتخابات تلقی میشود. به نظر میآید میرحسین تلاش میکند شکستهای
واضحش در مناظره با احمدینژاد را در غالب امنیتی کردن فضای انتخابات جبران کند.
عدهای مداوم برای من پیامک میدهند که دار و دسته سعید حجاریان و اصلاحطلبان در
پشت موسوی به دنبال ایجاد فضای آشوب و ایجاد انقلاب رنگی هستند، من به دیده شک و
تردید به این ادعاها مینگرم، آیا واقعاٌ این گونه است؟ آیا واقعاً فضای انتخابات
به سمت اغتشاش میرود؟
اولین سوال وی درباره هاله نور بود که
احمدینژاد طبق معمول از کنار آن سر خورد. احمدینژاد نیز گویا این مناظره
برایش زنگ تفریح است، حدود 50% از وقتش را به بیان عملکرد دولت نهم اختصاص
داد. جواب سوالات نه چندان مایهدار کروبی را در یکی دو جمله میداد و میرفت
سراغ آمار عملکرد دولت در زمینههای اقتصادی.
دیشب که اولین جلسه این مناظره بین کروبی و رضایی بود بیشتر شبیه یک فیلم خنده دار و نوع جدیدی از سخنرانی با دو سخنران همزمان بود و نه یک مناظره واقعی. به نظر من کروبی و محسن رضایی اخلاق انتخاباتی را رعایت نکردند و از فرصتی که به دست آوردند بر خلاف تعهداتشان سوء استفاده کردند. آنان توافق کرده بودند که درباره کسانی که در جلسه حاضر نیستند سخنی نگویند و آن ها هر کدام خود نیز به این توافق اقرار کردند ولی عملاً دهها بار عملکرد دولت نهم و کاندیدای غایب را زیر سوال برده و باز هم طبق معمول تمسخر را پیشه گرفتند. آنان بجای بیان نظرات چالشی بین خود، به تایید نظرات یک دیگر پرداختند و با هم متحداً علیه کاندیدای غایب سخن گفتند و یک تنه به تخریب عملکرد کسی پرداختند که نمی توانست از خود دفاع کند. این رفتار ناجوانمردانه و غیر اخلاقی و ظلم آشکار تلقی می شود. بهتر بود آنان به این سوال اساسی و مغفول جواب می دادند که مثلاً آقای کروبی چه چیزی در خود دید و در آقای رضایی ندید که حاضر شد با وی به رقابت بپردازد و آقای محسن رضایی چرا به این نتیجه رسید که آقای کروبی ناتوان از ریاست جمهوری است و بر این اساس او احساس تکلیف کرد. آنان زیرکانه و با موضعی بی طرفانه این وظیفه اساسی خود را انجام نداده و البته هزینه این شیطنت خود را به گونه ای به گردن مجری ناتوان مناظره انداختند. البته باید گفت این فیلم بازی کردن و تعریف و تمجید دو رقیب از یکدیگر پیام پنهانی داشت و آن این که اگر شما این قدر با هم توافق نظر دارید چرا با هم رقابت می کنید؟ اینجا دم خروس پیدا می شود و معلوم می شود که این دو کاندیدای محترم برای رقابت با یکدیگر بر سر ریاست جمهوری نیامده اند، بلکه با هم متحد شده اند تا علیرغم آن که احتمال رای آوردنشان کم است لااقل به رقیب مشترک ضربه زده باشند که این نتیجه گیری، فرض برخی مبنی بر هماهنگی و ائتلاف پشت پرده سه کاندیدا برای شکست یک کاندیدا در انتخابات دهم را تقویت می کند.
