بزمانه
|
فصل توبه تراجمی از زندگی و تحولات فکری جلال آل احمد (قسمت اول) هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جريده عالم دوام ما
جلال آل احمد اسمی که در تاریخ معاصر ایران در جای جای عرصه های ادبیات، سیاست و فرهنگ و مبارزه و انقلاب دیده می شود. جلال آل احمد متولد سال 1302 تهران است. پدر او سید احمد آل احمد از علمای طراز اول معاصر شهید مدرس بوده است. او خود می گوید: در خانواده اي روحاني (مسلمان-شيعه) بر آمده ام و برادر بزرگ و يکي از شوهر خواهر هام در مسند روحانيت مردند. و حالا برادر زاده اي و يک شوهر خواهر ديگر روحانيند و اين تازه اول عشق است . نزول اجلالم به باغ وحش اين عالم در سال 1302 . بي اغراق سر هفت تا خواهر آمده ام. که البته هيچ کدامشان کور نبودند. اما جز چهار تاشان زنده نماندند .کودکيم در نوعي رفاه اشرافي روحانيت گذشت. تا وقتيکه وزارت عدليه (( داور)) دست گذاشت روي محضر ها و پدرم زير بار انگ و تمبر و نظارت دولت نرفت و در دکانش را بست و قناعت کرد به اينکه فقط آقاي محل باشد. (1)
جلال در خانواده ای رشد و نمو که توسط رضاخان پهلوی و اصلاحات غربی او هر روز عرصه بر آن تنگ تر می شد. همانطور که دیگر مذهبی ها و روحانیون را مخصوصا بعد از شهادت مدرس به کنج انزوا رانده بود. جلال در این دوره رشد می کند و با ناباوری شرایط اجتماعی را درک می کند که در آن روحانیت هیچ جایگاه قابل توجهی نداشت. و یا در حال از دست دادن موقعیتش بود. دبستان را که تمام کردم ديگر نگذاشت درس بخوانم که: (برو بازار کار کن) تا بعد ازم جانشيني بسازد. و من بازار را رفتم اما دارلفنون هم کلاسهاي شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم . روز ها کار؛ ساعت سازي، بعد سيم کشي برق، بعد چرم فروشي و از اين قبيل ... و شبها درس. و با در آمد يک سال کار مرتب، الباقي دبيرستان را تمام کردم. بعد هم گاهگذاري سيم کشي هاي متفرق. بر دست « جواد»؛ يکي ديگر از شوهر خواهر هام که اينکاره بود. همين جوريها دبيرستان تمام شد. و توشيح « ديپلمه» آمد زير برگه وجودم- در سال 1322- يعني که زمان جنگ. به اين ترتيب که جوانکي با انگشتري عقيق و دست و سر تراشيده و نزديک به يک متر و هشتاد، از آن محيط مذهبي تحويل داده مي شود به بلبشوي زمان جنگ دوم بين الملل. که براي ما کشتار را نداشت و خرابي و بمباران را. اما قحطي را داشت و تيفوس را و هرج و مرج را و حضور قوي نيروهاي اشغال کننده را. (2) در این دوره جلال با تمهیدات پدر عازم سفر به نجف برای ادامه تحصیلات دینی می شود. اما در این سفر که بیش از دوماه طول نکشید جو خشک و مقدس مآب حاکم بر حوزه علمیه آن روز نجف او را کلا از دین و دینمداری زده کرد و او بدون انگشتری عقیق و در حالی که گرایشات شیعی اش را کنار گذاشته بود از نجف به تهران بر می گردد.(3)
