تبليغاتX
بزمانه - به چه کسی رای بدهم بی تعصب؟













بزمانه
دیدگاه‌های شخصی حمید بزم شاهی اصفهانی

به چه کسی رای دهم بی تعصب؟رقابتهای انتخابات ریاست جمهوری دهم هم به پایان خود نزدیک شد. بگذارید صادقانه بگویم که این بهترین انتخاباتی بود که تجربه کردم. از سال 1368 که برای اولین بار در انتخابات شرکت کرده ام تا امروز، هر بار تجربه جدیدی کسب کرده ام. در سال های اول فقط بر اساس نظرات بزرگترها و کسانی که دوستشان داشتم رای می دادم. در دوره مجلس چهارم وارد تبلیغات هم شدم و از کاندیدای شهرمان که به او علاقه داشتم و سوابق جبهه فراوان داشت و اصطلاحاً ولایتی هم بود، حمایت کردم و در ستادش شبانه روز به همراه جمعی از دوستان کار کردم. او رای نیاورد.
در ریاست جمهوری 2 خرداد هم به طور عجیبی روی ناطق نوری تعصب پیدا کرده بودم. قضیه از آن جا آب می خورد که شبی در اوایل دوره انتخابات 76، از نجف آباد با اتوبوس به تهران میآمدم. راننده رادیو بیبیسی را گرفته بود. رادیو بیبیسی با آب و تاب از کاندیداتوری سید محمد خاتمی تعریف میکرد و ذوق میکرد. من چیزی که از سید محمد خاتمی یادم بود فقط وزارت ارشادش بود ولی از این که رادیو بیبیسی این قدر حظ کرده بود، لجم گرفت. بعدها هم در دانشگاه و در برخی همایشهای انصار حزب الله که به صورت خیابانی در جاهای مختلف برگزار میشد و مطالعه برخی از نشریات متوجه رویکردهای اباحهگرایانه خاتمی شدم به همین خاطر به شدت از او گریزان و متمایل به ناطق نوری شدم بدون آن که شناخت درستی از او داشته باشم. در حمایت از ناطق مانند بقیه حامیانش به شدت تعصب به خرج دادم تا جایی که نشریاتی که در آن زمان علیه خاتمی به طور انبوه چاپ شده بود را در دانشگاه پخش می کردم. واقعاً از رای آوردن خاتمی خیلی سرخورده شدم به دو دلیل، دلیل اول آن بود که احساس کردم جامعه ناآگاهانه دارد مسیر مورد رضایت امریکا و انگلیس را میپیماید و به نوعی گول خاتمی را خورده و دلیل دوم که موثرتر از اولی بود این که احساس میکردم من هیچ شناختی و هیچ تماسی با جامعه واقعی کشور ندارم و در یک فضای خلا حرکت میکنم. انتظار داشتم تلاشهای ما لااقل اندکی روی جامعه اثر گذاشته باشد ولی بالعکس شاهد آن بودم که هر چه تلاش کرده بودیم به نفع رقیب تمام شده بود.
در دور رقابت دوم خاتمی در سال 1380 به دلیل همان سرخوردگی که گفتم، کمتر وارد تبلیغات انتخاباتی شدم ولی به احمد توکلی رای دادم با این حال خاتمی باز هم رای آورد و رای بهتری از دوره قبلش. این باعث یک نوع سردمزاجی و شوربختی سیاسی برای من شده بود. چرا که بجز در دو دوره انتخابات ریاست جمهوری پنچم و ششم که به هاشمی رفسنجانی رای داده بودم و او رییس جمهور شده بود در بقیه انتخابها همه با شکست مواجه شده بودم، چه مجلس، چه دولت، چه شورا. به گونه ای احساس کردم که اساساً دارم از عرصه سیاسی حذف میشوم. خیلی فکر میکردم. مطالعه زیادی انجام دادم و تلاش خاموش و شدیدی در درک مدل رفتار سیاسی-اجتماعی مردم کشور انجام دادم. تمام رخدادهای سیاسی گذشته کشور را (البته فقط از سال 1342 به بعد) مرور کردم. بخش زیادی از آن تاریخ مکتوب بود و بخش زیاد دیگری را از نزدیک مشاهده و لمس کرده بودم و حتی در برخی از اغتشاشات (مثل اغتشاشات نجف آباد و یا 18 تیر) حضور داشتم. احساس کردم که به درک جدیدی از این رفتار دست یافتهام اما هنوز مطمئن نبودم تا انتخابات شوراها در سال 1383 که واقعاً نمونهای از دموکراسی رویایی اصلاحطلبان بود. این انتخابات به حدی آزاد و بیحد و حصر و به لطف سیاست «همه جیز آزاد -  برو حالشو ببر» دولت هشتم بود که تهران به کلی قیافهاش عوض شد و تبلیغات کاملاً پروپاگاندای غربی شد. مایوسانه رایم را در ساعات پایانی شب به صندوق انداختم؛ آبادگران ایران اسلامی. نتایج باورنکردنی بود و شوکه شدم. واقعاٌ آیا مدل جدیدی که در ذهن من بود داشت به وقوع میپیوست؟ بله مردم به سینه مغروران عرصه سیاست  دست رد زدند.