قضیه ادعای احمدی نژاد در خصوص تحقیر رییس جمهور سابق (آقای خاتمی) در دیدار با ژاک شیراک و قضیه پله ها برایم سوال بود که به جستجو در این باره پرداختم. حقیقت تلخ آن است که ادعای احمدی نژاد کاملا صحت دارد اگر چه سایت های اصلاح طلب آن را انکار کرده اند. آنان با روش های جنگ روانی خاص خود با انتشار عکس هایی از دیدار دوم آقای خاتمی با ژاک شیراک در 5 آوریل 2005 سعی در دروغ جلوه دادن این ادعا کردند در حالی که آقای خاتمی دیدار دیگری نیز با همین فرد در کاخ الیزه در تاریخ 27 اکتبر 1999 داشته است که حدود مهر 1378 می شود. هر چه تلاش کردم عکسی از آن نیافتم بجز یک عکس که آن هم در بالای پله ها است. البته من در همان زمان این صحنه را خودم دیدم و احساس ناراحتی کردم البته نه به اندازه احمدی نژاد. عکس مربوط به دیدار 2005 با عبای مشکی که اصلاح طلبان به استناد آن احمدی نژاد را دروغگو خواندند. البته در این دیدار شیراک واقعا از پله پایین آمد. تنها عکس موجود مربوط به بازدید 1999 با عبای شکلاتی که مد نظر احمدی نژاد بود. از موقعیت قرار گرفتن شیراک نسبت به سرباز گارد مشخص است که بالای پله است. در این دیدار شیراک از پله پایین نیامد و همان بالا ایستاد تا آقای خاتمی بالا برود. البته بعید می دانم آقای خاتمی اساساً این چیزها را تحقیر بداند. احتمالاً او از آقای شیراک بسیار متشکر است که او را به حضور پذیرفته و اجازه داده که با او عکسی بگیرد. به دلایل مختلف قصد نداشته و ندارم که در موضوعات تبلیغات انتخابات شرکت کنم ولی خداییش به حال مظلومیت احمدی نژاد غصه ام شد. 14/3/1388 برادر عزیز روح الله مهرابی با ارسال قطعه فیلمی از دیدار 1999 آقای خاتمی قضیه پله را روشن کردند و مشخص شد اگر چه برای خاتمی فرش قرمز پهن نکرده اند و اگر چه شیراک کت شلوار روشن (که در فرهنگ غرب احترام آمیز محسوب نمی شود) پوشیده ولی قضیه پله صحت نداشت. بنده از این بابت هم از ایشان تشکر و هم از مخاطبان محترم عذرخواهی می کنم. متاسفانه احمدی نژاد سخنان اغراق آمیز می گوید و این اغراق آمیز سخن گفتن به برخی از جمله بنده هم سرایت کرده و امیدوارم بتوانم خود را اصلاح کنم. احمدی نژاد با این نقاط ضعف دفاع از خود را برای ما سخت کرده است.
کروبی از همان ابتدا با "نکته" آغاز کرد و در حدود 15 دقیقه مقدمه و سوابق خود را تبلیغ کرد و 5 دقیقه هم درباره برنامه هایش گفت. در مقدمه وی تلاش وافری کرد که پیوند خود با امام را به گونه ای ذکر کند که بتواند از امام در این راه مایه بگذارد. او خود را پیرو امام دانست و سخنان و جهت گیری های خود را نیز دقیقا منطبق با امام معرفی کرد و مخالفان مخصوصا دولت فعلی را بر خلاف راه و جهت گیری امام معرفی کرد. او سه اصل "جمهوریت"، "اسلامیت" و "ایرانیت" را جزو مشخصه های اندیشه سیاسی امام برشمرد! من هر چه در تاریخ و صحیفه ی نور گشتم و هر چه به سابقه ذهنی خود مراجعه کردم نتوانستم عنصر آخر را در دیدگاههای امام پیدا کنم. اتفاقا بر عکس امام فقط بر جمهوریت و اسلامیت و نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد تکیه می کردند و آن هم جمهوریت را در راه اسلام می شناختند و نه به خودی خود یک ارزش. به هر حال کروبی روی مسائل و مطالبات سیاسی و اجتماعی خیلی مانور داد و به اقتصاد که رسید گفت این هم که خودش ملموس و معلوم است! او درباره طرح اقتصادی یعنی سهام نفت هیچ نگفت و این بزرگترین اشتباهش بود. زیرا نماینده مطالبات سیاسی اصلاح طلبان خاتمی بود که آن هم اقبال وسیعی از طرف قشر فرودست جامعه نداشت و الا در دوره قبل مردم به او گوش می کردند و