سفرنامه کربلا 7 - اداره حرم

من تا حالا نمی‌دانستم که در عراق یک دریاچه بزرگ به نام بحر نجف وجود دارد. بحر نجف یک دریاچه فصلی است شبیه هور الهویزه است که با بارندگی‌های فصلی عراق، سرتاسر دریا می‌شود ولی در تابستان به مرور خشک می‌شود.

این دریاچه چسبیده به شهر نجف است. به طور دقیق بعد از خیابان صافی صفا، دیگر هیچ ساخت و سازی نیست و کف خیابان در کوچه‌های غربی آن با یک شیب تند وارد محوطه وسیعی نیزار مانند می‌شود. اتفاقاً بارندگی‌های اخیر باعث سرازیر شدن سیلاب به این دریاچه شده بود و شب‌های بعد در تلویزیون عراق نشان می‌داد که چطور عشایر ساکن در این زمین پست، آواره شده بودند.

البته من اول تصور می‌کردم که این رود فرات است.

حرم در محاصره گرداگرد نیروهای امنیتی ثابت و گشتی بود. جالب این که عراق هم به تازگی دارای نیروی شرطة (پلیس) شده است و در زمان صدام اساساً چیزی به نام نیروی انتظامی در عراق وجود نداشته و امور انتظامی شهرها یا رها شده و یا توسط ارتش با خشونت اداره می‌شده است. بیشتر کشورهای عربی فاقد نیروی پلیس هستند و این به خاطر وابستگی آن‌ها به نظام خشن بلوک شرق بوده است. پلیس نوعی نیروی مسلح است که اجتماعی‌تر و ملایم‌تر از ارتش است. مثلاً سلاح‌های ارتش از سلاح‌های انفرادی شروع شده و به توپخانه و هواپیما و تانک منتهی می‌شود در حالی که سلاح‌های پلیس از اسپری فلفل و باتوم شروع می‌شود و حداکثر به سلاح‌های انفرادی منتهی می‌شود.

با این حال در شهر نجف و همه شهرهایی که ما رفتیم هم شرطة با لباس‌ها و قیافه‌های مضحکه آبی‌رنگ حضور داشتند و هم ارتش با ماشین‌های امریکایی که از تسلط امریکا بر عراق به یادگار مانده بود و گویا به صرف ارتش امریکا نبود که این ماشین‌ها را با خودش به امریکا برگرداند.

ماشین‌های شرطة و جیش البري (نیروی زمینی) اکثراً فورد، GMS و شورلت بسیار بزرگ شبیه نیم‌کامیون بود! گفته می‌شد بنزین و گازوییل مخصوصاً گازوییل در عراق خیلی گران است. حضور موازی ارتش و پلیس هم گویا ناشی از همان روحیه بی‌اعتمادی حاکم بر امنیت عراق بود.

مدیریت حرم حضرت علی (ع)، جدید التاسیس بود. عده‌ای جوان مذهبی هماهنگ و فعال که معلوم بود هنوز کارهایشان تبدیل به روندهای مضبوط نشده ولی با جدیت وظایف خودشان را انجام می‌دادند. از کارهای فراشی تا برگزاری مراسم. به نظر می‌آمد یک مدیریت عالی کار را بدست گرفته است.

مدیریت حرم‌های عتبات عالیات از نظر تاریخی در اختیار دربار ایران یا عثمانی بوده است. نوعی سیستم تولیت عثمانی به صورت موروثی در حرم‌های عتبات تا 40 سال قبل حاکم بوده است که خادمانی با لباده‌های (نوعی لباس عربی) بلند و کلاه استوانه‌ای قرمز که با یک عمامه کوچک روی سر محکم شده است از بازماندگان آن سیستم است. به نظرم همان خانواده شریف عثمانی باشند که صدها سال حاکم بر کل حجاز و مصر هم بوده‌اند.

بعداً از یکی از خادمان حرم حضرت ابوالفضل (س) با اشاره به یکی از همین خادمان کلاه قرمز، پرسیدم این کیست و شما کیستید؟ با فارسی دست و پا شکسته مخلوط به عربی گفت ما هر دو خادم هستیم ولی او سیّد است.

این خادمان در همه اماکن مقدس مشاهده می‌شدند از جمله در مسجد سهله هم بودند ولی غالباً پیرمرد و شبیه بازنشسته‌ها بودند. البته در حرم حضرت عباس (س) چند جوان را در همان لباس دیدم که نشان دهنده زنده شدن مجدد سیستم آن‌ها است.

حرم‌ها به سمت تکمیل سیستم مدیریت پیش می‌رفت. مثلاً حرم حضرت علی لوگویی پیدا کرده بود که روی سایه‌بان‌ها و پرچم‌ها نقش بسته بود. حساسیت خادمان به امور اجرایی حرم نشان‌دهنده همان مدیریت عالی بود. البته نظم و انضباط و نظافت حرم‌ها فاصله بسیار بسیار زیادی با حرم امام رضا (ع) دارد. به نظرم آمد سیستم مدیریت حرم امام رضا (ع) با بیش از 400 سال سابقه بسیار بسیار باید پیشرفته باشد که می‌تواند چند میلیون زائر را بدون آن که احساس کنند، اداره کند اما وجود خادمان حرم‌های عتبات خیلی خیلی احساس می‌شد. آن‌ها بی‌سیم داشتند و یک سره با آن حرف می‌زدند؛ جیغ بی‌سیم‌ها واقعاً آزاردهنده بود. حتی کسی که بنا بود اذان و اقامه بگوید یا مسئول نظافت بی‌سیم داشت! مانده بودم اگر یک اختلال‌گر در این محوطه قرار بگیرد و ارتباط این‌ها را قطع کند این‌ها می‌خواهند چی‌کار کنند!

