تبليغاتX
بزمانه - کربلا منتظر ماست بیا تا برویم













بزمانه
دیدگاه‌های شخصی حمید بزم شاهی اصفهانی

کربلای ایرانبه شهید آباد شقایق‌خیزت که قدم می‌گذارم یادم می‌افتد که وضو نگرفته‌ام. پا به ساحل گرم و مرطوب دوستت -اروند رود- می‌گذارم، روبروی کربلای غریبان در آن طرف سیم های خاردار –که با من فاصله‌ای ندارد- می‌ایستم و نیت وضو می‌کنم. چه غروری دارد اروند رود! چه شکوهی دارد و چه هیبتی! مثل زمان جنگ، مثل دوران کربلای 4 و 5، مثل خاطرات شیرین آن روزها. آن روزهای سبز و سرخی که اروند خواب‌گاه پر تلاطم بچه‌ها بود. چه قدر به انتظار بچه‌های غواص چشم در چشم‌اش گره می‌زدیم! از پاییز نگاه‌های‌مان برگ‌ریزان اشک می‌تراوید، اما خبری نمی‌شد.

بچه‌ها رفته بودند به آن سوی اروند، به عمق خلیج فارس و به بی‌کرانه‌ی رویای عشق. راه می‌افتم. آسمان انگار خودش را پایین می‌کشد تا بوی چفیه‌ام را حس کند. بوی عطری که یادگار بچه‌هاست، بچه‌های گردان مالک اشتر.

شلمچه! می‌آیم که ببوسمت، ببویمت، خاک تن‌ات را توتیای چشم کنم و با دلت تیمم صمیمیت بگیرم. چه قدر قشنگی! چقدر مهربانی و من چقدر دلواپس توام! تو و آن تپه‌تپه‌های خون رنگ‌ات. تو و آن نگاه زلال‌ات، تو و آن دشت‌های لاله‌آباد خیالی‌ات. تانک‌های مهاجم چه قدر بی وفا بودند که گل‌های شیپوری‌ات را زیر زنجیرهای‌شان له کردند! هوا پیماهای خشم‌گین چه قدر بی احساس بودند که جای‌جای دلت را تکه تکه زخم کاشتند! حالا من می‌آیم تا گل‌های تازه شیپوری‌ات را ببویم. از پیراهن آفتاب‌خورده‌ات حسن کنم صدای گریه‌ی شبانه‌ی بچه‌های گردان مالک را. چشم بگردانم و از شیارهای باریک روی گونه‌ات، اشک‌های خط شکنان گردان حضرت معصومه (سلام الله علیها) را بجویم و صفا کنم.

می آیم تا به دنبال پرستوهای پهلو شکسته‌ی بی‌شمار بگردم. مگر نه این است که در گستره‌ی گرم تو، بچه‌ها با رمز «یا زهرا (سلام الله علیها)» مثل نخل‌ها قد بر افراشتند؟ به سنگرهای بتونی دشمن زدند و جلوی دوش‌کاهای‌شان پرپر شدند. پرنده شدند و پرواز کردند.

مگر خبر نداری پهلو های خیلی‌های‌شان از حنای خون گل‌رنگ شده بود، ولی آنان به یاد حضرت زهرای مرضیه (سلام الله علیها) آرام و ملیح لب‌خند می‌زدند. همه‌شان می‌دانستند که دشمن ما همان دشمن علی (علیه السلام) و فاطمه (سلام الله علیها) است. بی‌رحم و خون‌خوار.

پهلوی بچه‌ها به عشق خدا، مثل پهلوی بی‌بی‌شان، فاطمه‌ی زهرا (سلام الله علیها) می‌سوخت و خون‌آبه‌ی زخم به هر جای پیکرشان سرایت کرده بود، اکبر را به یاد می‌آورم که صورت به صورت خشک و تب‌دارت گذاشته بود، دست به پهلوی ترکش خورده‌اش گرفته بود و با گریه صدا می‌زد: «یا فاطمة الزهرا». حسین را به یاد می‌آورم که به سجده افتاده بود، دست به پهلوی تیر خورده‌اش گرفته بود و خیلی آرام به خواب ابدی فرو رفته بود. به عباس فکر می‌کنم که پیشانی‌اش به تیر بارش بوسه زده بود و از پهلوی راستش «سوز» فوران می‌زد. مهدی را به یاد می‌آورم که ترکش مذاب کاتیوشا از پهلو تا پهلوی دیگرش را چاک داده بود.

همه‌ی بچه‌ها پیشانی‌بند یا زهرا (سلام الله علیها) داشتند. همه بوی گل یاس می‌دادند، همه قبل از حمله، به عشق مزار گم‌شده خانم زهرا (سلام الله علیها) یک دل سیر اشک باریده بودند. همه با شروع عملیات، گفته بودند که دیدیم خانمی محجبه را که از لابه‌لای دود و آتش بر دل تف‌دیده تو قدم می‌زد و سر شهدا را بر زانوی مهر می‌گرفت. با تو هستم! با تو... دوست من....

دوست قدیمی‌ام که حالا از من دور افتاده‌ای (من از تو دور افتاده ام) و اکنون دسته‌دسته آدم‌های جورواجور به سراغ‌ات می‌آیند و از تو فیلم می‌گیرند، با تو عکس یادگاری می‌اندازند، در تو چشم می‌گردانند و به خاک‌ات دست می‌کشند، برای قتل‌گاه‌ات غم می‌گیرند، به پلاک‌ها، کوله‌پشتی‌ها، پوتین‌ها و چفیه‌های بچه‌های خط مقدم -که روی قلب‌ات به امانت مانده است- خیره می‌شوند و بعد هم خداحافظ! یعنی که تمام شد، یعنی درک نکردند، یعنی خیلی‌شان نشناختندت، یعنی تو را نفهمیدند و به باورشان ننشتی، اما من همیشه، به رویت غروب غروب یا زهرا (سلام الله علیها) می‌گویم و خون‌نوشته‌های کربلای‌ات را در دل مرور می‌کنم.

سلام کربلای ایران من!

سلام قتل‌گاه سرهای بی پیکر مثل فانوس! سلام مقتل‌الشهدای قامت‌های خمیده‌ی بی‌نام و نشان! سلام بهشت چشم‌های به خواب افتاده! سلام خاک گرم یادها و یادگارهای هشت سال غریبی، مظلومیت و خلوص!

سلام شلمچه! آیا هنوز هم باقیمانده بچه‌های گردان ما در دل تو آرمیده‌اند؟ آیا هنوز هم پلاک‌هایشان در دست تو است؟ آیا هنوز هم قطعه‌ای از بهشت هستی تو؟ با تو هستم شلمچه با تو!

 

ما که رفتیم، هر کی میاد بسم الله. کاروان‌های راهیان نور به سمت جبهه‌های جنوب.