به معین رای می دادند. به هر حال کروبی نتوانست وجهه ی موفق دوره قبل خود را در این سخنان معرفی کند. او به سهام نفت که رسید به سرعت از آن عبور کرد و حتی موضوع پرداخت سرانه به ایرانیان را مطرح هم نکرد در حالی که این سلاح اصلی کروبی در دوره قبلی بود. گویا کروبی فراموش کرده که دوره قبل مردم نه به خاطر شعارهای سیاسی و آزادی و مخالفت با نظارت استصوابی بلکه به خاطر پرداخته ماهیانه 50 هزارتومان به هر ایرانی بود که به وی رای دادند. او حتی روی تیم "مدیران لایق" که کاملا چهره کرباسچی را به ذهن متبادر می کند هم خیلی تاکید کرد. در این میان جای ارزش های ملی و دینی مردم در سخنان کروبی خالی بود. او حتی اشاره ی کوچکی و نمادینی هم به ولایت فقیه و یا ایثارگران و خانواده شهدا نکرد. آثار پیری در کروبی به وضوح مشاهده می شود لااقل او باید این را می دانست که مردم برایشان یک چیزهایی واقعا مهم است مثل همین ارزش های معنوی و کاندیداها برای حفظ ظاهر هم که شده باید نامی از آن ببرند. اما کروبی یا از روی فراموشی یا از روی صداقت لری به چیزی که به او یاد نداده بودند اشاره ای هم نکرد! به هر حال کروبی کل صحبت هایش را در 20 دقیقه اول تمام کرد و 10 دقیقه دیگر هم آب را به سخنان خود بست و آن قدر "نکته" گفت تا وقتش را کامل استفاده کند.
به نظرم سخنرانی پریشب میرحسین ضربه ی مهلکی به او بود. این وجهه یک شخصیت محبوب که پس از 20 سال به عرصه سیاسی بازگشته نبود. او عصبانی و با تن صدای بلند سخن می گفت در حالی که انتظار می رفت او با وقار و طمأنینه ی بیشتری صحبت می کرد. پیروزی در انتخابات نیاز به یک موج فراگیر دارد که تا حالا این دو کاندیدا نتوانستند موج لازم را ایجاد کنند. بنابراین باید منتظر باشیم و روزهای آینده انتخابات ریاست جمهوری را ببینیم.
بد نیست دقتی کنید به سایت الف. این سایت
یک ویژگی نرمافزاری برای اظهار نظر مخاطبان خود قرار داده است که هر نظر هم
قابلیت ثبت موافق و مخالف دارد. یعنی مخاطبان میتوانند هم یادداشت بگذارند و هم
می توانند به یادداشتهای ثبت شده رای موافق یا مخالف دهند. چندین بار در موضوعات
مختلف دقت کردم و متوجه شدم که یک گروه حدوداً 40 نفری هستند که کارشان فقط رایسازی
موافق و مخالف بر ضد نظام جمهوری اسلامی در این سایت است. به تصویر فوق دقت کنید. نظری که ثبت شده
است، نظری کاملاً منطقی است که بعید به نظر میرسد بجز مخالفان جمهوری اسلامی،
مخالفی داشته باشد حتی در بین احزاب و گروههای سیاسی فعال کشور. حالا به نظرات
موافق و مخالف آن که با عدد مشخص شده دقت کنید که حدود 40 نفر به آن رای منفی و فقط 18 نفر از کاربران به آن رای مثبت دادهاند!
این رویه تقریبا در بقیه نظرات ذیل مطالب و اخبار سایت الف هم مشاهده میشود. چه
نتیجه ای می توانیم بگیریم؟ آیا منطقی است که بگوییم بیش از نیمی از کاربران و مخاطبان سایت الف ضد انقلاب و ضد
جمهوری اسلاف هستند؟ قطعاً پاسخ منفی است و فقط یک نتیجه
میتوان گرفت که سایت الف یکی از اهداف شبکه مغضوبین است که در آن میچرخند و به
هر چه که به نفع انقلاب و جمهوری اسلامی و احمدینژاد باشد رای منفی میدهند و هر
چه که پایههای وحدت و همبستگی و اقتدار جمهوری اسلامی را تضعیف کند رای مثبت میدهند. جالب است که همواره همین 40 رای است که در همه بخش ها سعی می کند تاثیر گذار باشد. به نظر می رسد یک گروه که بنده به آن اسم مغضوبین را گذاشتم، به استعداد 40 نفر مدام مشغول عملیات روانی در فضای سیاسی و اجتماعی اینترنت و سایت های فارسی هستند. بد نیست سربازان گمنام امام زمان (عج) به این سوی بازار هم نظری بیفکنند.