سفرنامه کربلا 6 - کوفه - نجف

29 آذر 1392 - نجف اشرف
ساعت 4 صبح بیدار شدیم و با غسل زیارت راهی حرم حضرت علی (ع). از هتل که بیرون می‌آمدیم تقریباً ده دقیقه پیاده تا حرم راه بود. 50 متری در خیابان صافی صفا می‌رفتیم به سر کوچه‌ای می‌رسیدیم که از کنار کارگاه صحن جدید حرم کشیده شده بود و به حرم منتهی می‌شد. در ورودی هر هتل که تحت پوشش طرح امنیتی بود، یک پست نگهبانی بود. سر هر کوچه و تقاطع پست نگهبانی بود. مسیر هتل ما تا حرم تقریبا 3 پست ایست و بازرسی بود که هر کدام تقریباً 100 متر از هم فاصله داشتند. همه پست‌ها یک کار می‌کردند بازرسی بدنی. در پست‌ها شبانه‌روزی سربازان جوان سبیلی مشغول نگهبانی و بازرسی بدنی ملت بودند.
برای من محل و در و دیوار مقدس جلوه می‌کرد. از شهر قدیمی کوفه که امروزه یک محله از شهر نجف است گرفته تا حتی خیابان‌ها و کوچه‌ها و پرچم‌های عزای امام حسین (ع) که در خیابان‌ها و کوچه‌ها و سر در خانه‌ها و مغازه‌ها تکان می‌خوردند. اما گویا خود مردم چنین احساس غلیظی را نداشتند. در خیابان صافی صفا و محوطه‌های بایر آن سگ‌های ولگرد می‌چرخیدند. گربه‌ها در میان زباله‌ها زیر و رو می‌زدند و کوچه و خیابان‌ها از نظر نظافت بسیار رقت‌انگیز و نامناسب بود. باران بند آمده ولی هنوز کوچه خیابان‌ها مملو آب است. به زحمت مسیری را از میان آب‌ها به سمت حرم می‌یافتیم. کارگاه حرم حضرت علی (ع) شبانه‌روزی کار می‌کردند. تجهیزات عظیم مهندسی و تکنسین‌هایش ایرانی بود.
در فضایی رویاگونه که انگار در و دیوار داشت به من نگاه می‌کرد، گام به گام به حرم حضرت امیر (ع) نزدیک می‌شدم. به درون خود متوجه بودم و احساسات خودم را کاملاً زیر نظر داشتم. مثل پدری که فرزندش را روی صحنه فرستاده و منتظر است ببیند فرزندش نتیجه تلاش‌های چندین ساله‌اش را چگونه ادا می‌کند. تقریباً حواسم به هیچ چیز نبود بجز این که مسیر را درست طی کنم و به حرم برسم. وقتی رسیدیم حاج آقا خادمی اندکی توضیح داد و اذن دخول خواندیم و از باب قبله وارد حرم حضرت علی شدیم.
ابتدا باید کفش‌ها را تحویل كشوانية (کفشداری) می‌دادیم و از بازرسی بدنی دقیق مدیریت حرم می‌گذشتیم. عوامل امنیتی حرم با لباس کت و شلوار (و نه سربازی) از ورود هر شیئی حتی موبایل جلوگیری می‌کردند. جمعیت زیادی در آن ساعت شب تقریباً یک ساعت به اذان صبح مانده، سرازیر حرم شده بودند. 80- 90 درصد جمعیت ایرانی بودند، بقیه پاکستانی و اندکی عراقی. صحن‌ها با این که از باران دیشب کاملاً به هم ریخته و خیس آب بود، پر از جمعیت.
حرم بسیار کوچک‌تر از آن که فکرش را می‌کردم. یک دیوار بلند کلاً به دور حرم کشیده شده و مرز آن را مشخص می‌کرد. ابعاد حرم تقریبا نصف صحن انقلاب حرم امام رضا (ع) بود. باب القبلة روبروی محله الحويش باز می‌شد که منزل قدیم امام خمینی (ره) در آن قرار دارد.
در حالی که هنوز خستگی سفر و کم‌خوابی در بدنم بود، احساس بسیار شیرین و دلچسب و پر سروری بهم دست داد. وارد حرم شدم این که زیارت مطلقه حضرت علی (ع) پر بود از سلام به رسول الله (ص) برایم جالب بود. به نظرم آمد هیچ چیز به اندازه این سلام و صلوات بر پیامبر (ع) حضرت علی را خوشحال نمی‌کند. زیرا این دو یک نفس بودند. ورود از پایین پای حضرت همراه با جملات زیارت دلچسب بود. به ضریح که نزدیک شدم احساس کردم در میان طوفان عظیمی از قدرت قرار گرفته‌ام. مثل حالتی که آدم در قسمت عمیق استخر رها می‌شود، احساس می‌کردم توسط لطف و فیض حضرت علی (ع) احاطه شده‌ام. به ضریح قدیمی حضرت علی که با قلمزنی‌های هنرمندانه ایرانی‌ها از پس قرن‌ها هنوز با آدم حرف می‌زد چسبیدم. مثل یک براده آهن کثیف که از میان خاک به یک آهنربای قوی چسبیده باشد. دیگر نمی‌توانستم خودم را رها کنم. سینه‌ام را چسباندم به ضریح و مثل بدبخت‌ها آرزو کردم که ای کاش سینه‌ام در مجاورت علم و عرفان علی (ع) گشاده شود. این هم از مزایای مذهب ما شیعیان است که می‌توانیم هر لقمه‌ای حتی بزرگ‌تر از گلویمان را آرزو کنیم.
نفهمیدم چطور گذشت که نزدیک به اذان صبح شدیم. در حالی که برای اولین زیارتم از حرم حضرت علی (ع) شاید زیاده‌روی هم کرده بود. به رواق بالاسر حضرت رفتم و منتظر نماز صبح شدم جمعیت نسبتاً زیادی آن‌جا بود. نشستم و کتاب مفاتیح جیبی‌ام را باز کردم که تا اذان می‌شود چند دعا بخوانم. یک نفر از جلویم رد شد و ناگهان احساس کردم سر و دستم گرم شد.به دستم نگاه کردم دیدم چیزی روی آن ریخته در اندک زمانی به بالا نگاه کردم، کبوتری که دقیقاً بالای سر من داخل یکی از نورگیرهای حرم نشسته بود، مرا مستفیض کرده بود! اتفاقی کاملاً غیرعادی که نتوانستم تعبیرش کنم و البته کسی را گیر نیاوردم که بتوانم تعبیرش را بپرسم.
بالاخره صدای اذان بلند شد. جمعیت متراکم داخل رواق اکثراً ایرانی و همه شبیه حرم امام رضا (ع) منتظر نماز جماعت بودند ولی هیچ خبری از نماز جماعت نبود. برخی گفتند فقط در صحن نماز جماعت هست. من هم به دلیل سردی و هم خیسی زمین صحن‌ها و هم این که مطمئن نبودم جا گیرم بیاید در رواق ماندم. با چند نفر دیگر به یک روحانی اصرار کردیم که به امامتش نماز جماعت بخوانیم ولی اجتناب می‌کرد. یادم آمد که شنیده بودم در حرم حضرت علی (ع) بین علما اختلاف است و کسی کسی را قبول ندارد و نماز جماعت یکپارچه‌ای وجود ندارد. احتمالاً آن برادر روحانی هم به خاطر همین موضوع از برپا کردن یک نماز جماعت ولو کوچک ابا داشت.
به هر حال نماز صبح را پشت سر یک روحانی شجاع ایرانی دیگر خواندیم! و به حال  این جمعیت متشتت و بی‌مدیریت تأسف خوردم. مسئله‌ای که روزهای بعد هم نشانه‌های آن بیشتر دیدم و بیشتر تأسف خوردم. متاسفانه جمعیت عراق به فرقه‌های زیادی از جمله شیعه و سنی، کرد و عرب و ترکمن و خود شیعه به فرقه‌های صدری، حکیمی و سیستانی متفرق شده‌اند.
بعد از نماز صبح برای رفع خستگی تنهایی به سمت هتل راه افتادم. صحن وضع خنده‌داری داشت. تقریباً 10 - 20 گروه زائر ایرانی هر کدام 10- 30 نفر زن و مرد هر جای صحن روی زمین دور هم نشسته‌اند و یک نفر روحانی یا مداح کاروان برای آن‌ها در حال خواندن زیارت و دعا و مصیب به صورت جداگانه بود. اینقدر فاصله‌هایشان کم بود که صدایشان در هم پیچیده و همه با هم با نهایت صدای خود در حال فریاد زدن و خواندن دعاها و زیارت‌ها بودند.
نمی‌دانم چرا این موضوع مدیریت نمی‌شود ولی به نظرم آمد چقدر خوب بود این گروه‌های کوچک به هم می‌پیوستند و یکپارچه و با صفای بیشتر مناجات می‌کردند.