جنگ که تمام شد دانشکده ادبيات (دانشسراي عالي) را تمام کرده بودم. و معلم شدم. 1326. در حاليکه از خانواده بريده بودم وبا يک کراوات و يکدست لباس نيم دار آمريکايي که خدا عالم است از تن کدام سرباز به جبهه رونده اي کنده بودند تا من بتوانم پاي شمس العماره به 80 تومان بخرمش. سه سالي بود که عضو حزب توده بودم. سالهاي آخر دبيرستان با حرف و سخنهاي احمد کسروي اشنا شدم و مجله « پيمان» و بعد « مرد امروز» و «تفريحات شب» و بعد مجله « دنيا» و مطبوعات حزب توده ... و با اين مايه دست فکري چيزي درست کرده بوديم به اسم« انجمن اصلاح». کوچه انتظام، اميريه. و شبها در کلاسهايش مجاني فنارسه درس ميداديم و عربي و آداب سخنراني. و روزنامه ديواري داشتيم و به قصد وارسي کار احزابي که همچو قارچ روييده بودند هر کدام مامور يکيشان بوديم و سرکشي ميکرديم به حوزه ها و ميتينگهاشان ... و من مامور حزب توده بودم و جمعه ها بالاي پسقلعه و کلک چال مناظره و مجادله داشتيم که کدامشان خادمند و کدام خائن و چه بايد کرد و از اين قبيل ... تا عاقبت تصميم گرفتيم که دسته جمعي به حزب توده بپيونديم. جز يکي دو تا که نيامدند. و اين اوايل سال 1323. ديگر اعضاي آن انجمن « امير حسين جهانبگلو» بود و «هوشيدر» و «عباسي» و «دارابزند» و «علينقي منزوي» و يکي دو تاي ديگر که يادم نيست. پيش از پيوستن به حزب، جزوه اي ترجمه کرده بودم از عربي به اسم « عزاداريهاي نامشروع» که سال22 چاپ شد و يکي دو قران فروختيم و دو روزه تمام شد و خوش و خوشحال بوديم که انجمن يک کار انتفاعي هم کرده. نگو که بازاريهاي مذهبي همه اش را چکي خريده اند و سوزانده. اينرا بعد ها فهميديم. پيش از آن هم پرت و پلاهايي نوشته بودم در حوزه تجديد نظر هاي مذهبي که چاپ نشده ماند و رها شد.(4) اگر چه فعالیت های اجتماعی را جلال از دوران دبیرستان آغاز کرده بود اما فعالیت جدی اجتماعی و سیاسی او در زمان بعد از جنگ دوم در قالب حزب توده آغاز شد. فعالیت های او در قالب نویسندگی و سخنرانی بود. قلم و زبان تند و جذاب و شخصیت گیرا و جوان پسند او و تهور و شجاعت او عواملی شد برای رشد پی در پی او در حزب توده. در حزب توده در عرض چهار سال از صورت يک عضو ساده به عضويت يک کميته حزبي تهران رسيدم و نمايندگي کنگره. و از اين مدت دو سالش را مدام قلم زدم. در « بشر براي دانشجويان» که گرداننده اش بودم و در مجله ماهانه « مردم» که مدير داخليش بودم. و گاهي هم در «رهبر». اولين قصه ام در «سخن» در آمد. شماره نوروز 24. که آنوقتها زير سايه« صادق هدايت» منتشر ميشد و ناچار همه جماعت ايشان به چپ گرايش داشتند و در اسفند همين سال « ديد و بازديد» را منتشر کردم؛ مجموعه آنچه در« سخن» و «مردم براي روشنفکران» هفتگي در آمده بود. به اعتبار همين پرت و پلاها بود که از اوايل 25 مامور شدم که زير نظر طبري «ماهانه مردم» را راه بيندازم. که تا هنگام انشعاب 18 شماره اش را در آوردم. حتي شش ماهي مدير چاپخانه حزب بودم. چاپخانه «شعله ور». که پس از شکست «دموکرات فرقه سي » و لطمه اي که به حزب زد و فرار رهبران، از پشت عمارت مخروبه «اپرا» منتقلش کرده بودند به داخل حزب. و به اعتبار همين چاپخانهاي در اختيار داشتن بود که « از رنجي که مي بريم» در آمد. اواسط 1326. حاوي قصه هاي شکست در آن مبارزات و به سبک رئاليسم سوسياليستي!