در موارد زیادی این اتفاق در تاریخ
افتاده است. در زمان پیامبر خودمان حضرت محمد (ص) نیز یکی از اساسیترین عوامل
دشمنتراشی برای نظام اسلامی، آن بود که پیامبر (ص) برای سن، بهرهمندی مالی،
تجربه و موقعیت اجتماعی اشراف مکه و مدینه (شیخوخیت) ارزشی قائل نبودند و با مردم
فرودست حشر و نشر داشتند تا جایی که در حدیثی از پیامبر نقل شده که امر به همسفرهگی
با فقرا فرمودند: «جالسوا الفقراء و سائلوا العلماء و ...» مردم پابرهنه و عوام
بودند که نهضت اسلامی پیامبر را یاری کردند و عزیزترین صحابی پیامبر (ص) نیز در
میان همین قشر بودند و اگر هم از قشر بالادست جامعه در میان اصحاب پیامبر (ص) و
ائمه (ع) یافت میشد نه به خاطر ثروتشان بود بلکه به خاطر معرفتی بود که از خود
بروز میدادند. با این وصف، پیامبران الهی بزرگترین
پوپولیستهای تاریخ و اساساً پایهگذار پوپولیسم جهانی بودند. در انقلاب اسلامی نیز
قضیه به همین منوال بود. مردم پابرهنه و کوخنشین بودند که امام خمینی (ره) را
یاری کردند و نظام سلطه را سرنگون کردند و الا پیر روشنفکرانی که در تاریکخانههای
محفلی به زعم خود مبارزه میکردند، کوچکترین تاثیری در پیروزی انقلاب نداشتند.
آنان که سالیان دراز ادعای مبارزه داشتند به التماس و زور هم حاضر نمیشدند در
مبارزات مردم شرکت کنند و فقط وقتی وارد شدند که بوی کباب به مشامشان رسید. بد
نیست به کتاب عزت شاهی نگاهی بیندازید آن جا که به مغازه مهدی بازرگان سری زد و از
او خواهش کرد که کلاسهایی برای انقلابیون تشکیل دهد ولی مرحوم بازرگان به لحاظ
محافظهکاری از این کار استنکاف ورزید. در زمان جنگ نیز این مردم عوام یا همان
پوپولها بودند که جان خود را در کف دست گرفتند و با صدام یزید کافر جنگیدند تا
تکنوکراتها بتوانند در آرامش در دانشگاههای لندن و پاریس و نیویورک شیوههای پیشبرد
دموکراسی و پیاده کردن برنامه توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی را بیاموزند و جوجههای
نوکیسه بتوانند در آرامش در پشت جبهه مناصب را یکی یکی تجربه کرده و دفترچه
خاطراتشان را تکمیل کنند. امروز فنسالاران، مردم پابرهنه و مظلوم
را به اسم پوپولها صدا میزنند و خادمان آنان را نیز پوپولیست نامگذاری میکنند
تا بتوانند انقلاب و ثمرات این درخت تنومند را از دست آنان خارج کرده و به کام خود
و اربابان خود بریزند. آنان رسیدگی به محرومان را تاب نمیآورند و از این که یک
رییس جمهور کاخ ریاست جمهوری را به مقصد خانواده یک شهید و یک محروم پاترکیده، ترک
کند بسیار خشمگین میشوند. در
انقلاب ما شکلگیری طبقهای از نخبگان نوکیسه، قدرتمدار و منفعتطلب که نام
«مدیران لایق و دلسوز» را به خود گرفتند از اساس با تفکر اسلامی و انقلابی تناقض
داشت. اگر چه تجربه و سابقه نیز در تصدی پستها شرط است ولی نه شرط اول. جابجا
کردن ترتیب اولویتها غلطی بود که ما در جمهوری اسلامی مرتکب شدیم. از بین بردن
مرزهای این طبقه یکی از واجبترین کارهایی بود که باید انجام میشد و به دست احمدینژاد
انجام شد.