نمایی از خیابان‌های نجف - خودروها و کالاهای ایرانی همه جا به چشم می‌خورد.

سفرنامه کربلا 5 - بین النهرین

هر کاروان شامل حدود 35-40 نفر است به گونه‌ای که در یک اتوبوس جا می‌گیرند. از قبل اتوبوسی با شماره‌ای که به آن (رقم الباج 4027) می‌گفتند منتظر ما بود. راننده عراقی آن بنام کريم أبو ألاء داشت سجاده‌اش را از ماشین در پارکینگ جمع می‌کرد که ما رسیدیم. سلام و علیک گرمی کردیم. کمک دادیم تا مسافران همه سوار شوند. کل کاروان‌ها در اتوبوس‌های پشت سر هم حرکت کردند. در خروجی فرودگاه واحد نظامی بود که در عراق به آن سيطرة (پاسگاه) می‌گویند. دو خودرو نظامی به همراه سلاح‌های نیمه‌سنگین و در هر اتوبوس هم یک نیروی أمنيه همراه کاروان شدند. نیروی امنیتی ما مرد تقریبا 40 ساله‌ای بنام أبوفاطمة بود. پس از کارهای کنترل مانیفست و عبور و مرور، اتوبوس در باران شدید به سمت نجف به راه افتاد. أبو ألاء یک راننده تقریباً 45 ساله شیعه بود که به قول خودش موظف (کارمند) شرکت دولتی حمل و نقل عراق بود. در سال جاری نیز با اتوبوس بنز نسبتاً نوی که در اختیارش بود، کاروان عراقی‌ها را به سفر حج تمتع برده بود و عکس‌های حجش را روی موبایل لمسی بزرگش با افتخار به ما نشان می‌داد. هنوز موهایش کامل درنیامده بود. 

