30 آذر 1384 اولین پست وبلاگم را نوشتم. این اولین نوشته اینترنتی من بود که مستقلاً و بدون اتکا و یا مشارکت کسی نوشتم. احساس اضطراب عجیبی مرا فرا گرفته بود؛ بیشتر از این جهت که نگران واکنش دیگران بودم. چیزی که بعداً فهمیدم جزو ماهیت ارتباطات و رسانه است.

وبلاگ بی‌شک یک انقلاب در فناوری رسانه محسوب می‌شود چرا که تأثیرات شگرفی بر فرهنگ، اجتماع، هنر، اقتصاد، آموزش، سیاست، آموزش و جنگ و تروریسم دارد. وبلاگ‌نویسی اگر چه ابتدا به صورت یک کار چیپ و مسخره تلقی می‌شد ولی بعدها توسط نظام هم جدی‌تر گرفته شد.

این که توانستم و به خودم جرأت دادم وارد وبلاگ‌نویسی شوم چند زمینه داشت. اول این که قبلاً از سال 1375 عضو شبکه BBS دانا بودم و شبکه‌های اجتماعی مجازی را آزموده بودم. دوم این که از گذشته به کار مطبوعاتی علاقه داشتم و نشریاتی درست می‌کردم مخصوصاً در زمان دانشجویی‌ام یک هفته‌نامه را اداره می‌کردم که خیلی موفق بود. سوم این که احمدی‌نژاد به تازگی ظاهر شده بود و من نیز مثل بقیه بچه حزب‌اللهی‌ها سرشار انرژی شده بودم و فکر می‌کردم که به اندازه کافی پیام برای ارائه در اینترنت دارم. چهارم این که به تازگی وبلاگ برادرم ابوذر منتظرقائم را دیده بودم و از شجاعت و لحن قلمش لذت می‌بردم. "این وبلاگ متعلق به جوانی است که عاشق سپاه است". در واقع این یک مدل وبلاگ حزب اللهی بود که کاملاً آن را می‌توانستم بفهمم و با آن ارتباط برقرار کنم. سر بی‌خطر، صراحت کلام و منطق قوی اگر چه هرگز نتوانستم به گرد پای برادرم ابوذر برسم اما توانستم خیمه وبلاگ‌نویسان حزب‌اللهی را شلوغ کنم که البته الحمدلله الآن جای سوزن انداختن نیست.

در این دوران 5 ساله تلاش کردم صرفاً روی مسایل سیاسی کلید نکنم ولی متأسفانه یا خوشبختانه موضوعات سیاسی آن‌قدر جدی و جدی‌تر شدند و می‌شوند که بالاجبار بیشترین مطالبم در حوزه سیاسی نوشته شد. اگر چه رویکرد فرهنگی و مکتبی به موضوعات را هرگز فراموش نکردم و البته باید بگویم نمی‌توانم فراموش کنم چون هویت من این‌طوری شکل گرفته است. با این که رشته‌ام کامپیوتر است ولی در موضوعات تخصصی هم نمی‌توانم رویکردهای فرهنگی و مکتبی‌ام را کنار بگذارم.

سایت‌های دیگر گاهی به این وبلاگ لینک می‌دادند که مراجعات انبوه مخاطبان آنان، باعث شرمندگی من می‌شد که فکر کنم بیشترین لینک را رجانیوز می‌داد که نمی‌دانم چه شد که مدتی از قلم افتاده بودم و اخیراً دوباره لینک داد. جنجالی‌ترین نوشته وبلاگم مربوط به یک مطالعه موردی و مقایسه‌ای بین آموزه‌های جین‌شارپ و فتنه سبز بود که با عنوان انقلاب نرم یا مخملی در ایران توهم یا واقعیت؟ نوشتم. این مقاله را اول خبرگزاری فارس کپی کرد و فردای آن روز کیهان با نام خودم چاپش کرد. البته من از این داستان خبری نداشتم تا با تلفن‌های دوستانم متوجه موضوع شدم. سیل ابراز ارادت‌های دوست و دشمن بابت این پست نثار حقیر شد. از ابراز محبت دوستان خوشحال و ابراز محبت دشمنان خوشحال‌تر می‌شدم. خدا می‌داند چقدر ناسزا نثارم کردند که یکی از یکی برایم شیرین‌تر بود زیرا متوجه شدم که تیر دقیقاً به هدف اصابت کرده است.