چرا ما باید همه حیثیت و آرمانهایمان را روی یک نفر سرمایهگذاری کنیم؟ این کار حتی از دید کاسبکارانه هم نامعقول ارزیابی میشود. باید اذعان کرد که فضای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی ما دچار بیماری افراط و تفریط است و این عدم تعادل بارها و بارها برای کشور مشکل ساز و هزینههای گزاف به بار آورده است. امروز در صحنه انتخابات عدهای به محض آن که بحث از یک کاندیدا پیش بیاید رگ غیرتشان متورم میشود و میخواهند خرخرهی طرف دیگر را پاره کنند و متقابلاً ... چرا شما همهی حیثیت و آبروی خود را باید به پای فردی بریزید در حالی که او علیرغم همهی صلاحیتهای احتمالی دارای قوه «اختیار» است؟ مثلاً عدهای تمام دین و دیانت را در احمدینژاد خلاصه میکنند ولی بعد از مدتی، طرح ورود زنان به ورزشگاهها را علم میکند و یا معاونی میآورد که با مردم اسراییل ابراز دوستی میکند و هزار بار هم بر آن اصرار میورزد (!) و یا وزیری میآورد که مدرک جعل میکند یا سازمان حج را در سازمان گردشگری ادغام میکند. طبیعی است افرادی که آبروی خود را در گرو چنین فردی گذاشتهاند، در جامعه سرشکسته شده و به بنبست برمیخورند و این اختصاصی به مکتبیها ندارد بلکه این مشکل گریبانگیر همهی آرمانگرایان خواهد شد. کسانی که تمام آرمان مقدس خویش را در یک نفر خلاصه میکنند و سرنوشت خود و آرمانهایشان را به یک نفر یا یک حزب گره میزنند خواه در عرصه سیاست خواه سایر عرصهها. این گونه میشود که اکثر آرمانگرایان پس از مدتی سرخورده شده یا جهت و ریل خود را عوض میکنند و یا به کلی لاابالی میشوند. تحلیل من این است که همین افراط و تفریطها و عدم تنظیم توقعات، عامل اصلی ظهور تزهای ضد ایدوئولوژی و ضد آرمان شده است. در عوض شیوه صحیح آن است که ما بدون هر گونه برداشت و برخورد حیثیتی با چنین مواردی با انصاف و دیدی منطقی و عقلی به موضوعات بنگریم. نه کسی را صددرصد رد کنیم و نه کسی را صددرصد تایید کنیم. این شیوه امامان مکتب اسلام است. از امام علی (ع) نقل شده که: نه با دشمنت آن چنان دشمنی کن که اگر دشمنی به پایان رسید شرمنده باشی و نه با دوست چنان دوستی کن که اگر دوستی به هم خورد بر تو مسلط شود. ما بیاییم و با شاخصها کار کنیم و افراد را بر اساس شاخصها بسنجیم و نه بالعکس. انتقادی که من به برخی برادران حزب اللهی دارم آن است که در این سالها همه چیز را به احمدینژاد گره زدند در حالی که این حق نبود. احمدینژاد خود عنصری از یک مکتب است که طبیعتاً نمرهای بین 0 تا 20 خواهد گرفت ولی او متن مکتب نیست. ممکن است که شاگرد ممتازی باشد ولی به هر حال ملاک ما احمدینژاد نبوده که بخواهیم از صددرصد عملکرد او دفاع کنیم و بحمدالله اکثر حزباللهیها در این دام گرفتار نشدند. به نظرم احمدینژاد جزو معدود سران کشور بوده که بیشترین انتقادات را حتی از طرف طرفداران خود دریافت کرده است و این نیز جزو امتیازات این دولت است ولی به طور کلی سنجیدن شاخصها با افراد کار مذمومی به شمار میآید. از امام علی (ع) نقل شده که «إعرف الحق تعرف اهله» یعنی حق را بشناس تا اهل حق نیز بر تو