بیش از ده سيطرة تا نجف کاروان‌های ما را کنترل کردند. این کنترل شامل نگاه کردن مانیفست، کنترل مأموریت نیروی امنیتی همراه اتوبوس، کنترل با یک ابزار گیرنده الکترونیکی (که فکر می‌کنم برای شناسایی بمب و یا مواد منفجره بود) و کنترل مدارک راننده بود.

کنترل‌های امنیتی موازی تا آخر سفر بسیار به چشم می‌خورد. این بخاطر فضای ناامن داخلی عراق پس از صدام و سیستم امنیتی بسیار ابتدایی عراق است. یکی از دوستان می‌گفت که این کنترل‌های موازی به خاطر این است که تبانی و خرید نیروهای امنیتی را سخت‌تر کند!

باران شدید کل جاده‌ها را زیر آب برده بود. البته جاده‌ها بسیار خراب بود. نه تابلوهای راهنمایی، نه گاردریلی، نه خط‌کشی، نه روکش مناسبی. جاده‌ها اکثر پر دست‌انداز و بدون شانه خاکی و خطرناک بود. به همین دلیل طی مسیر بغداد-نجف را که حدود 130 کیلومتر بود تقریبا 4-5 ساعت طول کشید! به ندرت سرعت اتوبوس از 60 کیلومتر بر ساعت بیشتر می‌شد. أبوفاطمه می‌گفت در ربع قرن گذشته چنین بارانی بی‌سابقه بوده است. أبو ألاء تا حدودی فارسی بلد بود. به طور کلی عرب‌های بغداد و جنوب عراق تا حدودی فارسی بلد بودند و کلمات فارسی در زبانشان وجود داشت.

در شب تاریک بارانی چیزی در بیرون معلوم نبود فقط هر چند کیلومتر تابلوهای بزرگی در کنار جاده بود که تصاویر شهید سید صادق صدر، شهید محمدباقر صدر و بعضاً تصویر مقتدا صدر روی آن نقش بسته بود و نشان‌دهنده فعالیت زیاد حزب صدر و همچنین محبوبیت آنان در مناطق بغداد تا نجف داشت. تصاویری که بعداً در کل نجف و مناطق شیعی جنوب عراق نیز به چشم می‌خورد. از شهر عماره و مسیب و ... می‌گذشتیم. ناخودآگاه یادم به مناطق خوزستان آمد.

در راه حاج آقا خادمی کمی از زیارت کربلا و گفت و فایل‌های صوتی عزاداری روی موبایلش را از طریق بلندگوی اتوبوس پخش می‌کرد. آقا مصطفی هم کمی برایمان مداحی کرد ولی فضای کاروان ما -به دلیل ترکیب اجتماعی‌اش که قبلاً گفتم- چنان شور و شوقی از خود نشان نمی‌داد.

ساعت 22 رسیدیم نجف. یک لحظه از جلوی گنبد امیرالمومنین (ع) رد شدیم. با ناباوری نگاه کردم. آیا درست می‌دیدم. این حرم حضرت علی (ع) است و من دارم آن را می‌بینم؟ راننده آدرس خیابان «صافی صفا» را از یکی از سیطره‌ها پرسید و راه آن را در پیش گرفت. این خیابان در طرف غربی حرم حضرت علی و مماس با صحن جدید در دست ساخت حرم حضرت علی (ع) موسوم به صحن حضرت زهرا (س) بود. صافی صفا طبق نقل یکی از مسلمانان عاشق امیرالمومنین (ع) اهل یمن بوده است که به فرزند خود وصیت می‌کند پس از مرگ او را به کوفه منتقل کند و کسی جنازه او را تحویل خواهد گرفت و آنجا دفن خواهد کرد. فرزند او نیز چنین می‌کنند و آن فرد حضرت علی (ع) بود که جنازه صافی صفا را تحویل گرفته او را غسل و کفن می‌کند و بر او نماز می‌خواند و در این حاشیه کوفه که بعداً نزد قبر خودش می‌شود، دفن می‌کند. زیارتگاهی نیز برای این عاشق خوش‌عاقبت در خیابان ساخته شده است.

«فندق النّجف الدُّوَلي» یعنی هتل بین‌المللی نجف مقصد ما بود. أبوألاء اتوبوس را در دهانه ورودی هتل نگه داشت. باران سبک شده بود ولی هنوز می‌آمد. وسایل را در لابی هتل گذاشتیم. آقا مصطفی به سرعت دست به کار سازماندهی اتاق‌های هتل و تقسیم بین خانواده‌ها و مسافران کرد.

هتل قدیمی و با معماری دهه 50 میلادی هتل‌های اروپایی به نظر می‌رسید. حیاط مرکزی که البته سقف داشت و طبقه همکف و طبقه اول و دوم مسکونی و یک طبقه زیر زمین هم رستوران بود. گروهی از زوار لاهور پاکستانی شامشان را صرف کرده بودند و در لابی هتل به خوش و بش نشسته بودند. کارکنان هتل هم پاکستانی بودند. به سرعت ما را به رستوران هدایت کردند و شام دیروقت خود را صرف کردیم. غذاهای هتل‌های ما تا آخر غذاهای استاندارد ایرانی و ظاهراً پخته شده توسط آشپزهای ایرانی بود.

سیدمهدی داشت تلاش می‌کرد که برود زیارت حرم. اما آقا مصطفی مانع شد و گفت که کسی از هتل بیرون نرود تا فردا صبح همه با هم می‌رویم. من هم می‌خواستم تنها به حرم بروم ولی به دلیل ناشناخته بودن محیط و منع مدیر کاروان، منصرف شدم.