(5) جلال اگر چه در حزب پی در پی رشد می کرد اما متوجه می شود که این مبارزات اگرچه مقابله با وابستگی کشور به بلوک غرب و انگلیس و فرانسه است اما از طرف دیگر خدمت به گرگ دیگری به نام شوروی است. واقعیت وابستگی، روح وی را آزرده کرد. مقام معظم رهبری نقل می کنند: احتمال مىدهم خودم شنيده باشم، احتمال هم مىدهم كسى از او شنيده بود و براى من نقل مىكرد. مىگفت: ما در اتاقهاى حزب توده، مرتّب از اين اتاق به آن اتاق جلو رفتيم - منظورش اين بود كه مراحل حزبى را طى كرديم و به جايى رسيديم كه ديديم از پشت ديوار صدا مىآيد! گفتيم آنجا كجاست؟ گفتند اينجا مسكو است! گفتيم ما نيستيم؛ برگشتيم. يعنى به مجرّد اينكه در سلسله مراتب حزبى احساس كردند كه اين وابسته به خارج است، گفتند ما ديگر نيستيم. بيرون آمدند و با خليل ملكى و جماعتى ديگر، نيروى سوم را درست كردند؛ مخلصها آنجا بودند. اين دوره، تا حدود دوران «دكتر مصدق» و بعد 28 مرداد 1332 ادامه يافت.(6) جلال خود می گوید: و انشعاب در سال 1326 اتفاق افتاد. بدنبال اختلاف نظر جماعتي که ما بوديم- به رهبري خليل ملکي- و رهبران حزب که به علت شکست قضيه آذر بايجان زمينه افکار عمومي حزب ديگر زير پايشان نبودو به همين علت سخت دنباله رو سياست استاليني بودندکه مي ديديم که به چه بواري مي انجاميد. پس از انشعاب، يک حزب سوسياليست ساختيم که زير بار اتهامات مطبوعات حزبي که حتي کمک راديو مسکو را در پس پشت داشتند، تاب چنداني نياورد و منحل شدو ما ناچار شديم به سکوت. در اين دوره سکوت است که مقداري ترجمه مي کنم. به قصد فرانسه ياد گرفتن. از « کامو» و «ساتر» . و نيز از «داستايوسکي». «سه تار » هم مال اين دوره است که تقديم شده به خليل ملکي. هم در اين دوره است که زن مي گيرم. وقتي از اجتماع بزرگ دستت کوتاه شد، کوچکش را در چارديواري خانه اي مي سازي. از خانه پدري به اجتماع حزب گريختن و از آنجا به خانه شخصي.(7) جلال در این دوره سرخوردگی در پی حقیقت همچنان تلاش می کند و بیشتر مطالعه می کند. تا به قضیه ملی شدن صنعت نفت و کودتای 28 مرداد می رسد. در آن زمان او به جبهه ملی می پیوندد و مبارزه ی جدیدی را تجربه می کند. اما باز در آنجا متوجه می شود که نردبان ترقی وابستگانی دیگر شده است. او در پی حقیقت بود و می دید که از این تلاش او سوء استفاده می شود. و اوضاع همين جورهاست تا قضيه ملي شدن نفت و ظهور جبهه ملي و دکتر مصدق. که از نو کشيده ميشوم به سياست. و از نو سه سال ديگر مبارزه. در گرداندن روزنامه هاي «شاهد» و «نيروي سوم» و مجله ماهانه «علم و زندگي» که مديرش ملکي بود علاوه بر اينکه عضو کميته نيروي سوم و گرداننده تبليغاتش هستم که يکي از ارکان جبهه ملي بود. و باز همين جورهاست تا ارديبهشت 1332 که به علت اختلاف نظر با ديگر رهبران نيروي سوم، ازشان کناره گرفتم. مي خواستند ناصر وثوقي را اخراج کنندکه از رهبران حزب بود؛ و با همان «بريا» بازيها. که ديدم ديگر حالش نيست. آخر ما به علت همين حقه بازيها از حزب توده انشعاب کرده بوديم. و حالا از نو به سرمان مي آمد.