تبليغاتX
بزمانه - آقای خامنه‌ای و همه‌ی ما خوش‌حال هستیم













بزمانه
دیدگاه‌های شخصی حمید بزم شاهی اصفهانی

بیایید با نام خدا و با یاد امام و شهدا الگوی مصرف را اصلاح کنیم.

آقای خامنه‌ای و همه‌ی ما خوش‌حال هستیمانقلاب اسلامی از ابتدای شکل‌گیری نهضت تا امروز همواره در حال تحول بوده است. اساساً نام انقلاب موجد چنین تحولاتی است. انقلاب با ایستایی و استقرار ناسازگار است. جمله‌ی معروف بازرگان که خطاب به مردمی که در مقابل مدرسه رفاه برای دیدار امام جمع شده و شعار می‌دادند بیان‌گر دیدگاه‌هایی است که جمهوری اسلامی را از بدو پیروزی به چالش طلبیده‌است. بازرگان خطاب به مردم گفت که «انقلاب تمام شد. به خانه‌هایتان بروید و بگذارید تا ما مملکت را اداره کنیم.»
البته جبهه‌ی ملی و نهضت آزادی اساساً باخود شاه هم مشکلی نداشتند و پس از تسلیم شدن شاه، به امام فشار آوردند که تا همین جا بس است. چون او کوتاه آمده و حالا باید با او مذاکره کنیم و ما با او که مشکلی نداریم بلکه می‌خواهیم ما نیز در حکومت شریک شویم. گویا حکومت کردن یک هدف والایی در ذهن لیبرال‌های مسلمان است.
اما بلافاصله پس از پیروزی انقلاب، چالش‌های امنیتی و ترور و کودتا و ... به لیبرال-مسلمانانی که در رأس حضور داشتند، علیرغم میل باطنیشان اجازه نمی‌داد که امام را از نیروهای انقلاب مثل سپاه پاسداران خلع ید بکنند اگر چه خیلی تلاش کردند که سپاه را خلع ید کنند. بلافاصله جنگ شروع شد و باز هم نیاز به «نیروهای جان‌برکف انقلابی» بود؛ لذا ادامه‌ی حیات آنان بار دیگر باید تحمل می‌شد چرا که قشر فن‌سالار (به قول سلحشور آژانس شیشه‌ای) می‌خواستند جایی باشند که کمتر از جبهه نباشد! ولی وقتی جنگ تمام شد، لیبرال-مسلمانان علیه انقلاب اسلامی و نیروهای انقلابی به طور بی‌سر و صدا به پشتیبانی آقای هاشمی رفسنجانی شوریدند. آنان انقلاب را دیگر ضروری نمی‌دانستند زیرا از دید آنان خطرات اصلی از سر جمهوری اسلامی رفع شده بود و حالا وقت سازندگی (از دید آنان استقرار قدرت) بود.
مهدی بازرگان در مقابل مدرسه‌ی رفاه به مردم گفت:
«انقلاب تمام شد. به خانه‌هایتان بروید و بگذارید تا ما مملکت را اداره کنیم».
لیبرال‌ها در این دوره در سایه‌ی شخصیت موجه و آسان‌گیر و نه‌چندان انقلابی مثل هاشمی رفسنجانی در مقام ریاست جمهوری و در کنار رهبری توانستند به سرعت ارکان قدرت را اشغال کنند. طبقه‌ی نوکیسه‌ی سیاسی بر اساس آموزه‌های لیبرالی در اولین فرصت نسبت به جوش‌دادن قدرت با ثروت اقدام کردند البته برخی از این لیبرال‌ها به واسطه نیمچه دیانت فردی که داشتند برای شخص خودشان چیزی برنداشتند چون (مثل خود هاشمی) نیازی نداشتند ولی هر آن چه لاش‌خور اقتصادی و سیاسی بود را سیر کردند که البته برخی از آنان سیری‌ناپذیر بودند.