اتاق‌ها مشکلاتی مثل آب گرم و صدای موتورخانه و ... داشتند. اعضای کاروان که توقع بهترین خدمات را داشتند از وضع اتاق‌ها ابراز نارضایتی می‌کردند. من که هم  اتاق مدیر کاروان بودم می‌دیدم که بعضی از اعضای کاروان بخاطر مسایل رفاهی جزیی چطور خودشان را ناراحت می‌کنند و به مدیر کاروان نیز اعتراض می‌کنند.

در حالی که ظاهراً این سطح از خدمات در خود نجف درجه یک بود. هتل 3 ستاره بود و گفته می‌شد بهترین هتل نجف است. تقریباً کامل بود. در همه اتاق‌ها یخچال، کتری و قوری، تلویزیون، کمد لباسی و سرویس‌های حمام و دستشویی، تخت‌ها با ملحفه تمیز بود.

سری به تلویزیونش زدم. گیرنده ماهواره‌ای داشت. اکثر شبکه‌هایی که روی آن تنظیم شده بود عربی بود. بیشتر شبکه‌ها عربستانی، و ایرانی، بعضی عراقی، سعودی، اردنی، اماراتی، قطری، لبنانی و ... بود. شبکه‌های بی‌بی‌سی فارسی و صدای امریکا نیز مشغول سخن‌پراکنی علیه ایران بودند. بی‌بی‌سی میزگردی در تحلیل عملکرد صد روزه دولت روحانی گذاشته بود و گروهی ضدانقلاب از جمله عطاءالله مهاجرانی را دور هم چیده بود و با ظرافت خاصی در حال تبلیغ فرهنگ و نگرش غربی در امور فرهنگی و اجتماعی ایران بود. مهاجرانی با آب و تاب فراوان از سخن یونسی درباره حق مشارکت قومیت‌ها در حاکمیت ایران خر کیف شده بود و از آن تعریف و تمجید می‌کرد! اکثر شبکه‌های عربی در حال سرگرم کردن مخاطبانشان بودند. تقریباً اکثر شبکه‌های عربستان در حال تبلیغ وهابیت بودند.

مسافران تقریباً دو ساعتی وقت مدیر کاروان را گرفتند و بالاخره ساعت 12 شب خوابیدیم.

أبوألاء راننده عراقی اتوبوس کاروان ما.  تصویر حاج آقا خادمی هم در پشت سر ما مشاهده می‌شود.

مسیر بغداد به نجف - آبگرفتگی شدید راه‌های عراق بخاطر بارندگی

نمای داخلی هتل بین المللی نجف (فندق النجف الدولي) ساعت 10 شب 

چند زائر پاکستانی اهل لاهور که در هتل مستقر بودند

نمای بیرونی هتل بین المللی نجف صبح روز اول

محوطه روبروی هتل بین المللی نجف (!)


سفرنامه کربلا 4 - عزیمت به عراق

صبح سه شنبه با مصطفی مدیر کاروان و سیدمهدی با یک خودرو پراید متعلق به تاکسی تلفنی محله مصطفی به سمت فرودگاه بین المللی امام خمینی (ره) راه افتادیم. سر راه رفتیم ببینیم می‌تونیم دلار بگیریم یا نه که گرفتیم. ساعت حدود 10.30 فرودگاه بودیم. این اولین سفر خارجی من بود و به طور طبیعی بخاطر حوادث و رویدادهای غیرمنتظره و ناآشنا کمی اضطراب داشتم.

همیشه نگران کنترل درگاه‌های ورودی عراق توسط عوامل امریکایی یا سیستم‌های اطلاعاتی امنیتی عراق که به سرویس‌های جاسوسی امریکا متصل باشند بودم. به طور کلی از قدیم دلم نمی‌خواست اطلاعات شخصی‌ام وارد سیستم‌های اطلاعاتی شیطان بزرگ شود. همین‌طور اضطراب ناشی از مواجهه با فضای اجتماعی و فرهنگی بیگانه، بروکراسی ناشناخته و آداب زیارتی مخصوص ائمه مدفون عراق علیهم السلام که از آداب زیارت امام رضا (ع) که من به آن عادت داشتم متفاوت بود؛ همه و همه نوعی اضطراب را برایم به بار آورده بود.

پرواز ساعت 15.30 اعلام شد. هواپیمای ایرباس متعلق به شرکت ماهان سر وقت آماده بود.

تشریفات اداری شامل گرفتن کارت‌های پرواز، تحویل بار و تشریفات خروج از کشور به سرعت انجام شد ولی مدت زیادی در سالن انتظار، منتظر باز شدن درها شدیم. چیزی حدود 2 ساعت معطلی سر ظهر همه کاروان‌ها را کلافه کرده بود. فکر کنم 4-5 کاروان زیارت عتبات در این پرواز بودند. کاروان‌ها با یک تابلو کوچک اعضای خود را به دنبال خود به این طرف و آن طرف می‌کشیدند. من که به نوعی کمکی مدیر کاروان محسوب می‌شدم، فهرست دست‌نویس هم‌سفری‌ها را کنترل می‌کردم و برچسب توشه بار و توزیع کارت‌های پرواز و حضور و غیاب هم‌سفری‌ها را بر عهده داشتم. در سالن انتظار بودیم که اخبار ساعت 14 تلویزیون اعلام کرد در یک عملیات انتحاری در مقابل سفارت ایران در بیروت وابسته فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی به شهادت رسیده است. صحنه‌های دلخراش از فاجعه همه مسافران را دور تلویزیون جمع کرده بود. روحانیون کاروان‌ها با افتخار و حس خاصی به تلویزیون نگاه می‌کردند. اخبار ضد و نقیض از خبر شهادت حجت الاسلام شهید انصاری وابسته فرهنگی جمهوری اسلامی در بیروت همه را دچار سردرگمی کرده بود.