(8) جلال که هنوز در بین افکار مارکسیسم و لیبرالیسم مذبذب بود دو کتاب بازگشت از شوروی و دستهای آلوده را ترجمه می کند که در این دوکتاب شکست افکار کمونیسم به تصویر کشیده شده بود. اینکه رهبران کمونیسم در شوروی از کارگران حکومت بلشویکی را ساختند و از آن کاخ کرملین و ارتش سرخ را و سپس خودشان تبدیل به سرمایدارانی گردن کلفت تر . در همين سالهاست که«بازگشت از شوروي»ژيد را ترجمه کردم و «دستهاي آلوده» سارتر را. و معلوم است هر دو به چه علت. «زن زيادي» هم مال همين سالهاست. آشنايي با نيما يوشيج هم مال همين دوره است. و نيز شروع به لمس کردن نقاشي. مبارزه اي که ميان ما از درون جبهه ملي با حزب توده در اين سال دنبال شد، به گمان من يکي از پر بار ترين سالهاي نشر فکر و انديشه و نقد بود.(9) او پس از سرخوردگی از حزب توده و جبهه ملی دچار سردرگمی بی کرانی می شود و این فرصت برای بازنگری گذشته اش بهترین فرصت می شود. بگذريم که شکست در آن مبارزه به رسوب خويش پاي محصول کشت همه مان نشست. شکست جبهه ملي و برد کمپانيها در قضيه نفت که از آن به کنايه در «سرگذشت کندوها» گپي زده ام- سکوت اجباري محدودي را پيش آورد که فرصتي بود براي به جد در خويشتن نگريستن و به جستجوي علت آن شکستها به پيرامون خويش دقيق شدن. و سفر به دور مملکت. و حاصلش «اورازان-تات نشينهاي بلوک زهرا-و جزيره خارک». که بعدها موسسه تحقيقات اجتماعي وابسته به دانشکده ادبيات به اعتبار آنها ازم خواست که ساسله نشرياتي را در اين زمينه سرپرستي کنم. و اينچنين بود که تک نگاري (مونو گرافي) ها شد يکي از رشته کارهاي ايشان. و گر چه پس از نشر پنج تک نگاري ايشان را ترک گفتم. چرا که ديدم مي خواهند از آن تک نگاريها متاعي بسازند براي عرضه داشت به فرنگي و ناچار به معيارهاي او. و من اينکاره نبودم.چرا که غرضم از چنان کاري از نو شناختن خويش بود و ارزيابي مجددي از محيط بومي و هم به معيارهاي خودي .اما به هر صورت اين رشته هنوز هم دنبال مي شود.(10)
او اگر چه در پی تحول در جامعه سنت زده و عقب نگهداشته شده بود اما اکنون می دید که مملکت از چاله در آمده و به چاه افتاده. اکنون او معصومیت مذهبی خود را که در راه پیشرفت مملکت قربانی کرده بود متوجه شده بود که همه چیز از دستش رفته است. او که تمام علل بدبختی مملکت را روشنفکرانی و سیاستمدارانی می دانست که خود را دربست در خدمت غرب گذاشته و اجیر بی مزد و مواجب خارجی بودند، دست به نوشتن کتاب غربزدگی برد. و همين جوريها بود که جوانک مذهبي از خانواده گريخته و از بلبشوي ناشي از جنگ و آن سياست بازيها سر سالم به در برده متوجه تضاد اصلي بنيادهاي سنتي اجتماعي ايرانيها شد با آنچه به اسم تحول و ترقي و در واقع دنباله روي سياسي و اقتصادي از فرنگ و آمريکا- دارد مملکت را به سمت مستعمره بودن مي برد و بدلش مي کند به مصرف کننده تنهاي کمپاني ها و چه بي اراده هم. و هم اينها بود که شد محرک «غرب زدگي»-سال 1341- که پيش از آن در«سه مقاله