تبليغاتX
بزمانه -













بزمانه
دیدگاه‌های شخصی حمید بزم شاهی اصفهانی

می‌خواستم با تو سخن بگویم، دیدم که دهان‌ام آلوده است

گفتم دست به سوی تو دراز کنم، دیدم که دستان‌ام آلوده‌اند

گفتم که به سوی تو قدم بر دارم، دیدم که پاهای‌ام آلوده‌اند

گفتم به چشم امید به سوی‌ات بنگرم دیدم که چشمان‌ام آلوده‌اند

من چه‌گونه می‌توانم حتی تو را در دل یاد کنم؛

دلی که آلوده به غیر است؟

من نمی‌توانم به سوی تو بیایم.

 

تو خود باید به من بنگری با چشمی که رحیم است

تو خود باید به سوی من بیایی با پایی که منزه است

و دست‌ام را بگیری با دستی که بالای همه‌ی دست‌هاست

در کتابی که برای‌ام فرستادی خواندم که گفته‌ای نزدیکی

لابد گرفتن دست من نباید خیلی طول بکشد.