سطح خدمات کاروان (هوایی-الف) و به معنای حداکثر خدمات بود. ترکیب کاروان ما متنوع بود. اکثراً خانواده‌هایی بودند که برای بار دوم و بیشتر به زیارت می‌آمدند. اکثراً آشناها و دوستان حاج آقا خادمی روحانی کاروان‌مان بودند و چند نفر هم مجرد بودند. از نظر سنی اکثراً کامل بودند و چند بازنشست هم در بین ما بود. یک خانم مسن که زانودرد داشت و حاج آقا ابطحی پدر شهید و بازنشسته وزارت دفاع هم جزو همسفری‌های ما بود.

کنترل‌های امنیتی ورود به هواپیما به طور کامل توسط سپاه فرودگاه انجام شد. نگهبان‌ها یک چاقوی میوه‌خوری در کیف سیدمهدی را به عنوان شیء غیرمجاز دانستند که با تلاش آقا مصطفی، ساک در آخرین مرحله تحویل نماینده شرکت ماهان شد تا در قسمت بار قرار گیرد. گوشی موبایلم را خاموش کردم و تصمیم گرفتم به عراق که رسیدیم یک سیم کارت اعتباری بگیرم تا فقط با خانواده بتوانم تماس بگیرم. تماس‌های تلفنی و پیامک‌ها ذهن انسان را کلاً درگیر مسایل اجباری می‌کند. به همین دلیل دوست داشتم ارتباطم با جهان قبل از سفرم بجز خانواده قطع باشد.

سوار شدن به هواپیما به دلیل صدور کارت پرواز به ترتیب الفبا (و نه بر اساس وابستگی خانوادگی) باعث بروز مشکلاتی در بخش عقبی هواپیما ایرباس 303-A هواپیمایی ماهان شد.

ساعت 15.30  سوار هواپیما شدیم. پس از کش مکش‌های مربوط به صندلی مسافران و استقرار آن‌ها، هواپیما با خوش آمدگویی سرمهمان‌دار بلافاصله در اول باند قرار گرفت و به سرعت پرواز کرد به سمت بغداد.

نمایشگرهای نصب شده در هواپیما تصویری از روبروی هواپیما نشان می‌داد که ابتکار جالبی بود. البته در طول سفر یک و نیم ساعتی هم مسیر هوایی از روی نقشه به صورت زنده نشان داده می‌شد. خلبان در اواسط پرواز پشت بلندگو گفت که هوای بغداد ابری و همراه با بارش شدید باران است و هواپیما تکان‌های شدیدی خواهد خورد.

تصویر نمایشگر در موقع تقرب هواپیما به فرودگاه بغداد مجدداً تصویر زنده جلوی هواپیما را نشان می‌داد. تکان‌های شدید هواپیما حالم را داشت به هم می‌زد و حالت تهوع داشت غلبه می‌کرد. باران شدید عربی می‌بارید و چیزی جز باران دیده نمی‌شد، ناگهان چراغ‌های اطراف باند فرودگاه معلوم شد که نورش در بارش شدید باران در نمایشگر شبیه شعله‌های آتش دیده می‌شد. با توجه به تفاوت نیم‌ساعتی افق عراق با ایران، پس از 1.5 ساعت پرواز ساعت 16.15 بالاخره به سلامتی هواپیما زمین نشست و پس از چند دقیقه نزدیک سالن فرودگاه ایستاد و ما با اتوبوس مسیر کمتر از 100 متر را طی کرده و وارد درگاه ورود فرودگاه شدیم.

نماینده شرکت شمسا گذرنامه‌ها و مانیفست (ویزای دسته‌‌جمعی کاروان‌ها) را گرفت و به سرعت کارهای اداری آن را توسط متصدیان عراقی انجام دادند و مسافران را به سمت مسیرهای کنترل مدارک راهنمایی کردند. هر نفر باید در یک فاصله یک متری در مقابل یک دوربین می‌ایستاد. احتمالاً چهره‌نگاری بود. بعضی می‌گفتند قرنیه چشم را اسکن می‌کند ولی چنین به نظر نمی‌رسید. بالاخره از گیت عبور کردیم و وارد شدیم. اذان مغرب بود البته صدای اذان نمی‌آمد. نماز را در یک جای نامناسب که از نظر بهداشتی هم به هیچ وجه با فرودگاه بین المللی امام خمینی (ره) قابل مقایسه نبود خواندیم. 

نماینده شمسا می‌گفت این باران بی‌سابقه است و زودتر باید سوار شوید چون احتمال سیل هست. راه‌ها آب‌گرفتگی دارد. با هدایت متصدیان عراقی فرودگاه به سمت بیرون سالن و به سمت اتوبوس‌هایی که منتظر ما بودند هدایت شدیم.