ديگر» تمرينش کرده بودم. «مدير مدرسه» را پيش از اينها چاپ کرده بودم-1327-حاصل انديشه هاي خصوصي و برداشتهاي سريع عاطفي از حوزه بسيار کوچک اما بسيار موثرفرهنگ مدرسه. اما با اشارات صريح به اوضاع کلي زمانه و همين نوع مسائل استقلال شکن. انتشار غرب زدگي که مخفيانه انجام گرفت نوعي نقطه عطف بود در کار صاحب اين قلم. و يکي از عوارضش اينکه «کيهان ماه» را به توقيف افکند. که اوايل سال 1341 براهش انداخته بودم و با اينکه تامين مالي کمپاني کيهان را پس داشت شش ماه بيشتر دوام نياورد و با اينکه جماعتي پنجاه نفر از نويسندگان متعهد و مسئول به آن دلبسته بودند و همکارش بودند دو شماره بيشتر منتشر نشد. چرا که فصل اول غرب زدگي را در شماره اولش چاپ کرده بوديم که دخالت سانسورو اجبار کندن آن از صفحات و ديگر قضايا ... کلافگي ناشي از اين سکوت اجباري مجدد را در سفرهاي چندي که پس از اين قضيه پيش آمد در کردم. در نيمه آخر سال 41 به اروپا. به ماموريت از طرف وزارت فرهنگ و براي مطالعه در کار نشر کتابهاي درسي. (11) در سال 1342 پدر جلال که از علمای بنام زمان بود فوت می کند. حضرت امام (که در آن زمان در حال تدارک انقلابی عظیم در درون فرهنگ ایران بود)، مراسم ختمی برای پدر جلال در منزل خود برقرار می کند که جلال علیرغم میل باطنی و ناامیدی مفرط از همه فعالان سیاسی از جمله روحانیون زمان (که تن به جبر زمانه داده بودند) در این مراسم بالاجبار شرکت می کند. در آن جلسه تعیین کننده که سرنوشت جلال عوض شد، او کتاب غربزدگی خود را نزد حضرت امام مشاهده می کند.
حضرت امام خود نقل می کنند: این دیدار ربع ساعتی که جلال با امام دارد او را متوجه نسل جدیدی از روحانیون اصیل، انقلابی و مبارز که ریشه مبارزاتشان ایمان به الله و بدون منافع حزبی است می شود. اینجانب اگر چه تلاش فراوانی جهت بدست آوردن متن مذاکرات حضرت امام با جلال در آن جلسه نموده ولی چیزی بدست نیاوردم بجز اینکه حضرت امام همان کتاب غربزدگی جلال را که متضمن حواشی خودشان بود به جلال هدیه می کند. از این پس جلال گریزپای عالم سوز، جلالی می شود که به سفر حج می رود و در آن سفر تحول درونی اش تکمیل و به عرفان می گراید. او در پی جبران گذشته خود بوده و از طرفی تلاش برای اصلاح جریان روشنفکری در ایران بر می آید. و به مبارزه علیه رژیم پهلوی و انقلاب به اصطلاح سفید شاه اما با گرایشی اصیل و جدی تر از گذشته می پردازد. و پيش از آن نيز قصه نون والقلم را سال1340- که به سنت قصه گويي شرقي است و در آن چون و چراي شکست نهضتهاي چپ معاصر را براي فرار از مزاحمت سانسور در يک دوره تاريخي گذاشته ام و وارسيده. آخرين کارهايي که کرده ام يکي ترجمه« کرگدن» اوژن يونسکو است –سال 45- و انتشار متن کامل ترجمه «عبور از خط» ارنست يونگرکه به تقرير دکتر محمود هومن براي «کيهان ماه» تهيه شده بود و دو فصلش همانجا در آمده بود. و همين روزها از چاپ « نفرين زمين» فارغ شده ام که سرگذشت معلم دهي است در طول نه ماه از يک سال و آنچه بر او و اهل ده مي گذرد. به قصد گفتن