در این 5 سال وقفه‌ای در نوشتن وبلاگ نداشتم بجز از اردیبهشت 1387 تا مرداد آن سال به مدت 4 ماه به علت مشغولیت شدید برای پایان‌نامه‌ام روزه وبلاگی گرفتم ولی در تمام ماه‌های دیگر در این سال‌ها مطالبی نوشتم. مطلب نوشتنم دو جنبه داشت. اولاً این که کاملاً تافته‌های ذهنی خودم بوده است و ثانیاً فکر می‌کرده‌ام برای دیگران هم خوشایند است.

در این دوران دوستان وبلاگی زیادی پیدا کردم که حسرت دیدار روی بعضی‌ها را همچنان به دل دارم اولین دوست وبلاگی‌ام حسام‌الدین ایپکچی بود و بعد هم شهود و بعد هم دیگر عزیزان. ابتدا باب نظرات را کلاً باز گذاشته بتودم مثل ابوذر بعد که دیدم بعضی‌ها از این موضوع سوء اسفاده می‌کنند آن را محدود کردم چون سعه صدر ابوذر و ولی‌الله را نداشتم.

با تحولات سیاسی اجتماعی روزگار کم‌کم با بعضی دوستان زاویه فکری پیدا کردیم با این حال برایشان احترام زیاد قائلم از جمله برادر ایپکچی. باید بگویم از انتقادات و مچ‌گیری‌های منتقدینم مخصوصاً عموزاده‌ام آقای محمدرضا بزم‌شاهی که با نام مستعار "جوانک خام" و بعداً با نام مستعار "نکته‌بین" نظر می‌گذاشت بیشترین بهره را بردم و سعی کردم به گونه‌ای مطلب بنویسم که نتوانند به آن ایراد منطقی بگیرند. با این حال از نعمت منتقد واقعی مثل "نکته‌بین" محروم و در عوض از وجود دشمنان کینه‌توز و فحاش و بی‌ادب و گهرپراکنی‌هایشان به وفور بهره‌مندم!

فکر نکنم دیگر بتوانم این عادت ناپسند (!) وبلاگ‌نویسی را ترک کنم. با این حال سعی می‌کنم بهتر بنویسم نه برای کسی بلکه برای خودم. این وبلاگ دیگر جزیی از شخصیت من شده است.

از بلاگفا هم باید تشکر کرد که واقعاٌ وفادارانه پای کاربرانش ایستاده است. اگر چه خدماتش در یک دوره زمانی با اختلالاتی مواجه می‌شود ولی گویا بسامد آن کمتر شده است. متاع بلاگفا آن‌چنان خیره‌کننده نیست اما مثل سفره ایرانی ساده و دوست داشتنی است.


تکمیلی: برادر جواد مزارعی در BBS دانا کد کاربری smb داشت و بنده در آن زمان رفیق شبکه‌ای ایشان بودم. بعدهم بواسطه همین رفاقت شبکه‌ای در نشریه دانشجویی مذکور همکار شدیم و سپس رفیق شفیق شدیم تا این اواخر که پست و مقام دنیوی ما را از هم جدا کرد. ای بسوزد پدر عشق! ایشان اعتراض کرده که چرا اسمی از من نبردی. حالا خوبه وبلاگ‌نویسی را من یادش داده‌ام منتها تا همین امروز بنده کمترین را به‌جا نمی‌آورد. حتی شماره من رو هم از گوشیش پاک کرده بود حالا معترض شده. ای خدا....