غیر از خدا کسی خبر از درد ما نداشت / کو آن دلی که درک کند انکسار ما

تصاویر دیدار جانبازان گردنی با رهبر را از تلویزیون دیدم و در مقابل اعضای خانواده که حدود 20 نفری می‌شدند آخرش نتوانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم.

چون با چند جانباز از نزدیک آشنا هستم می‌توانستم فضای جلسه را حس کنم. بچه که بودم از خونه تا مسجد جامع پیاده می‌رفتیم نماز جمعه و من که حسابی خسته شده بودم می‌دیم جانبازانی را که روی صندلی چرخ‌دار می‌آورندندشان به نماز جمعه. در عالم بچگی می‌گفتم کاش من هم روی یکی از این صندلی‌ها نشسته بودم و مرا می‌بردند! اما این‌بار عشق‌بازی آقا با جانبازان را که دیدم واقعاً دلم خواست جای یکی از آن‌ها بودم.

آن‌طور که من می‌دانم حدود 60 نفرند این جانبازان گردنی و البته جانبازان بدحال‌تری هم تحت عنوان اعصاب و روان داریم که دیگر وصف آن‌ها نگفتنی است. آن‌هایی که با چاقو به جان خودشان می‌افتند که یک ترکش را دربیاورند و یا زن و بچه‌شان را زیر بار کتک می‌گیرند.

این دیدار بی‌شک صمیمانه‌ترین و عاشقانه‌ترین دیداری بود که تا این تاریخ دیده و یا شنیده‌ام و فقط نمونه آن را در زمان امام سراغ دارم که با رزمنده‌ها دیدار کرده و امام می‌گوید من به شما غبطه می‌خورم.

خدا حق همه‌شان را مخصوصاً زن و بچه‌هاشون رو بر ما حلال کنه و نگذره از اون‌هایی که این فداکاری‌ها را نادیده می‌گیرند یا به نفع ملیت و ایرانیت مصادره می‌کنند.