آخرين حرفها در باره آب و کشت و زمين و لمسي که وابستگي اقتصادي به کمپاني از آنها کرده و اغتشاشي که ناچار رخ داده . و نيز به قصد ارزيابي ديگري خلاف اعتقاد عوام سياستمداران و حکومت از قضيه فروش املاک که به اسم اصلاحات ارضي جاش زده اند پس از اين بايد« خدمت و خيانت روشنفکران» را آماده کنم که مال سال 43 است و اکنون دست کاريهايي مي خواهد. و بعد بايد «تشنگي و گشنگي » يونسکو را تمام کنم و بعد بپردازم به دوباره نوشتن «سنگي بر گوري» که قصه اي است در باب عقيم بودن. و بعد بپردازم به اتمام «نسل جديد» که قصه ديگري است از نسل ديگري که من خود يکيش ... و مي بيني که تنها آن بازرگان نيست که به جزيره کيش شي ترا به حجله خويش خواند و چه ماليخولي که به سر داشت ... ديماه 1346(14) اینکه آیا دیدار با امام جلال را متحول کرده و اثر گذاشته یا نه را می توان از نامه ای که جلال در سفر حج برای حضرت امام می نویسد یافت. کسانی که با جلال و نوشته های او آشنایند از لفظ عاشقانه و مریدانه او در مقابل حضرت امام خواهند دانست که او چقدر متاثر از شخصیت امام خمینی شده است. «مكه- روز شنبه 31 فروردين 1343- 8 ذي حجه 1383» آيت اللها! وقتي خبر خوش آزادي آن حضرت، تهران را به شادي واداشت، فقرا منتظر الپرواز (!) بودند به سمت بيت الله. اين است كه فرصت دست بوسي مجدد نشد. اما اين جا دوسه خبر اتفاق افتاده و شنيده شده كه ديدم اگر آنها را وسيله اي كنم براي عرض سلامي بد نيست. اول اين كه مردي شيعه جعفري را ديدم از اهالي الاحساء- جنوب غربي خليج فارس، حوالي كويت و ظهران- مي گفت 80 درصد اهالي الاحساء و ضوف و قطيف شيعه اند و از اخبار آن واقعه مولمه پانزده خرداد حسابي خبر داشت و مضطرب بود و از شنيدن خبر آزادي شما شاد شد. خواستم به اطلاعتان رسيده باشد كه اگر كسي از حضرات روحانيون به آن سمت ها گسيل بشود هم جا دارد و هم محاسن فراوان. ديگر اين كه در اين شهر شايع است كه قرار بوده آيت الله حكيم امسال مشرف بشود، ولي شرايطي داشته كه سعودي ها دو تايش را پذيرفته اند و سومي را نه. دوتايي را كه پذيرفته اند داشتن محرابي براي شيعيان در بيت الله و تجديد بناي مقابر بقيع و اما سوم كه نپذيرفته اند حق اظهار رأي و عمل در رؤيت هلال. به اين مناسبت حضرت ايشان خود نيامده اند و هيئتي را فرستاده اند گويا به رياست پسر خود. خواستم اين دو خبر را داده باشم. ديگر اين كه گويا فقط دو سال است كه به شيعه در اين ولايت حق تدريس و تعليم داده اند، پيش از آن حق نداشته اند. ديگر اين كه ]كتاب[ «غرب زدگي» را در تهران قصد تجديد چاپ كرده بودم با اصلاحات فراوان. زير چاپ، جمعش كردند و ناشر محترم متضرر شد. فداي سر شما. ديگر اينكه طرح ديگري در دست داشتم كه تمام شد و آمدم، درباره نقش روشنفكران ميان روحانيت و سلطنت. و توضيح اين كه چرا اين حضرات هميشه در آخرين دقايق طرف سلطنت را گرفته اند و نمي بايست. اگر عمري بود و برگشتيم تمامش خواهم كرد و به حضرتتان خواهم فرستاد. علل تاريخي و روحي قضيه را گمان مي كنم نشان داده باشم. مقدماتش