آنان با تزریق ملات رفاه‌زدگی و مصرف‌گرایی چرخ انقلاب را کند کردند و با تغییر آرام و بی‌سروصدای ارزش‌های انسانی به ارزش‌های اقتصادی و مادی باعث شدند که مردم انقلابی در کمال بهت و حیرت شاهد آن باشند که در مسابقه‌ی بهره‌مندی و منفعت طلبی عقب افتاده‌اند. جامعه‌ای که با سفره‌های ساده و خانه‌های چند خانواده‌ای توانسته‌بودند بزرگ‌ترین قدرت معنوی جهان بشوند، اکنون تبدیل به جامعه‌ای شده که به خاطر نداشتن تلویزیون رنگی به‌شدت احساس غبن و بدبختی می‌کند. دیگر فداکاری و از حق خودگذشتن برای هم‌نوع و هم‌وطن ارزش نبود بلکه ارزش آن بود که بتوانی با چراغ خاموش خودت را به شجره‌ی خبیثه‌ی قدرت و ثروت لیبرالی وصل کنی و از آن بمکی و کاری هم به دیگران نداشته‌باشی. از همان روز بود که جمله‌ی «این مشکل شماست» رایج شد. تا
آقای جنتی در نماز جمعه داد می‌زد: چرا روی اتوبوس و روی پل عابر پیاده مصرف را تبلیغ می‌کنید؟ ولی گوش کرباسچی به این حرف‌ها بدهکار نبود.
قبل از آن این جمله یک رفتار زشت غیرانسانی به‌شمار می‌رفت. از آن زمان ماشین پاژرو سوار شدن ارزش شد و الا تا قبل از آن ماشین گران‌قیمت داشتن و سوار شدن یک نوع نفاق و بی‌دردی محسوب می‌شد. از همان زمان بود که رییس‌شدن یعنی بهره‌مندی و الا قبل از آن ریاست اسم مسئولیت داشت و همه از آن فرار می‌کردند. اساساً بی‌دردی یک ضد ارزش اجتماعی بود ولی ارزش شد! آقای جنتی در نماز جمعه داد می‌زد که این‌قدر شهر را پر از تبلیغات نکنید. چرا روی اتوبوس و روی پل عابر پیاده مصرف را تبلیغ می‌کنید؟ ولی گوش کرباسچی به این حرف‌ها بدهکار نبود. او به سرعت فرهنگ مصرف را در تهران جایگزین فرهنگ انقلاب کرد و تهران را تبدیل به الگویی برای توسعه‌ی شهرهای ایران کرد. او در مقابل مساجد، فرهنگ‌سرا درست کرد و به جای ترسیم شعارهای اصلی انقلاب و مکتب اسلام روی دیوارهای شهر، تصویر جَک و جانور می‌کشید. لیبرال‌ها که حالا نبض همه‌ی ارکان سیاسی، اقتصادی، تجاری و فرهنگی ایران را در دست گرفته‌بودند بجای تعالی و کمال جامعه از واژه‌ی پیشرفت و توسعه استفاده می‌کردند و به جای آن که ایران را مرکز صدور انقلاب به جهان بدانند آن را کشوری از کشورهای جهان سومی و در حال توسعه نامیدند.
جملاتی مانند «بدبختی ما توی این مملکت....؟؟!» از همین زمان‌ها بود که رایج شد در حالی که قبل از آن این جمله فقط از زبان شاه‌پرست‌ها و ضدانقلاب‌ها خارج می‌شد، زیرا محمد هاشمی در رأس صدا و سیما به مردم با زبان رسانه‌ی القاء می‌کرد که مملکت ما عقب‌افتاده است و هزار و یک رنگ مشکلات دارد.