فرودگاه امام خمینی. تابلوی آژانس مسافرتی ستاره آپادانا برای جلب همسفران

هواپیمای ایرباس ماهان آماده پرواز

صندلی مسافران به هم ریخته است. آقا مصطفی مدیر کاروان کلافه است

عکسی که از خودم در هواپیما گرفتم


سفرنامه کربلا 3 - آمادگی سفر

بُعد اجتماعی سفرهای زیارتی مثل کربلا یکی از مهم‌ترین ابعاد آن است. شما باید قبل از سفر از همه خداحافظی کنی. این همه چه کسانی را شامل می‌شود؟ 

آیا باید با دوستانی که چندین سال است او را ندیده‌ای هم خداحافظی کنی؟ اصلاً چطور می‌توانی مطمئن شوی که با همه خداحافظی کرده‌ای؟

اولین کسی که بعد از همسر و فرزندانم خبرشان کردم مادرم بود. مادرم پشت تلفن گریه افتاد و گفت که مدت‌ها است آرزوی آن را داشته است. خدا را شکر کرد و دعای خیرش را بدرقه راهم کرد.

به دفترچه تلفن موبایلم مراجعه می‌کنم. چیز خاصی نیست فقط 500تا اسم در دفترچه تلفن است! تصمیم‌گرفتم خداحافظی عمومی را به صورت یک متن پیامکی برای آشناها بفرستم. 

«بخواست خدا عازم سفر کربلای معلی و عتبات عالیات هستم. اگر حقی به گردن بنده دارید بفرمایید و الا حلال بفرمایید. دعاگو خواهم بود.» این متنی بود که فرستادنش برای حول و حوش 300 نفر دو روز طول کشید. پاسخ‌های آنان باعث اختلال ارسال می‌شد و کاری زمان‌بر و خسته‌کننده بود اما بعضی پاسخ‌ها برایم جالب بود. تقریباً همه با التماس دعا پاسخ گفتند ولی برخی حق خودشان را با یادکردن آنان در کربلا مطالبه می‌کردند. سیدابراهیم موسوی پیامک داده که یک چفیه سبز برام بگیر به همه حرم‌ها تبرک کن برام بیار! پیش خودم گفتم امر دیگه‌ای!

به بعضی اقوام تلفنی زنگ زدم و تک تک خداحافظی کردم. خانمم هم خداخیرداده خیلی کمک کرد. یادآوری می‌کرد که به فلانی و فلانی زنگ زدی؟

به هر حال تا آنجا که ذهنم قد می‌داد از همه خداحافظی کردم. امام مشکل این بود که بعضی پیامک‌ها به دلایل مختلف نرسیده بود از جمله تغییر شماره بعضی‌ها و همین باعث گلایه و ... بعد از سفر شد.

مسئله دیگر سفارشات دعاهای خاص و یادآوری خاص بعضی از آشناها است. بعضی‌ها که خودشان به من زنگ زدند و سفارش فلان حاجت و فلان حاجت دادند. بعضی هم سفارش می‌کردند که مثلاً چراغ برق دیدی یاد ما باش... گربه دیدی یاد ما باش ...!

بعضی‌ها هم هیچی نگفته بعد از سفر توقع داشتند که به اسم دعایشان کرده باشم! 

مسئله دیگر تنها سفر کردنم بود. تقریباً همه کسانی که حضوری و تلفنی باهاشون خداحافظی می‌کردم می‌پرسیدند با خانواده مشرف می‌شید؟ و من شرمسارانه می‌گفتم نه. تنها می‌رم. بعضی‌ها با لحنی سرزنش‌آمیز می‌گفتند چرا؟ و بعضی دیگر هم می‌گفتند انشاءالله سفر بعدی حتماً با خانواده.

اما خود همسرم از اول با روی گشاده پذیرفت که «من» به سفر کربلا بروم. مسئله پول بود. هزینه زیارت کربلا بجز هزینه سفرش به همان اندازه هزینه‌های جانبی دارد. با این حساب من باید چیزی حدود 3.5 میلیون پول می‌داشتم تا می‌توانستم به همراه همسرم بروم و این مبلغ در مدت کم قابل تأمین نبود. از طرفی اگر سفر را مشروط به همراهی همسرم می‌کردم معلوم نبود که دوباره آیا قسمت بشود یا نه.

برای این که همسرم دلش نسوزد کمتر درباره حال و هوای رفتن باهاش حرف می‌زدم ولی متوجه بودم که روز به روز حالش گرفته‌تر می‌شود. روز آخر کاملاً بغض کرده بود و موقع خداحافظی گریه زیادی کرد. اشتباه من این بود که صریحاً به او دلگرمی برای سفر بعدی به همراه او نداده بودم و درباره دلایل  تنها رفتنم با او صحبت کافی نکرده بودم.

همزمان با ارسال پیامک‌ها به سرعت کارهای محل کارم را جمع و جور می‌کردم تا بتوانم برای ده روز غیبتم کارهای محوله روی زمین نماند. برای این که کسی از قلم نیافتد از کل اسامی دفتر تلفن موبایلم یک فهرست ریز پرینت گرفتم تا در هنگام دعا کسی از قلم نیفتد.

گرفتن دلار هم یک داستانی داشت خودش که تقریباً دو ساعت قبل از پرواز با برادر سید مهدی همسفری خوبم توانستیم از یکی از شعب بانک ملت هر کدام 200 دلار به قیمت تقریبا 500 هزار تومان بخریم. پیرمرد دیگری که 2 اسکناس 100 دلاری را از خانم متصدی بانک گرفت، با لهجه روستایی گفت اون همه پول دادم همین دو تا پول را می‌دی به من؟! و همه داوطلبان دلار مسافرتی دور باجه و متصدیان باجه خندیدند!