در «غرب زدگي» ناقص چاپ اول آمده. ديگر اين كه اميدوارم موفق باشيد والسلام. «همچنانكه آن بار در خدمتتان به عرض رساندم فقير گوش به زنگ هر امر و فرماني است كه از دستش برآيد. ديده شد كه گاهي اعلاميه ها و نشرياتي به اسم و عنوان حضرات درمي آمد كه شايستگي و وقار نداشت. نشاني فقير را هم حضرت «صدر» مي داند و هم اين جا مي نويسم: تجريش- آخر كوچه فردوسي. والسلام (15) جلال آل احمد کتاب در خدمت و خیانت روشنفکرش را از سال 1343 شروع به نگارش می کند که موفق به پایان آن می شود اما نسخه چاپ شده اش را نمی بیند. مقام معظم رهبری نقل می کنند: آل احمد در كتاب «خدمت و خيانت روشنفكران»، از همين روشنفكرى دهه سى حرف مىزند. آل احمد اين كتاب را در سال چهل و سه شروع كرده، كه تا سال چهل و هفت ادامه داشت. سال چهل و هفت كه آل احمد به مشهد آمد، ما ايشان را ديديم. به مناسبتى صحبت از اين كتاب شد، گفت مدّتى است به كارى مشغولم؛ بعد فهميديم كه از سال چهل و سه مشغول اين كتاب بوده است. او از ما در زمينههاى خاصى مطالبى مىخواست، كه فكر مىكرد ما از آنها اطّلاع داريم. آنجا بود كه ما فهميديم او اين كتاب را مىنويسد. اين كتاب بعد از فوتش منتشر شد. يعنى كتابى نبود كه در رژيم گذشته اجازهى پخش داشته باشد؛ كتابِ صددرصد ممنوعى محسوب مىشد و امكان نداشت پخش شود. کتاب مذکور آخرین خدمت مکتوب جلال به اسلام و کشور ایران بود. رابطه مرید و مرادی جلال و امام را می توان در نوع نقل قولهایی که از حضرت امام در همین کتاب می توان یافت و همینطور احترامی که حضرت امام در هنگام یادآوری نام جلال به زبان جاری می کنند که عین آن گذشت. و فهميدم ايشان آقاي «جلال آل احمد» هستند. مع الاسف، ديگر او را نديدم. خداوند ايشان را رحمت كند.(16) جلال آل احمد با تحول درونی و بازگشت به ریشه اصلی خود ضربه مهلکی به غربزدگان رژیم پهلوی که تلاش بی وقفه ای در دین زدایی و مسخ جوانان داشت زد. او در طی دوران مبارزات خود بارها و بارها توسط ساواک دستگیر شد و پرونده قطور برای خود ساخته بود. به قول برادرش شمس آل احمد ارزش و اهمیت جلال را نه از هزاران برگ نوشته هایش بلکه از هزاران برگ پرونده ساواکش می توان شناخت که جلال مردی بود اثر گذار و پر جوش و خروش. سرانجام شمع جلال آل احمد در 18 شهریور 1348 در اتاقک ویلایش در اسالم از توابع طوالش گیلان جان سپرد. اگرچه مطبوعات آن زمان به دستور ساواک علت مرگ را سکته قلبی او اعلام کردند اما هرگز ارتباط بر آمدگی روی جمجمه و خون جاری شده از بینی جلال با سکته قلبی تشریح نشد. مرگ جلال در سن 46 سالگی در حالیکه هنوز مادرش زنده بود خیلی زود می نمود به هر حال مرگ جلال در پرده ابهام ماند که ماند. جلال آل احمد در طی 46 سال عمرش 40 جلد کتاب تقدیم جامعه فکری ایران نمود که همه آنها به نوعی تلاش برای حرکت بود. آثار دیگری که به صورت دست نوشته از او باقی است خود بالغ بر دهها جلد کتاب می شود. جلال هرکه بود و هرچه بود، نمادی بود از تلاش یک انسان جستجوگر که نمی خواست در گردش گردونه آسیاب روزگار