در آذر 1383 دوستی در بسیج اساتید داشتم که مرا به جلسات این سازمان با کاندیداهای احتمالی ریاست جمهوری نهم میبرد. آن جا توانستم در دو جلسه لاریجانی و احمدی نژاد که مطرحترین کاندیداهای اصولگرایان بودند (و به تازگی به این نام خوانده میشدند) بروم. در آن جا از برنامه های لاریجانی بیشتر خوشم آمد. احمدینژاد هم بیشتر از رویکردهای اصولیش گفت و در آخر هم اشارهای به برنامههایش کرد. برنامههای لاریجانی جذاب بود ولی رویکرد احمدینژاد جذابتر بود. اگر جه در ابتدا برخی از جمله من معتقد بودیم که احمدینژاد باید در شهرداری چندسالی بماند و کار کند تا هم تهران را نجات دهد و هم خودش بهتر جا بیفتد ولی او تصمیمش را گرفته بود و گوش به کسی نمیداد. البته صحبتهایی که با برخی از دوستان کردیم هم در گرایش من به احمدینژاد بیتاثیر نبود. محافظه کاری ناشی از شکستهای پی در پی از یک طرف و موفقیت شورای شهر و موج امیدواری و مردمگرایی که احمدینژاد از خودش در شهرداری به جا گذاشته بود از طرف دیگر بیم و امید را در من تقویت میکرد. بنابراین با احتیاط به جمع هواداران احمدینژاد پیوستم و البته سعی کردم که خیلی متعصبانه وارد نشوم زیرا خاطره خوشی نداشتم.
موبایل من یک رسانه برای لیستی حدود 20 نفر شده بود که گردش اخبار خوبی داشتم. دوستانی که در شهرهای مختلف و موقعیتهای مختلف داشتم همینطور اینترنت، منبع خوبی برای اطلاع رسانی شده بود. به حدی که اعضای لیست به اخبار من وابسته شده بودند چون در آن زمان رسانه های اصولگرا مثل امروز فعال نبودند. به هر حال من پیش بینی می کردم که احمدینژاد وضعیت خوبی دارد ولی جرات اظهار آن را نداشتم. تا نتابج دور اول انتخابات که حاصل شد برایم قطعی شد که محمود رییس جمهور جدید است.
این ها مقدمه بود تا رویکردم در این دوره را بگویم. از ابتدای دوره احمدینژاد از رویکردش حمایت کرده ام زیرا حقیقتاً این رویکرد و گفتمان را اصولی و مکتبی میدانم. در این راستا با بسیاری از دوستان و بعضا اهل خانواده بحثهای فراوان و داغی داشتهام ولی در طول دوران 4 ساله ریاست جمهوری احمدینژاد متاسفانه پدیدههایی رخ داد که با آن تصورم از او مغایرت داشت. مثلاً بحث مشایی، کردان، رحیمی یا هاله نور یا ... که این ها واقعاً دلسردم کرد. این مسائل البته یک دستاورد مهم هم برایم داشت و آن تکمیل دیدگاه سیاسیم بود و هر جه به دوران انتخابات فعلی نزدیک میشدیم این دیدگاه در من تقویت شد که اساساً در دفاع از هیچ کس نباید تعصب به خرج داد. چرا من باید در مقابل منتقدان بایستم و در چشمان آنان نگاه کنم و از چیزی که به آن اعتقاد ندارم دفاع کنم و آن را توجیه کنم؟ تصمیم گرفتم اساساً در انتخابات با رویکردی تبلیغاتی وارد نشوم و تلاش کردم دوستانم را نیز از حمایت متعصبانه منصرف کنم. در دلگرمی به این رویکرد مقاله دوست عزیزم مجید بذرافکن در مورد عمل جراحی قلب و ... و مباحثاتی که با یکی از دوستان داشتم هم بیتاثیر نبود.
من به این نتیجه رسیده ام که انتخابات ایران، جنگ حق و باطل نیست بلکه همه کاندیداها دارای نقاط قوت و ضعف هستند. آنان ویژگیهای گوناگونی دارند و همهشان حق دارند رییس جمهور شوند. فکر میکنم این نتیجه کوچکی نیست؛ زیرا اکثراً را میبینم که حق رییس جمهور شدن برای کس یا کسانی قائل نیستند. صادقانه باید بگویم بر سر این اعتقاد با خیلیها بگومگو پیدا کردم و رابطهام با برخی تیره شد ولی شیرینی این نگاه و اعتقاد ارزشش را دارد.
من هنوز هم فکر میکنم احمدی نژاد بهترین گزینه ریاست جمهوری است اما این بار نه با کیفیت سابق، این بار به او رای میدهم در حالی که به او انتقادات فراوان دارم و از آینده او هم نگرانی هایی دارم اما معتقدم نگرانیهایی که از آینده او وجود دارد به مراتب کمخطرتر و کمهزینهتر از آینده مورد انتظار برای بقیه کاندیداها است. به عبارت بهتر احمدینژاد در دوره قبل از من نمره بیست و بقیه نمره 0 گرفته بودند ولی امروز نه احمدینژاد نزد من نمره 20 دارد و نه بقیه صفر!
به طور خلاصه باید بگویم اشکالاتی که در احمدی نژاد وجود دارد اشکالات بنیادی نیست و اشکالاتی شخصی و روبنایی است و یا میانی است در حالی که دو کاندیدای محترم اصلاح طلب به گونه ای اشکالات زیربنایی دارند. و اما در مورد محسن رضایی باید گفت او اشکالات شخصی احمدی نژاد را ندارد ولی در عوض طرح آبکی و نپختگی مدیریتی و اقتصادیش مملکت را با مشکلات بیشتری مواجه میکند ضمن این که او خیلی کاری با مفسدین اقتصادی و باند قدرت و ثروت هم ندارد و معتقد به زندگی مسالمتآمیز با آن است. بنا براین بنده ضمن گلایههایی که به احمدی نژاد دارم و ضمن آگاهی از مشکلات واقعی احمدی نژاد، به او رای میدهم و به شما هم توصیه میکنم به هر کس که میخواهید رای بدهید منتها بدون تعصب زیرا "آزادی از تعصب" خیلی لذت دارد.