آشکار شوند. با این منطق بنده با کسی سر احمدینژاد هیچ دعوایی نخواهم داشت ولی بر سر شاخصها و ملاکها بسیار حساس و حیثیتی خواهم بود. این گفته را از آقای صدیقی در جمع طرفداران و ستاد انتخابات احمدینژاد نقل کردند که: «برای احمدینژاد کار نکنید، کلاه سرتان میرود!» و این عین حقیقت است. امام خمینی (ره) که خود معلم این مکتب بودند بارها این قضیه را روشن کردند که من با کسی عقد اخوت نبستهام و میزان دوستی من بستگی به میزان تبعیت افراد از اسلام دارد. شهید مدرس که یکی از معلمان بزرگ این مکتب است نیز جملهی معروفی دارد که: «هر کس اسلام را تایید کند من او را تایید میکنم» پس ملاک اسلام است. امام خمینی حتی این موضوع را شامل خود نیز دانست و قبل از جمهوری اسلامی که شایعاتی مطرح شده بود که امام با شاه تفاهم کرده است (!) امام خمینی موضع صریحی گرفت و گفت خمینی هم اگر تفاهم کند ملت تفاهم نخواهد کرد. ملاک ما مکتب اسلام، احکام شریعت و آموزههای انقلاب اسلامی است که خون صدها هزار شهید به پای آن جاری است و بر سر این اصول با هیچ کس رودربایستی و شوخی نداریم حتی اگر او احمدینژاد باشد. استنباط مصادیق از مبانی نیز به نوبه خود به یک متدولوژی نیاز دارد که در مکتب ما موسوم به «حجت شرعی» است و طبق آن مصادیق و احکام از اصول، مبانی و منابع معتبر مشخص میشوند. بنابراین ما با همه برادرانمان که بر اساس این متدولوژی به هر نتیجهای رسیده باشند هیچ دعوایی نداشته و همه از یک جنسیم و اتفاقاً همه پیروز هم هستیم، خواه برنده، خواه بازنده که در این منطق اساساً برنده و بازندهای وجود ندارد و بازنده به لحاظ این که هم مسئولیت خویش را انجام داده و هم زحمتش کمتر شده خوشحالتر هم هست. این منطق ساده بسیار متفاوت است از کسانی که همهی هست و نیست خود را برای پیروزی میگذارند و رگ گردن خویش را گرو میگذارند. آنان در هر صورت بازنده هستند چرا که به فرض که قدرتی نیز کسب کنند چون آرمان را فدا کردهاند دچار بیهدفی و سرگشتگی میشوند.
گذشته از مانورهای خندهدار و
بازیگونه خاتمی که طبق معمول باعث سردرگمی و توهین به طرفدارانش شد، حضور دیگران
نیز جای تامل دارد. میرحسین موسوی که رگ تکلیفش پس از 20 سال جنبید، کروبی که هنوز
توی کف رای غلطاندازش در انتخابات نهم مانده و محسن رضایی سیاستمدار ناکام هر کدام
انگیزههای خاص خود را دارا هستند اما آن انگیزهای که بیش از همه قابل تصور است، بدست
آوردن فرصتی برای بیان نظرات است. بالاخره سیاستمداران بدون سخن گفتن و نشر افکار
و تاثیرگذاری بر جامعه تقریباً از حیز انتفاع خارجند. به عبارتی از ضروریات سیاستمداری
تاثیرگذاری است. حالا شما محسن رضایی را تصور کنید که به هدف سوار شدن به قطار سیاست
از قطار نظامیگری و سپاه پیاده شده است ولی بلیط ندارد، اگر چه به لطف
راننده قطار در کوپه مخصوص راننده قطار جایی نصیبش شده است ولی این ارضا کننده
نیست. بنده خدا نزدیک 16 سال است این در و آن در میزند که صبغه نظامیگری را از
خود پاک کند ولی نمیشود و تلاشهای فراوان خود و تیمش نیز برای راه یابی به عرصه