بچرخد و بچرخد. او خود را از گردونه تقلیدهای کورکورانه در تفکر و اعتقادات فراز و نشیب زیادی را طی کرد اما سرانجام با انتخابی تاریخ ساز و سرنوشت ساز ریشه و اصل خویش را یافت. او از قشر خشک و بی روح ظاهری دین گریخت و پس از یک دوران طولانی به مغز و اصل دین و شریعت بازگشت و اسلام ناب محمدی را یافت و در آن ذوب شد و به آن پیوست. بی شک همه صاحبنظران منصف از جلال به نیکی و احترام یاد می کنند . جلال می تواند نمادی از حق طلبی و تلاش یک روشنفکر واقعی باشد که نمی خواهد به مملکت خود خیانت کند. در پایان با بیان قولی از مقام معظم رهبری در باره جلال این نوشته را زینت می بخشم که: در نظر من آل احمد شاخصه ی یک جریان در محیط تفکر اجتماعی ایران است. تعریف این جریان کار مشکل و محتاج تفصیلی است. اما در یک کلمه می شود آن را ((توبه روشنفکری)) نامید با همه مفهوم مذهبی و اسلامی که در کلمه توبه هست. جریان روشنفکری ایران که حدودا صد سال عمر دارد با برخورداری از فضل آل احمد توانست خود را از خطای کج فهمی عصیان جلافت و کوته بینی برهاند و توبه کند. هم از بدفهمی ها و تشخیص های غلطش هم از بددلی و بدرفتاری هایش! آل احمد نقطه ی شروع ((فصل توبه)) بود و کتاب ((خدمت و خیانت روشنفکر)) پس از غرب زدگی نشانه و دلیل رستگاری تائبانه. البته این کتاب را نمی شود نوشته سال 43 دانست. به گمان من واردات و تجربیات روز به روز آل احمد، کتاب را کامل می کرده است. (17)
پی نوشت ها: 1- www.javedane.adabkade.com 2- همان 3- آل احمد ، شمس : جلال از چشم برادر- تهران : انتشارات بديهه 4- همان 5- همان 6- بيانات مقام معظم رهبرى در جمع دانشجويان دانشگاه تهران 22/2/77 – www.khamenei.ir/fa 7- www.javedane.adabkade.com 8- همان 9- همان 10- همان 11- همان ۱۲- فرازي از بيانات «امام خميني(ره)» در ديدار با شمس آل احمد نماينده وقت ولي فقيه در مؤسسه اطلاعات- 26/2/1359 / صحیفه نور ج12 صفحه 298 ۱۳- آل احمد ، شمس : جلال از چشم برادر- تهران : انتشارات بديهه ۱۴- همان ۱۵- روزنامه كيهان، 8/7/1378 ۱۶- صحیفه نور ج12 صفحه 298 ۱۷- آل احمد ، شمس : جلال از چشم برادر- تهران : انتشارات بديهه
محسن رضایی سرباز ولایت فقیه یا معمار اقتصاد نوین؟! انقلاب نرم یا مخملی در ایران توهم یا واقعیت؟ اختلاف نظر آقای هاشمی رفسنجانی با رهبری انتخابات اخیر و سرنوشت آقای هاشمی رفسنجانی آیا اصلاح طلبان از قطار انقلاب جا خواهند ماند؟ تحلیلی بر نماز جمعه تاریخی رهبر انقلاب نقاب سبز - انقلاب سبز بازنده ارسال پیام تبریک به احمدی نژاد نتیجه انتخابات و تبریک و تسلیت به چه کسی رای بدهم بی تعصب؟ تحلیلی از مناظره محسن رضایی با احمدی نژاد مناظره میرحسین موسوی و مهدی کروبی مناظره کروبی با احمدی نژاد نوشته هاي برگزيده
درباره آقاي منتظري |
بسم الله الرحمن الرحیم![]()
نگاهی مکتبی به همه چیز جستجوOther languagesپایه خدمتتیر 1388خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 جالب از ديگران
قبل از اعلام نتایج کنکور سراسری موضوعات |