دفتر آژانس پرواز ما را سه شنبه 28 آذر ساعت 11.30 اعلام کرده بود. من تلاش می‌کردم از هفته پیشش کارهایم را جمع و جور کنم و کمی هم به مطالعه درباره عتبات بپردازم ولی کتابی که از مصطفی گرفته بودم را فرصت نمی‌کردم بخوانم. بالاخره دوشنبه ظهر از محل کار جدا شدم. با همکارها تک تک خداحافظی و روبوسی کردم و به سمت خانه آمدم. در روز آخری باید فضای ذهنی‌ام را آرام می‌کردم. شب کمی توی اینترنت دنبال اطلاعات سفر زیارت کربلا و عتبات گشتم. متأسفانه بجز یک فهرست توصیه «شرکت شمسا» که عامل سفرهای زیارتی عتبات عراق است، مطلب دندان‌گیر دیگری توی اینترنت نبود. از طریق نقشه‌های هوایی گوگل سری به شهرهای نجف و کربلا زدم. اندکی از موقعیت‌های جغرافیایی اطلاعات جمع کردم. متاسفانه کاروان ما جلسه آمادگی قبل از سفر نگذاشت و منابع درستی هم در دسترس نبود و این یکی از نقاط ضعف این سفر بود.

شنیده‌ام خارجی‌ها برای سفرهای تفریحی سالانه‌شان، حدود یک سال مطالعه می‌کنند و حتی میز رستوران‌های مورد علاقه‌شان را هم از مبداً رزرو می‌کنند. زبان و ضرب‌المثل‌های کشور مقصد را می‌آموزند و سوغات‌های مهمش را هم شناسایی می‌کنند ولی ما در این بخش ضعف عمده داریم. البته کتابی به نام «عراق» بعداً در خود عراق گیرم آمد که چاپ ایران بود و کار بسیار ارزشمندی بود ولی حیف که دیر به دستم رسید. اطلاعات مربوط به مقصد در کیفیت زیارت بسیار اثر دارد.

پیامک‌ها و تماس‌های خداحافظی تا لحظه سوار شدن به هواپیما ادامه داشت و همچنان تماس و پیامک می‌آمد.

سفرنامه کربلا 2 - هفت‌خوان رستم

کارهای اداری سفر را با خود آقا مصطفی شروع کردیم. صبح پنجشنبه با هم به دفتر آژانسی که بنا بود آقا مصطفی کاروانش را از آن تحویل بگیرد رفتیم. سوالات گوناگون درباره سفر و کاروان بهانه‌ای بود برای خوش و بش کردن با آقای مصلی مدیر جاافتاده و مذهبی «آژانس ستاره آپادانا» که با لهجه ترکی و شیرین زبانی از خاطرات سال‌های دور و نزدیکش تعریف می‌کند.
یک خانم جوان بدحجاب و با آرایش غلیظ متصدی باجه در آژانس بود. واقعاً نمی‌دانم که چرا متصدیان آژانس‌ها اینقدر سر و وضع نامناسبی دارند. اسفند 91 هم که برای گرفتن بلیت هواپیمای برای رفتن به کنفرانس پایش وضعیت و عیب‌یابی دانشگاه شریف در کیش به آژانس مسافرتی کیتو رفتم هم وضع همینطور بود. آیا واقعاً بی‌حجاب بودن و آرایش غلیظ متصدیان آژانس‌ها نقشی در افزایش مشتری و فروش بلیت دارد؟!
در ذهن من همیشه اعزام به سفرهای زیارتی یک فرایند مبهم بوده است. نقش سازمان حج، آژانس‌های مسافرتی، کاروان‌ها، بانک‌ها و ... که هر کدام بخشی از این فرایند را بر عهده دارند یک چیز پیچیده‌ای بود. با این حال اولین کارمان رفتن به دفتر آژانس و و تحویل گذرنامه بود. آژانس هم مشخصات فردی  را گرفت و در سیستمش وارد کرد و نهایتاً یک فیش بانکی به ما داد که باید در یکی از شعب بانک ملی واریز می‌کردم.
اتفاق بدی که اخیراً افتاده بود، گم کردن کارت ملی‌ام بود. فیش مبلغی حدود یک میلیون و 300 هزار تومان بود و متاسفانه باید مبلغ نقدی در شعبه بانک ملی واریز می‌شد. گرفتن این پول از عابر بانک امکان‌پذیر نبود و باید از شعبه می‌گرفتم. 
چند روز بعد با شناسنامه‌ام به بانک رفتم ولی بدبختانه شناسنامه‌ام هم قدیمی و عکسی که از من روی آن چسبیده است مربوط به سن امروز پسرم است یعنی 14 سالگی‌ام! بدتر این که امضایی که روی فیش زدم امضای فعلی‌ام بود در حالی که یادم نبود امضایم در بانک امضای قدیمی بود! مسئله دیگر این که اولین بار به این شعبه بانک مراجعه می‌کردم و چهره‌ام برای کارمندانش جدید و ناآشنا بود! همه این‌ها باعث شک و تردید متصدی جوان باجه بانک شد. با این حال پس از آن که امضای قدیمی‌ام را زدم چهره‌اش آرام شد و مبلغ یک و سیصد را از حسابم برداشت و در چند بسته اسکناس ریز و درشت در برابرم روی پیشخوان گذاشت.
بالاخره در آخرین فرصت توانستم پول را به حساب ریخته و فیش را به همراه دو قطعه عکس به دفتر آژانس تحویل دهم. چاهه راننده‌ای که مرا از آژانس برمی‌گرداند وقتی فهمید که برای کربلا ثبت‌نام کرده‌ام آهی کشید و چنان از شوق زیارت کربلا گفت که اسمش را در فهرست اصلی ملتمسین دعا در ذهنم ذخیره کردم.