مهاجرانی در رأس امور فرهنگی کشور، تلاش می‌کرد تا «وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی» را به «وزارت فرهنگ تساهل و تسامح» تبدیل کند. او توانست به همه‌ی ما بباوراند که کشورمان ایران با بزرگ‌ترین سرمایه‌ی فرهنگی دنیا که نجوای انقلابش مستضعفان جهان را زنده کرده‌بود، یک کشور عقب‌مانده‌ی فرهنگی است چون ضدانقلاب‌ها در آن روزنامه ندارند، چون فقط ده روزنامه در آن چاپ می‌شود و باید به 3500 روزنامه برسد. او به ما آموخت باید از این که سینما نداریم غصه بخوریم و احساس حقارت کنیم حتی اگر در کشورمان آمار طلاق یک‌دهم جاهای دیگر باشد. مهاجرانی خودکارهای انقلاب اسلامی را از کشوی میز وزارت ارشاد اسلامی درمی‌آورد و به نویسندگان طاغوتی و ضد انقلاب می‌داد
مهاجرانی تلاش زیادی کرد تا با موسیقی فاخر بتهون و سیمابینا «اندوه لبنان» را از دل مردم ایران بزداید.
تا آنان با هنرشان ذائقه‌ی انقلابی مردم را عوض کنند،‌ تا به آنان بفهمانند که باید با امریکا مذاکره کرد. مهاجرانی توانست موسیقی «ای مجاهد شهید مطهر» و «جانان من برخیز و بشنو بانگ چاووش» را تبدیل کند به «گل می‌روید به باغ گل می‌روید». او کنسرت‌های موسیقی را احیا کرد و موسیقی پاپ را به جوانان آهنگران‌زده‌ی (!) ایران هدیه کرد. از آن پس پرفروش‌ترین کاست ایران نوارهای مرحوم کافی و آهنگران نبود بلکه موسیقی‌های «سیما بینا» بود که با آرم جمهوری اسلامی منتشر می‌شد تا مردم تازه از جنگ برگشته را شاد کند و «اندوه لبنان» را از دل آنان بزداید و دهان بچه حزب‌اللهی‌ها را توی تاکسی ببندد. مهاجرانی به همه‌ی نمایندگان مردمی و انقلابی آموخت که باید چک‌های 5 میلیونی را برای بازسازی مساجد شهرشان بگیرند و به استیضاح وزیر لیبرال رای منفی بدهند تا او بیشتر بر ضد انقلاب و اسلام ناب کار کند.
عبدالله نوری در وزارت کشور نیز به توسعه‌ی سیاسی-امنیتی کشور می‌اندیشید. او به این می‌اندیشید که استاندار و فرماندار باید بتوانند بر مردم حکومت کنند چرا که خدمت‌گزار بودن در شأن یک استاندار و فرماندار نیست. او «حزب فقط حزب‌الله، رهبر فقط روح‌الله» را نمی‌پسندید و گفت که احزاب باید درست شوند. دولت لیبرال خودش اولین حزب درست و حسابی را با پول بادآورده‌ از خون شهدا تاسیس کرد و به هر ضد انقلاب و فراری و دگراندیشی یک حزب هدیه کرد. مردم از وضع عصبانی بودند ولی تفنگ عبدالله نوری روی سرشان بود. اعتراضات مردم مشهد و قزوین و اصفهان و ... را به اشد وجه سرکوب می‌کرد زیرا نظام بنا نبود با مردم رفیق باشد و برخاسته از آنان باشد. او کمیته انقلاب اسلامی را در شهربانی ادغام کرد چرا که دیگر انقلابی وجود نداشت. اولین نیروهای ضد شورش در زمان او درست شد تا همه بدانند که در جمهوری اسلامی هم می‌توان شورش کرد! حتی هاشمی تلاش کرد که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را نیز منحل یا در ارتش ادغام کند زیرا از نگاه آنان انقلاب تمام شده بود. حالا وقت چریدن بود.
عبدالله نوری «حزب فقط حزب‌الله، رهبر فقط روح‌الله» را نمی‌پسندید و گفت که احزاب باید متکثر شوند.
دولت لیبرال خودش اولین حزب درست و حسابی (کارگزاران) را با پول بادآورده‌ از خون شهدا تاسیس کرد و به نوکیسه‌ی سیاسی مجوز تأسیس یک حزب را هدیه کرد.