مدیریت جامعه و سیاست بینتیجه مانده است. تلاش برای کاندیداتوری و رقابت
با احمدینژاد در انتخابات دهم ریاست جمهوری چیزی شبیه انتحار سیاسی است ولی راهیابی
به افکار عمومی و بیان دیدگاهها و نظرات در سطح مخاطب میلیونی ارزشش را دارد. بقیه
جریانات فکری و سیاسی نیز از این قاعده مستثنی نیستند. آنان نیز میآیند که سخنشان
را زده باشند و الا مشخص است که در مقابل سیل محبوبیت عمومی و سرمایه اجتماعی احمدینژاد،
تاب و توان تحمل را ندارند. بنابر این میتوان کاندیداهای ریاست جمهوری دهم که
برای مبارزه با احمدینژاد به میدان آمدهاند را مشابه سایر داوطبانی که برای
انگیزههای بعضاً خندهدار میآیند دانست؛ کسانی که برای ثبت در دفترچه خاطرات،
اشتغال، قالیبافی و ... به بخش ثبت داوطبان نامزدی ریاست جمهوری وزارت کشور میروند
و نه به خاطر رییس جمهور شدن. اگر چه داوطلبان که شکستشان از هم اکنون واضح است
پیشاپیش سلامت انتخابات را خدشه دار کرده و آن را غیر معتبر میدانند! همانند سریال
یوزارسیف که هنوز سریال پخش نشده آن را ناموفق و نابجا تفسیر کردند! باید گفت احمدینژاد چنان ظرفیتهای
ریاست جمهوری را فعال کرد که بعید است کسی از شخصیتهای سیاسی موجود کشور توان فعالیت
با این حجم و سرعت را داشته باشد و باید گفت احمدینژاد طراز ریاست جمهوری اسلامی
ایران را چه در بعد بین المللی و چه در ابعاد داخلی دهها پله بالا برد به حدی که
جرأت رقابت با او در سر حریفی نمیگنجد مگر آن که در توهم باشد. این موفقیت بزرگ برای احمدی نژاد نشان کارآمدی تفکر مکتبی و شخصیت تربیت شده و انقلابی احمدی نژاد است که بحمدالله نقش بسزایی در حیات گفتمان انقلاب اسلامی در داخل و خارج داشته است. ان شا الله به
انتظار 22 خرداد و برگ زرین دیگری در تاریخ ایران و خشم و ناامیدی امریکا و اسراییل از
انتخاب دهم توسط مردم ایران (این توده ی ناآگاه و قابلمه به دست!) مینشنیم. پیش بینی بنده پیروزی احمدینژاد و با احتمال زیاد با ثبت
رکوردی از آرا میباشد.
آقای خامنهای و همهی ما خوشحال هستیم |
بسم الله الرحمن الرحیم![]()
نگاهی مکتبی به همه چیز جستجوپیام بازرگانی![]() آخه چرا؟ استکبار جهانی عزیز! آخه چرا حالا که نوبت به ما رسید تصمیم گرفتی با ایران دوست بشی؟ چرا بودجههای حامیان ما را کم کردی؟ چرا با این رژیم قلابی مذاکره و توافق کردی؟ خیلی بدی! جنبش راه سبز امید استکبار جهانی، سلطنتطلبان و منافقین عزیز خارجنشین! پس از گذشت سی سال از جمهوریاسلامی باور کنیم که این رژیم خودبخود و یا با حمله نظامی سقوط نخواهد کرد. پس بیایید با سرمایهگذاری در جنبش راهسبز، ما را در امتحان شیوهای موفق و نوین زیر نظر اساتید داخلی و خارجی یاری رسانید. همکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم. جنبش راه سبز امید فروش محدود فروش تعداد محدودی رایانه پنتیوم 5 جهت مشاهده سایتهای خبری ایرانی بدون مشکل نمایش فلشهای تبلیغاتی حتی سایت تابناک. بشتابید وگرنه تموم میشه توجهقواعد درستنویسی در وبجالب از ديگران
نامه به میرحسین موضوعات
فرهنگی مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |