|
دیدگاههای شخصی حمید بزم شاهی |
|
|
|
|
|
مباهله روز 24 ذیالحجة روز مباهله بود. روز مباهله روزی بود که پیامبر کفار اهل کتاب را به فرمان خداوند به نفرین دعوت کرد. فمن حآجک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا وابناءکم ونساءنا ونساءکم وانفسنا وانفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله علی الکاذبین آل عمران 61 و اگر از این پس با تو به بحث دربارۀ آنچه از علم به تو رسیده نمودند پس دعوتشان کن و بگو بیایید فرزاندانمان و فرزندانتان و زنانمان و زنانتان و خودمان و خودتان جمع شویم سپس مباهله (نفرین) کنیم پس قرار دهیم لعنت خدا را بر کاذبین. روز مباهله در بین مسلمانان و مخصوصا شیعه از چند جهت روز مهم و با ارزشی است. اول آنکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و اهل بیتش تا آنجا در دفاع از دین مبین اسلام به مرحلۀ یقین رسیده بودند که حاضر به رویارویی از در نفرین با کفار شدند و این موضوع گویای درجۀ والای یقین آن بزرگوران به وعدههای الهی است. گویا رسم مباهله امری مسبوق بوده است و گویا به گونهای وسیلهای مطمئن و گریز و گزیر ناپذیر بوده است. همینجا سوالی مطرح میشود و آن این که کدام یک از ما حاضریم دربارۀ عقاید و باورهایمان هرچه که باشد، باورهایی که برای آن رگ گردنمان ورم میکند و یقۀ دیگری را میدرانیم، تا مرحلۀ مباهله پیش برویم؟ با این فرض آیا نیمی از ما نباید ساکت شویم؟ نکتۀ دیگر در داستان مباهله امر اهل بیت علیهم السلام است مخصوصا بحث حضرت فاطمه سلام الله علیها که معادل زنان امت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شمرده شده و حضرت علی که معادل نفس پیامبر اکرم صلوات الله و سلامه علیه شناخته شده است. این آیۀ مباهله یکی از ریشههای اصلی کلامی شیعه است و روز مباهله نیز یکی از روزهای افتخار اسلام و تحقیر اهل کفر است. گروه فراوانی از کفار که برای مباهله به محل وعده آمده بودند دیدند که در طرف مقابل رسول خدا و حضرت علی و حضرت فاطمه زهرا و حضرت حسن بن علی و حضرت حسین بن علی علیهم صلوات المصلین سایهبانی زده و در زیر آن منتظر نشستهاند. آنگاه بزرگی از بزرگان نصاری به آنان هشدار داد که جان خود را بردارید و از این مهلکه بگریزید و آنها هم چنین کردند. از سخن خود کوتاه آمدند و از روی تشک خارج شدند. اهل کفر به دست پیامبر ما صلوات الله علیه به این خفت و خواری کشانده شدند و یهود نیز بعد از جنگ خندق و همچنین در قضیۀ غزوۀ خیبر به مذلت و خواری کشانده شدند. یعنی پیامبر عزیز ما یهود و نصاری را به خواری و خفت و در ضعیفترین وضعیت خودشان تحویل امت بعد از خودشان دادند. چرا اکنون امت اسلام باید زیر دست و پای یهود و نصاری اینگونه خفت و خواری را تحمل کند؟ در فلسطین یهود چه بر سر مسلمان نمیآورد. در عراق نصاری چه مصائبی را برای امت اسلام به وجود نیاورده است؟ در اروپا هر روز اهانت جدیدی به پیامبر خدا روا میدارند و مسلمانان در انحطاط خودساختۀ خود غوطه میخورند. کی و کِی باید بر این بدبختیها نقطۀ پایانی بگذارد؟ آیا جمهوری اسلامی نقطۀ عطف تاریخ اسلام است؟ آیا جوانان ایرانی خواهند توانست این روند را متوقف و معکوس کنند؟ امید فروانی به این تحول وجود دارد و امیدواریم که عزت اسلام و امت اسلامی را هرچه زودتر ببینیم. سفر رهبری به یزد
سخنان مقام معظم رهبری در یزد را خیلی مهم دیدم؛ مخصوصاً در جمع دانشجویان. بحث مهم این صحبت هم بحث اعتماد به نفس ملی بود. نکتهای که برایم خیلی جالب بود جایگزینی واژۀ «اعتماد به نفس ملی» به جای واژۀ «غرور ملی» بود. همیشه فکر میکردم هر صفتی که فردیش برای یک مسلمان نامطلوب و مردود است ملی آن نیز برای امت اسلامی مردود است. اما غرور ملی یک واژۀ نقض بود. «غرور» حتی ملیش بار منفی و مفاهیم ناجوری دارد. غرور یعنی احساس داشتن چیزی که نداری. یعنی بیخود به چیزی مطمئن بودن. یعنی دیگران را آدم حساب نکردن. یعنی واقعیات را ندیدن. اما در مقابل اعتماد به نفس یعنی تمام واقعیات را همانگونه که هست پذیرفتن و البته خود و تواناییهای خود را نیز باور داشتن. یعنی احساس اینکه میتوان در شرایط تغییری ایجاد کرد و نباید فقط دنبالهرو بود. یعنی خود را کمتر از دیگران ندیدن. این ویژگی هم برای فرد خوب است هم برای یک ملت. بنابراین اعتماد به نفس ملی یک واژۀ مناسب است که توسط رهبری بهجای واژۀ غرور ملی ابداع شد و به واژگان سیاسی کشور اضافه شد. در اصل اعتماد به نفس ملی همان موتور محرک یک جامعه است که البته خود مبتنی بر یک مجموعه از جهانبینی، آرمانها، ایدئولوژی و فلسفه است. اما همه چیز منهای اعتماد به نفس ملی یعنی هیچ. ایشان مثالهای فراوانی از نداشتن اعتماد به نفس ملی و آثار آن و داشتن این صفت و آثار آن در تاریخ انقلاب بیان کردند و هدف دشمن را نیز از بین بردن این عامل اصلی موفقیت برشمردند. ایشان راهکارهای دشمن برای از بین بردن و تضعیف اعتماد به نفس ملی را سه عامل بر شمردند. اول ایجاد یأس، دوم هوچیگری و مسخره کردن هر نوع حرکت مثبت در کشور و سوم تهدید نظامی و سخت. نکتۀ خیلی مهم دیگر این بود که ایشان مسئلۀ دشمنی ما با استکبار جهانی را مسئلهای دانستند که استکبار غرب به دنبال آن است و الا ما هرگز با کسی سر جنگ نداشتهایم. آنها بر اساس دشمنی ریشهداری که با ما دارند هرگز کاری به مواضع ما و گروههای مختلف و تفکرات مختلف ما ندارند آنها با اصول ما مشکل دارند و با کوتاه آمدن و عقبنشینی و نمایش ضعف ما آنها نه تنها از تهدیدات و دشمنی خود دست بر نمیدارند بلکه زیادهخواهی و جسارتشان بیشتر و شدیدتر هم میشود. اما در این سفر سوالی که برایم پیش آمد این بود که آقای خاتمی کجای این سفر بود. من همیشه آقای خاتمی را علاوه بر مسائلی که دارد فردی مومن به ولایت فقیه و انقلاب میدانستم. اتفاقا خود رهبری هم در همین دیدار دانشجویی اشارهای کردند که روسای دولتها مومن و مخلص انقلاب بودهاند. اما غیبت آقای خاتمی در این سفر هیچ کمکی به محبوبیت ایشان نمیکند. شاید ایشان خواسته از شنیدن سخنان ناخوشآیندش در امان باشد، شاید کار مهمی داشته و شاید ... (؟) به هر حال سیل مردم مشتاق و عاشق رهبری یزد هم از خودشان سوال کردند که آقای خاتمی کجاست. نیما یوشیج
سالمرگ نیما یوشیج پدر شعر نوی فارسی همین چندروز بود. نیما یوشیج بیشک یکی از مؤثرترین شخصیتهای ادبی در عصر حاضر است. اما در اینجا باید یادی بکنیم از مرحوم جلال آل احمد. جلال آل احمد مناسباتی با نیما یوشیج داشت که دوستان علاقمند میتوانند آن را دنبال کنند. باید گفت نیما یوشیج اگرچه شاعری توانمند و نویسندهای باذوق بود اما جریانات سیاسی دهۀ 1330 او را به کنج عزلت کشانده بود. اما جلال آل احمد با شور و تلاطم روحی که داشت نگذاشت تا شمع نیما بی سر و صدا خاموش شود، او را تحریک و تهییج کرد تا به فعالیت در عرصۀ مطبوعات و ادبیات آن زمان بپردازد. بیشک باید گفت اگر جلال نبود نیما هم نبود. جلال بود که او را وارد عرصۀ فعالیت اجتماعی کشاند و زمینهساز معرفی نیما به جامعۀ ادبی ایران شد و با این فرض باید گفت که ادبیات نوین ایران مرهون جلال نیز هست. جلال آل احمد نامهای سرگشاده به نیما یوشیج دارد که با این عبارت آغاز میشود: «دوست پیر شدهام آقای نیما!» این نامه را میتوانید در کتاب «جلال از چشم برادر- نوشتۀ شمس آل احمد» جویا شوید. حکم کمیتۀ انضباطی دربارۀ تیم سپاهان