مردم در بهت و حیرت بودند که مثلث «عادلی-نوربخش-روغنی زنجانی» در رأس اقتصاد ایران به هر ایرانی یک کاسه‌ی خالی دادند تا آنان بفهمند که باید حتماً گدایی کنند تا بتوانند دیوارهای کاه‌گلی خانه‌های خود را سرامیک کنند و بدانند که موکت فرش مناسبی برای یک ایرانی نیست بلکه باید سالی یک دست مبل عوض کند. ایرانی نباید دوچرخه سوار شود بلکه باید وام بگیرد و ماشین‌های مدل بالا سوار شود. ایرانی دیگر روا نیست که چند خواهر و برادر با فرزندانشان در یک خانه زندگی کنند و روابط عاطفی و انسانی داشته باشند بلکه آنان هر کدام باید برای خود یک قوطی کبریت موسوم به خانه داشته باشند تا آمار افسردگی، طلاق و جرم و جنایت بالا برود ولی در عوض کشور در حال توسعه شود. آنان باید برای اولین بار به بانک‌های جمهوری اسلامی بهره پرداخت می‌کردند. مردمی که تا پریروز فقط با قرض الحسنه امورات زندگی ساده و دوست‌داشتنی خود را می‌گرداندند باید در بانک سپرده‌گذاری قرض‌الحسنه بکندد تا شاید برنده‌ی یک دستگاه الگانس شوند و درعوض وام 24 درصد بگیرند تا بفهمند که چرخ اقتصاد باید بچرخد و رفقای مرتضی رفیق‌دوست به دوستی 123 میلیاردی او نیاز دارند. هاشمی رفسنجانی ساخت واحدهای 35 متری تا 50 متری را در نماز جمعه به عنوان عدالت اجتماعی جا زد تا مردم بفهمند که حق ندارند در کنار هم زندگی کنند بلکه باید هر کس به سلول خود برود و با دیگران قهر کند. یک زوج جوان باید حتماً یک واحد آپارتمانی نقلی داشته باشند و اگر نداشته باشند بدبخت هستند. ایرانی باید پول داشته باشد و اگر پول نداشت عمر شیرین کنار خانواده خود را صرف کار سه شیفت بکند و اگر نتوانست، گدایی کند و اگر نتوانست، چاپلوسی قدرت و ثروت را بکند و اگر بازهم نتوانست، دزدی بکند زیرا کاسه‌ی خالی باید پر شود.
لیبرال‌های بی‌رحم مثل گله‌ی گرگ به جان فرهنگ و اقتصاد و اجتماع و تجارت و بازار و همه و همه چیز مملکت و مردم افتادند و هر آن چه ارزش بود را تبدیل به ضد ارزش کردند و هر آن‌چه ضدارزش بود تبدیل به ارزش کردند. دیگر جایی برای «حاج‌کاظم‌ها» و «عباس‌ها» نبود. اکنون دوره دوره‌ی «سلحشورها» بود. واژه‌ی دفاع مقدس، شد جنگ تحمیلی، مستضعفان شدند اقشار آسیب‌پذیر، صدور انقلاب متوقف شد تا راه تهاجم فرهنگی باز شود و شد آن چه شد. چه قدر باید گریست به حال آن میراث به تاراج رفته. لیبرال‌های از خدا بی‌خبر در بهت و حیرت مردم پاترکیده و کاسه‌به‌دست و سکوت مرگ‌بار نخبگان جامعه توانستند پایه‌های حکومت خویش را در کشور به اسم توسعه‌ی اقتصادی و سیاسی محکم کنند و با شعار این که عدالت بدون توسعه امکان‌پذیر نیست و توسعه،‌تولید می‌خواهد و تولید مصرف می‌خواهد و مصرف پول می‌خواهد و پول استثمار کردن جان و فکر و عقل و عاطفه و روحیه‌ی انقلابی را می‌خواهد پس ای قشر آسیب‌پذیر شما که تا حالا برای کشورتان همه‌جوره فداکاری کرده‌اید حالا هم فداکاری کنید تا ما و کسانمان شکممان را سیر کنیم و بدانید که چرخ اقتصاد باید بچرخد حتی اگر شما زیر آن له شوید و انشاءالله خدا به شما اجر خواهد داد! و سیدعلی هر چه فریاد برآورد که آی ارزش‌های اصیل انقلاب را نگذارید از بین برود، کسی گوش نکرد که نکرد. علی بی‌سرباز مانده بود و اندک حامیان او را با نامردی تمام نمادی از تحجر و خشونت‌طلبی معرفی کردند. صدای آوینی را دارای بار منفی برای جامعه خواندند و آقاسی و حاجی بخشی و حاج منصور و سعید قاسمی و معدود نمادهای دیگر تنها صداهای نحیفی بودند که از آن دوران به گوش می‌رسیدند.