اگرچه من خیلی ورزشی و مخصوصاً اصلاًفوتبالی نیستم اما نکتهای را از شارلاتانبازی موجود در عرصۀ فوتبال کشورمان را مشاهده کردم که دلم نیامد نگویم. اینکه مدیریت فوتبال کشور و همینطور مدیریت رسانهای کشور اعم از صدا و سیما و مطبوعات کلاً سرخ-آبی و مخصوصا سرخزدهاند، شکی ندارم. غالب مجریان و کارشناسان فوتبال صدا و سیما و مطبوعات عمدۀ کشور از پیروزی یک تیم شهرستانی در مقابل یکی از تیمهای پایتخت و مخصوصا پرسپولیس و استقلال به شدت خشمگین و نفرتزده میشوند. این را میتوان از عبارات و تنظیم اخبارشان فهمید. اگر ارتقایی هم در سطح تیمهای شهرستانی مشاهده میشود باید مرهون زحمات مضاعفشان دانست. هفتۀ پیش که سپاهان اولین شکست جام برتر را بر پرسپولیس تحمیل کرد ناراحتی و خشم همۀ اصحاب فوتبال در پایتخت برانگیخته شد و این را از نحوۀ انعکاس مغرضانۀ اخبار میتوان فهمید. مسابقۀ فوتبالی در ورزشگاه آزادی در تهران بین هرکدام از تیمهای محترم و با فرهنگ برگزار نمیشود مگر آنکه بعد از آن درگیری شدید و زد و خورد طرفداران دو تیم و پلیس و شکستن و آتش کشیدن دهها اتوبوس و اموال عمومی روی ندهد. حتی در آخرین دیدار شهرآورد آبی و قرمز نیز که با مسخرگی تمام رسانهها آن را بهخاطر بیحادثه بودن تحسین کردند یکنفر کشته شده بود! با این حال همه از ارتقای سطح شعور طرفداران دو تیم شگفتزده شده و حتی شرکت واحد اتوبوسرانی اطلاعیۀ تشکرآمیز صادر کرد! حالا در اصفهان مسابقهای بین سپاهان و قرمز برگزار شده و سپاهان دو بر یک اولین شکست را به پیروزی تحمیل کرد. در آخر بازی هم ترقهای پرتاب شد و چشم سربازی آسیب دید. موضوع ابعاد رسانهای ناجوانمردانهای پیدا میکند و این حادثه جنایتی خونین نمایش داده میشود و تیم سپاهان تا اطلاع ثانوی(!) از بازی در اصفهان محروم میشود! اولاً این حادثه به خودی خود محکوم است و لایق برخورد اما آیا از حوادث بازیهای سادۀ تهران سنگینتر است؟ ثانیاً چرا کمیتۀ انضباطی اینچنین مدافع سربازی بیچاره میشود؟ آیا سربازان بدبخت پایتخت فرزند مردم نیستند و آدم نیستند و نیاز به حمایت قانونی ندارند؟ ثالثاً این چه حکمی است؟ و ربط آن به تیم چیست؟ آیا کمیتۀ انضباطی تحت تأثیر لابیهای سرخآبی قصد ندارد تا فوتبال رقیب را در خارج میدان فوتبال نابود کند؟ تا سرخآبی سیطرۀ شوم خود را بر فوتبال مریض کشور حفظ کند؟ آیا یک تیم با محرومیت از بازی در خانۀ خود دیگر وجود خارجی میتواند داشته باشد؟ اگر سپاهان در خانۀ خود بازی نکند پس در کجا میتواند بازی کند؟ و چه کسی در اصفهان بازی خواهد کرد؟ این یعنی توهین به حیثیت و موجودیت فوتبال یک استان بزرگ مثل اصفهان. رابعاً «تا اطلاع ثانوی» یعنی چه؟ بعنی تا حصول چه شرطی؟ یعنی حقارت. یعنی توسری خوردن طرفداران فوتبال در یک استان و این عین شارلاتانبازی و پدرسوختهبازی در عرصۀ فوتبال کشور است. یعنی اینکه فرهنگ کثیف حاکم بر فوتبال جهان که در دست غرب است، در کشور ما نیز ریشه دوانده و ما نیز قربانی آن هستیم. بهنظر من هدف بسیار کثیفی در پشت پردۀ حکم اخیر کمیتۀ انضباطی دربارۀ تیم سپاهان خوابیده است. |
||