ورق انقلاب و فضای کشور از وقتی برگشت که شهدای دفاع مقدس ما از جبهه‌ها به شهرها بازگشتند. آن‌ها بودند که مردم را بیدار کردند. کاروان شهدای تفحص شده از سال 1375بود که به شهرها سرازیر شدند و مردم را از سرسام و طلسم جامعه‌ی لیبرال‌زده بیدار کردند.
این نظر ذوقی من است که ورق انقلاب و فضای کشور از وقتی برگشت که شهدای دفاع مقدس ما از جبهه‌ها به شهرها بازگشتند. آن‌ها بودند که مردم را بیدار کردند. کاروان شهدای تفحص شده از سال 1375بود که به شهرها سرازیر شدند و مردم را از سرسام و طلسم جامعه‌ی لیبرال‌زده بیدار کردند. مردم هوشیار شدند و بار دیگر روزگار وصل خویش را جستجو کردند. بیداری مردم پس از چند سال فراگیر شد و ...
اکنون اما،‌ خامنه‌ای خوش‌حال است. زیرا مردم توانستند بر ماشین پروپاگاندای لیبرال‌ها پیروز شوند. آنان توانستند خود را از قطار شهربازی لیبرال‌ها بیرون بیاندازند تا مثل پینوکیو خر نشوند. آنان رفتند تا یک بار دیگر خاطرات شیرین و رؤیاگونه‌ی دوران برادری، دوران هم‌سایگی، دوران مسلمانی را با هم یادآوری کنند.
دیروز که مراسم تنفیذ حکم ریاست جمهوری دکتر محمود احمدی‌نژاد بود،‌ خیلی خوش‌حال شدم. زیرا لیبرال‌ها همه از قطار انقلاب پیاده شده بودند. آن‌ها رفتند به جهنم. رفتند به جایی که دیگر برنگردند. آنان برای همیشه رویشان کم شد. آنان خود را صاحب همه چیز حتی انقلاب و مردم و رهبری می‌دانستند ولی خدا را شکر شاخشان شکسته شد. لیبرال‌های پرادعای دروغ‌گو سال‌ها بر گرده‌ی مردم سوار شدند و به اسم اسلام و با هزینه کردن همه‌ی مقدسات بر جسم نحیف و مظلوم مردم ایران شلاق زدند و از آنان و ثروت آنان جیب‌های خود و کسانشان را پر کردند و تا گلو خوردند و خوردند و خوردند، بُردند و بُردند و بُردند ولی اکنون نوبت ریزش آنان است. اکنون طوفان عواطف مردم نسبت به خدمت‌گزار واقعی‌شان یعنی احمدی‌نژاد و اراده‌ی آهنی‌شان برای احیای آرمان‌های اصیل انسانی، جسم نحیف انقلاب را از این انگل‌های بی‌خاصیت و آلودگی‌های فکریشان پاک می‌کند.
من از این که انقلاب و کشور را کمی فارغ از شرارت‌های لیبرال‌های پست می‌بینم و شعار سال را دقیقاً شعاری ضد لیبرالی یعنی «اصلاح الگوی مصرف» می‌بینم خوش‌حالم. من خوش‌حالم که مصرف‌گرایی که مقدس‌ترین ارزش لیبرال‌ها است امروز به زیر کشیده شده است و از این جهت بسیار خوش‌حالم.